Saturday, 18 July 2015
16 October 2021
داستان‌های خاکستری

«رویاهای یک دختر فوتبالیست»

2014 November 24

شهرزاد  کریمی / رادیو کوچه

فایل صوتی را از اینجا بشنوید

 

فایل را از این جا دانلود کنید

بازم روز مسابقه نزدیک بود و بابا شروع کرده بود به غر زدن و گیر دادن. انگار همه دردسر‌ها تنظیم می‌شد که روزهای قبل مسابقه تمام آمادگی روحی و حتا قدرت و توان بدنی مرضیه رو بگیره. بابا درست همین امشب پنج نفر از دوست‌های قدیمیش رو دعوت کرده بود برای شام. کلی هم خرید کرده بود و از مرضیه خواسته بود براشون شام درست کنه. تاکید کرده بود که خیلی مفصل و خوب باشه. بابا خوب می‌دونست مرضیه فردا باید بره اردوی قبل از مسابقه. می‌دونست که یک عالمه کار داره قبل از رفتن. همیشه می‌دونه ولی باز هم به عمد براش دردسر درست می‌کنه. هر کاری می‌کنه تا مرضیه رو وادار کنه دست از فوتبال که به قول بابا ورزش مرد‌ها است، برداره. از طرفی این رو خوب می‌دونه که اگر به حرف‌های بابا گوش نکنه و کارهایی که ازش می‌خواد انجام نده بهونه دستش می‌افته که علنن جلوی او رو بگیره و یا در بهترین حالت دفعه بعد تلافی کنه و اجازه نده که بره. مرضیه چاره‌ای نداره جز این‌که این مهمونی رو به نحو احسنت برگزار کنه و کارهای شخصیش رو بذاره برای آخر شب.

1

از وقتی مادر مرده اخلاق بابا به طور واضحی بد‌تر شده. دیگه واقعن زندگی کردن باهاش غیر قابل تحمل شده. نه تنها به فوتبال بازی کردن، که به هر کار و حرکتی که مرضیه می‌خواد و دوست داره انجام بده ایراد می‌گیره. پلو و خورش کرفس و یک نوع خورش دیگه با مرغ رو آماده کرد. وقتی دوستای بابا رسیدن به سرعت برق شام را سرو کرد و بعد هم ظرف‌ها رو شست که بره تو اتاقش برای آماده کردن وسایل اردو. ولی هر نیم‌ساعت بابا به یک بهانه‌ای صداش می‌کرد. چایی، زیر سیگار. میوه و….

بلاخره مهمون‌ها رفتن. ولی ساعت دو شب. تا شش صبح چیزی نمونده بود و کار زیاد بود. بابا اومد دم در اتاق.

: لباس‌ها رو شستی قبل از رفتنت؟ چند روز نیستی. من بدون لباس شسته باید چی کار کنم؟

مرضیه دیگه واقعن پریشون شده بود. بابا خوب می‌دونست ماشین لباس شویی خراب شده و قرار بود یک نفر رو برای تعمیرش بیاره. و باز هم خوب می‌دونه که از الان فقط چهار ساعت وقت برای مرضیه مونده ولی… ناچار بود. پس دست به کار شستن لباس‌ها شد تا این آخرین بهانه رو هم از بابا بگیره.

هنوز هوا گرگ و میش بود که پاش رو از خونه گذاشت بیرون. از بی‌خوابی و خستگی توان کشوندن اون کوله و وسایل رو تا سر کوچه نداشت. ولی با تمام وجود خوشحال بود از این‌که لااقل کاری که دوس داره می‌تونه انجام بده. با همه سختی‌هاش. وقتی زندگی آدمای بزرگ رو می‌خوند می‌دید که معمولن هم‌شون مشکلات زیادی داشتن. خیلی از فوتبالیست‌های بزرگ از خانواده‌های خیلی فقیر اومدن. با خودش گفت:

ولی بلاخره یک روزی موفق می‌شم. وقتی تلاش کنی، زحمت و سختی بکشی بلاخره موفق می‌شی. باید بدون توجه به هر چیزی که اطرافم هست تلاش کنم و تمرین. مطمئنن نتیجه می‌ده. مگر این‌که قوانین دنیا برعکس بشه.

حالا نزدیک یک هفته از تمرین و اردو می‌گذشت. مربی مثل همیشه بی‌‌‌نهایت ازش راضی بود. اون معتقد بود که بدون شک مرضیه در بازی می‌تونه نقش مهمی رو ایفا کنه. نه تنها مربی بلکه هم بازی هاش همه به چشم ستاره تیم بهش نگاش می‌کردن. فردا قرار هست مسابقه انجام بشه و تمام آرزوهای مرضیه و آینده توی ذهنش نقش بسته. رویاپردازی‌های لحظات قهرمانی. گل زدن. جایزه و ستاره شدن.

2

فردا روز پرش من خواهد بود به یک پله بالا‌تر. فردا به تمامی روز من خواهد بود. بدون شک.

خواب به چشمانش اومد. کم کم رویاهای رنگی محو شد.

قرار بود مسابقه قبل از ظهر برگزار بشه. تیم حریف در آن سو ایستاده بودند. دو گروه مرتب داشتن هم دیگر رو برانداز می‌کردن. چیزی به شروع مسابقه نمونده بود. تماشاگر‌ها بشدت تشویق می‌کردن. بعضی بازیکن‌ها نمی‌تونستن درجا بایستن. همش بالا و پایین می‌پریدن تا بدن شون گرم بمونه. انگار دوست نداشتن نیروی جمع شده در بدن شون برای شروع رقابت رو از دست بدن.

تا همین الان نیم ساعت تاخیر در شروع بازی! چه اتفاقی افتاده بود؟ هیچ کس حرفی نمی‌زد. بلاخره بلندگو اعلام کرد که به علت برخی مشکلات مسابقه امروز برگزار نمی‌شه. تماشاگر‌ها بطری آب و چیزهای دیگه پرت کردن. بازی کن‌ها با حیرت به هم نگاه می‌کردن و هیچ کس خبر نداشت ماجرا چیه.

بعد از یک ساعت معطلی بلاخره سرو کله خانمی با چادر پیدا شد که خودش رو نماینده از جایی و یا کسی معرفی کرد. هر چی که بود و هر کی که بود مرضیه متوجه نشد فقط بعد از کلی توضیحات شرح داد که به این دلیل که لباس شون با پوشش اسلامی مطابقت نداره نمی‌تونه اجازه برگزاری مسابقه رو بده. در ادامه هم گفت:

 انشااله روی لباس هاتون کار می‌کنیم و با یک طراحی بهتر و اسلامی‌تر در ماه‌های بعد می‌تونیم مسابقه را در شهرمون داشته باشیم.

مرضیه فقط به یک چیز فکر می‌کرد اون هم اینکه:

گاهی هر چقدر هم تلاش بکنی آدم‌هایی یا چیزهایی هستند که بتونن جلوی آدم رو بگیرن. شاید تلاش و تمرین به تنهایی رمز موفقیت اون فوتبالیست‌های بزرگ نبوده.

«نوشته فوق می تواند نظر نویسنده باشد و الزامن نظر رادیو کوچه نیست»

|

TAGS: , , , , , ,