Saturday, 18 July 2015
18 October 2021
چشم سوم – انقلاب ما، انقلاب آن‌ها

«سامع: حزب رستاخیز اوج دیکتاتوری بود»

2014 November 28

شادیار عمرانی – بهرنگ زندی / رادیو کوچه

 

بخش دوم از مصاحبه با مهدی سامع از سازمان چریک‌های فدایی خلق ایران

آقای سامع به دو پرسش ما پاسخ گفتند: ١. تبیین وی از انقلاب و امکان‌پذیری آن ٢. جایگاه و پایگاه اسلام‌گرایان در انقلاب ۵٧ ایران

فایل صوتی را از اینجا بشنوید

 

فایل را از این جا دانلود کنید

سلامی دوباره به شنوندگان علاقمند به مبحث انقلاب. انقلابی که در ظاهر یک تعریف دارد اما تبیین گروه‌های مختلف انقلابی در جوامع مختلف از آن متفاوت بوده است. من شادیار عمرانی هستم.

من هم بهرنگ زندی، برنامه شصتم فصل دوم چشم سوم رادیو کوچه و سیزدهمین قسمت از ویژه برنامه انقلاب ما، انقلاب آن‌ها را آغاز می‌کنم با نقدها و نظراتی که حول مصاحبه‌ی خانم آذر مدرسی از حزب حکمتیست- خط رسمی به دستمان رسید.

بهرنگ جان من بحثی را دیدم که بین آقای سیاوش شهابی و آقای علیرضا بیانی درگرفته بود. آقای بیانی آقای شهابی و دیگر گرایشات کمونیسم کارگری را نقد می‌کرد. خود آقای بیانی تروتسکیست هستند و سوالی هم از خانم مدرسی کردند.

سه سوال و البته با یک مقدمه‌ی بلند که البته بیشتر رو به ما بود.

من اجازه می‌خواهم اون بخش را که به ما مربوط می‌شود را پاسخ بدهم. آقای بیانی در لب کلام از ما خواسته‌اند که مناظره‌ای بر سر مساله‌ی حزب و قدرت سیاسی ترتیب دهیم. این «حزب و قدرت سیاسی» هنوز نقطه‌ی بحث بسیاری از کسانی است که به نقد منصور حکمت می‌نشینند. من یک توضیح مختصر در این باره بدهم. تز حزب و کسب قدرت سیاسی بخشی از تز وانگارد پارتی لنین است که ابتدا در «چه باید کرد» آن را عنوان می‌کند و پس از آن بحث‌های زیادی روی آن شد.

poster

کارل کائوتسکی برای اولین بار این مفهوم را از چه باید کرد لنین استخراج کرد. لنین ادعا کرد که این تز را بر اساس بومی‌سازی سیاست حزب باز حزب سوسیال دموکرات آلمان به دست داده بود. در توضیح لنین می‌گوید که حزب وانگارد انقلابی شامل افراد انقلابی و کادرهای تربیت شده‌ی انقلابی پیشروی جامعه هستند که از دل طبقه‌ی کارگر می‌آیند و این تبیین را عین مارکسیسم تلقی کرده و با رجوع به مارکس و نقد کسانی که مارکسیسم را پیچیده می‌بینند و تنها علت آن عدم تسلطشان به دیالکتیک است، نقش حزب کارگری را در قالب این تز عنوان می‌کند.

پس از پیشروی لنینیسم یکی از پرچم‌داران این تز، تروتسکی بود که در انترناسیونال چهار دوباره این تز را مطرح می‌کند و بسیاری از احزاب مارکسیست- لنینیست به خصوص تروتسکیست‌ها این تز را پذیرفتند و امروزه تقریبا تمام احزاب مارکسیستی با تمام گرایشات آن را پذیرفته‌اند و منتقدان آن را در دنیا آنارشیست‌ها و لیبرتارین‌ها تشکیل می‌دهند. لنین این تز را از بخش دوم مانیفست حزب کمونیست نوشته‌ی فردریش انگلس و کارل مارکس استخراج می‌کند و عین نوشته‌ را می‌آورد که من می‌خوانم: بدین مناسبت کمونیستها عملا، با عزم ترین بخش احزاب کارگرى همه کشورها و همیشه محرک جنبش به پیش‌اند؛ و اما از لحاظ تئورى، مزیت کمونیستها نسبت به بقیه توده پرولتاریا در این است که آنان به شرایط و جریان و نتایج کلى جنبش پرولتارى پى برده‌اند. نزدیک‌ترین هدف کمونیستها همان است که دیگر احزاب پرولتارى در پى آنند، یعنى متشکل ساختن پرولتاریا بصورت یک طبقه، سرنگون ساختن سیادت بورژوازى و احراز قدرت حاکمه سیاسى پرولتاریا.

لنین بر همین اساس تز وانگاردیسم را می‌نویسد که حزب وانگارد را تنها راه پیروزی انقلاب پرولتاری در برقراری دیکتاتوری پرولتاریا می‌داند. که البته در مورد کلمه‌ی دیکتاتوری و فرق آن با اصطلاح دیکتاتوری که این روزها مرسوم است در برنامه‌ی قبلی گفتیم که هیچ ربطی به دیکته کردن و استبداد ندارد.

lnin

لنین درپاسخ به نقدهایی به تز حزب وانگارد توضیح می‌دهد که حزب وانگارد انقلابی سازمانی جدا از طبقه‌ی کارگر نیست و سعی ندارد خود را در میانه‌ی جنبش‌ها بیندازد و  آن‌ها را به نفع خود تصاحب کند و با ایدئولوژی خود باعث تغییر مسیر آن جنبش‌ها شود، مانند آن‌چه فی المثل در سال ٨٨ در ایران رخ داد، بلکه بخش اورگانیک طبقه‌ی کارگر است که به آگاهی سوسیالیستی در نتیجه‌ی دیالکتیک مبارزه‌ی طبقاتی رسیده است. (چه باید کرد ١٩٠٢) از سال ١٩٠۵ به بعد لنین این تز را عملی کرد و انقلاب را در چهار مرحله عملی تشریح کرد: باز کردن درهای حزب که تا به آن روز شامل رادیکال‌ترین کادرهای تربیت شده بودند تا حزب تبدیل به حزبی توده‌ای شود، سپس موجب اتحاد طبقه‌ی کارگر شود و بعد در شب انقلاب مسلح شده و پس از پیروزی انقلاب حزب نقش خود را کمرنگ کرده و قدرت را به شوراهای کارگری بسپارد. گرچه پس از انقلاب ١٩١٧ حزب بلشویک با توصل به همین تز احزاب دیگر را تضعیف کرده و قدرت را درون حزب نگه داشت که موجب نقدهای بسیاری شد. تروتسکی در انترناسیونال چهارم بازبینی دیگری بر این تز کرد.

اما در ایران، با این که احزاب خواه ناخواه به همین سمت قدم برداشتند هیچ کدام از احزاب این تز را به عنوان بخشی از پلاتفرم حزب مطرح نکردند تا زمانی که منصور حکمت از آن صحبت کرد. به همین خاطر احزاب کمونیسم کارگری هر کدام خود را به این تز ملزم می‌دانند و البته در پراتیک خود از آن برداشت‌های متفاوت فاحشی بین آنها هست که البته همان‌قدر این تفاوت‌ها غیرطبیعی نیست که تفاوت‌ها بین احزاب کمونیستی، سوسیالیستی و مارکسیستی متعدد در جهان که همه خود را به مانیفست ملزم می‌دانند اما گرایشات مختلف مثل تروتسکیسم، مائوئیسم، چگوارینیسم، کاستروئیسم، چاوزیسم، بولیوارینیسم، و غیره و ذلک.

اتفاقا یکی از کسانی که در مورد وانگاردیسم لنین مقاله‌ی مفصلی نوشته است آقای مازیار رازی از گرایش مارکسیست‌های انقلابی است که مهمان برنامه‌ی ما هم هست.

اما در مورد پیشنهاد آقای بیانی برای برگزاری مناظره من کمی ملاحظات دارم. اگر پرداختن به این مبحث زمانی موضوع و دغدغه‌ی روزانه مردم باشد حتما باید چنین کاری کرد اما اگر در حد تبلیغ یا نقد از حزب یا احزاب خاصی است این اتفاق می‌تواند در رسانه‌های حزبی صورت بگیرد و برنامه‌ی ما متعلق به شنوندگان است نه احزاب، و جایی برای تبلیغ نگرش‌های یک حزب یا نقد پلتفرم آن‌ها نیست. البته نقد به تز وانگارد پارتی و به خصوص حزب و قدرت سیاسی مختص به نقد منصور حکمت یا احزاب حکمتیست یا کمونیسم کارگری که  البته این احزاب فقط در ایران نیستند و در کشورهای دیگر هم وجود دارند نیست، بلکه این نقد بر لنین هم از همان ١٩٠٢تا به امروز وجود دارد و موضوع بحث و نقد غالبا آنارشیست‌ها، آنارکوسندیکالیست‌ها، لیبرتارین‌ها و گرایشات منتقد مارکسیسم و نئوچپ‌ها در سراسر دنیاست و موضوع مهم و قابل بحثی است.

Greece-revolution

 

اما برویم سراغ سه پرسش یا البته بیشتر نقد حزبی که آقای بیانی عنوان کردند و ما برای خانم مدرسی فرستادیم و پاسخ وی را این‌جا می‌خوانیم:

آقای بیانی نوشتند: سوال اول؛ اکنون که طبقه کارگر ایران از نظر ذهنی آماده انقلاب سوسیالیستی نیست، آیا به این دلیل است که « حزب کمونیستی خودش را قدرتمند، و در صحنه‌های اصلی مبارزه طبقاتی و در عرصه‌های اصلی مبارزه نداشته»؟ اگر چنین است، این خود سوال دوم را به وجود می‌آورد.
سوال دوم؛ آیا حزب شما حزب کمونیستی طبقه کارگر ایران است؟ اگر آری، سوال سوم این خواهد بود.
سوال سوم؛ آیا حزب شما به حول برنامه کمونیستی شکل گرفته و یا به حول محور یک شخصیت، اگر پاسخ به حول برنامه است، پس چگونه می‌توان پذیرفت که سه حزب جداگانه به حول یک برنامه مشترک وجود داشته باشد، برنامه‌ای که نتواند سه حزب پیرو خود را متحد کند چگونه می‌تواند طبقه کارگر را متحد کرده و شرایط آمادگی ذهنی این طبقه را فراهم کند. و اما اگر حزب باید به حول شخصیت ساخته شود، آیا شما کم و کسری در شخصیت مارکس، لنین و یا سایر کلاسیکِرهای مارکسیسم دیده‌اید که حزب خود را به حول شخصیت منصور حکمت ساخته‌اید؟ اگر با ساختن حزب به حول شخصیت مخالف هستید، چرا نام حزب خود را «حکمتیست» گذاشته‌اید؟ آیا شما معتقدید آمادگی ذهنی طبقه کارگر ایران برای انقلاب سوسیالیستی را می‌توان به حول شخصیت منصور حکمت ایجاد کرد؟ اگر چنین است چرا از نظر شما سایر احزاب پیرو منصور حکمت دارای چنین آمادگی ذهنی نیستند.
و درنهایت تفاوت اساسی حزبی که به حول شخصیت ساخته می‌شود با یک فرقه ایدئولوژیک چیست؟
با تشکر از پاسخ های شما

خانم مدرسی به این سوالات آقای بیانی پاسخ زیر را ارسال کردند:

azarmodaresi

آذر مدرسی

 

شادیار و بهرنگ عزیز

با تشکر از برنامه خوب و متنوعی که تهیه کردید و تلاشی که برای تبادل نظر میان شنوندگان و شرکت کنندگان در برنامه می‌کنید.

در مورد سوالاتی که فرستاده‌اید جواب کوتاهی می‌دهم.

برنامه شما در مورد بررسی انقلاب اکتبر و ملزومات پیروزی انقلاب سوسیالیستی بود. و به نظر من باید به چارچوب برنامه متعهد ماند و بحث را در همین سطح ادامه داد. متنی که دوست شنونده ما فرستاده است در مورد انقلاب اکتبر و تبیین‌های متفاوت از شکست آن، و یا در مورد ملزومات انقلاب سوسیالیستی نیست. نوشته دوست شنونده ما اساسا ادعانامه ایشان علیه حزب و جریان معینی، البته با تببین ایشان از کمونیسم کارگری، مباحث و احزاب منتسب به آن، است.
همان قدر که ما مجاز نیستیم به بهانه بررسی انقلاب اکتبر به بررسی انقلاب چین و یا ایران بپردازیم، نمی‌توانیم به بهانه بررسی انقلاب اکتبر و ملزومات پیروزی انقلاب سوسیالیستی به بررسی کمونیسم کارگری و به طور ویژه حزب حکمتیست بپردازیم.

علاوه بر این به مباحث مارکسیستی مهمی مانند رابطه حزب کمونیستی و طبقه کارگر، حزب و قدرت سیاسی، کمونیسم اجتماعی و کمونیسم حاشیه‌ای، کمونیسم کارگری و کمونیسم بورژوایی و … باید در سطوح تئوریک و سیاسی پرداخت و صرف اعلام موضع موافق یا مخالف برای ورود به چنین مباحثی کافی نیست. این کار در حق تئوری‌های مارکسیسم مسوولانه نیست!

تا جایی که به مبانی تئوریک و سیاسی کمونیسم کارگری برمی‌گردد دوست‌مان را به سایت منصور حکمت ارجاع می‌دهم. در مورد حزب حکمتیست (خط رسمی) هم حتما اگر شما یا هر میدیای دیگری برنامه‌ای در مورد سیاست‌های حزب حکمتیست داشته باشد من و سایر رفقای رهبری حزب با کمال میل شرکت کرده و به سوالات طرح شده جواب خواهیم داد.

باز هم از زحمات ارزشمند شما دوستان سپاس‌گزارم.

آذر مدرسی

بحث خیلی طولانی شد، کلن این بحث، بحثی طولانی است نه به عمر بیست، سی ساله، بلکه بیش از یک قرن. بهتر است سخن را خلاصه کنیم. ما منتظر نظرات، نقدها و پرسش‌های شما هستیم و این برنامه متعلق به شما شنوندگان است.

اما آقای مهدی سامع که در بخش اول مصاحبه هم مورد نقدهای بسیاری قرار گرفتند، که بخش‌هایی از آن را می‌شنویم.

mehdisame

مهدی سامع

 

در بخش دوم مصاحبه‌ی ما آقای مهدی سامع از سازمان چریک‌های فدایی خلق ایران این‌گونه به پرسش‌های ما پاسخ گفتند:

چشم سوم:« می‌خواهیم از انقلاب اکتبر گذر کنیم و به انقلاباتی که در یک قرن گذشته در منطقه رخ داده است برسیم. ما شباهت‌های زیادی بین انقلاب ۵٧ و شرایطی که در آن انقلاب اکتبر به وجود آمد می‌دیدیم. یکی از آن‌ها هم‌زمان شدن دوران پس از انقلاب و جنگ بود که در ایران هم به وجود آمد. بعد از انقلاب ۵٧ احزاب چپ در ایران هم مثل انقلاب فوریه روسیه دست از مبارزه نکشیدند و شاید گمان این می‌رفت بتوانند در مدت زمان کوتاهی انقلابی را که خمینی به دست گرفته بود و به قولی از دست‌شان ربوده شده بود، دوباره باز پس بگیرند و انقلاب دومی هم بکنند. با شروع جنگ هم باز این احزاب به خصوص احزاب چپ به غیر از حزب توده و اکثریت با جمهوری اسلامی هم‌پیمان نشدند و به مبارزات‌شان هم در دوران جنگ هم ادامه دادند. اما اتفاقی که در روسیه افتاد و در ایران نیفتاد این بود که این احزاب چپ موفق نشدند که انقلاب از دست رفته را باز پس بگیرند و انقلاب دومی در ایران بکنند. و این روند نه تنها با موفقیت روبه‌رو نبود، بلکه تلفات بسیار زیادی هم دادند و حتی پایگاه‌های توده‌ای این احزاب در ایران متزلزل و تضعیف شد. از نگاه شما علت چه چیزی بود؟»

مهدی سامع:« بدیهی‌ست که انقلاب‌ها نقاط مشترک دارند ولی به طور کلی نقاط تمایز انقلاب‌ها بیش‌تر است. یعنی اگر انقلاب را به یک دگرگونی فرض کنیم، توی پرانتز بگویم که یک انقلاب سیاسی فقط دگرگونی در حاکمیت سیاسی است و یک انقلاب اجتماعی دگرگونی در مناسبات تولیدی هم به وجود می‌آورد. مثلن انقلاب اجتماعی فرانسه مناسبات فئودالی را به مناسبات سرمایه‌داری تغییر داد. انقلاب سیاسی قدرت سیاسی را جا‌به‌جا می‌کند و این‌که رفرم‌ها در آن صورت می‌گیرد مساله‌ای دیگر است. ما خود شرایط ایران را ببینیم، در ایران سه بار وضعیتی به وجود آمد که اگر طبقه‌ی حاکمه می‌خواست شرایط را دموکراتیزه کند و توسعه‌ی جامعه از یک مسیر دموکراتیک برود، این سه نقطه را باید از دست می‌داد. یک: قبل از ٢٨ مرداد دولت آقای دکتر مصدق بود، دولت آقای دکتر مصدق یک دولت دموکراتیک و یک دولت ملی بود و در حقیقت توسعه‌ی جامعه را مد نظر داشت و مساله‌ی فنت محورش بود، ولی به طور کلی نگاهش دموکراتیک بود. خب در آنجا کودتا شد و کودتای امپریالیستی شد که در حقیقت چنین روندی با منافع آمریکا و انگلیس نمی‌خواند و شاه را برگرداندند. دو: در دهه‌ی ۶٠ و با آمدن کندی در کاخ سفید یک سری برنامه‌های تحول در دستور کار کشورهایی که پیرامونی بودند و در قطب آمریکا معنی پیدا می‌کردند قرار گرفت که در ایران تحت عنوان اصلاحات ارضی صورت گرفت. اصلاحات ارضی یک رفرم اقتصادی بود و به ویژه رفرم‌های اجتماعی را هم شاه می‌خواست وارد آن کند، مثل مساله‌ی رای دادن زنان. اما لازمه‌ی تکامل این بود که به یک تحول سیاسی یا به یک رفرم سیاسی منجر شود.

Iranian-Revolution

آن چیزی که بخش پیشرو جنبش دانشجویی سر می‌داد و می‌گفت که اصلاحات آری، دیکتاتوری نه. سه: در سال ١٣۵٣ بود، مساله‌ی درآمدهای نفت بالا رفته بود و برای حکومت که در آن موقع جنبش چریکی از طریق دو سازمان چریکی یعنی سازمان چریک‌های فدایی خلق ایران و سازمان مجاهدین خلق در مقابلش بودند ولی به هر حال شاه در مقابل یک دو راهی قرار گرفت. یا باید می‌آمد و انتخاب می‌کرد راه دموکراتیزه کردن جامعه را و بنابرین اگر چنین کاری می‌کرد به میزانی جنبش چریکی هم مجبور می‌کرد که تغییر خط دهد. و یا این‌که کاری که کرد یعنی استبداد را عمیق‌تر کرد با مساله‌ی رستاخیز. رستاخیز در حقیقت اوج دیکتاتوری بود و همان موقع زنده‌یاد رفیق بژن جزنی در زندان و وقتی که رستاخیز اعلام شد کمتر از چند ماه بعد به همراه ٨ تن دیگر ساواک اعدام کرد. جزنی تحلیلش این بود که این رستاخیز اوج دیکتاتوری و آغاز زوارش است که این تحلیل درست در آمد. دیکتاتوری اوج گرفت و تمام تضادهای جامعه پیرامون شعار آزادی متمرکز شد و یک شرایط مناسشب جهانی هم به وجود آمد، شکاف در قدرت حاکمه به وجود آمد و وضعیت انقلابی شکل گرفت. وضعیتی انقلابی است که بالایی‌ها نمی‌توانند به شیوه‌ی گذشته حکومت کنند و پایینی‌ها هم نمی‌خواهند مثل گذشته زندگی کنند. در یک چنین وضعیتی بود که نیروهای مختلفی تحرکات‌شان شروع شد. یک استراتژی از جانب روحانیت یعنی خمینی برای کسب قدرت وجود داشت، در آن موقع با توجه به این‌که جریان‌های چپ و دموکراتیک و حتی جبهه ملی سرکوب شده بودند و خانه‌نشین شده بودند، در حالی که عناصر روحانیت وجود داشتند، مسجدها وجود داشت، جلسات‌شان را می‌گرفتند، رفت‌وآمدهایشان را می‌کردند، پول به خمینی می‌رساندند و به طور کلی خمینی از این فرصت استفاده کرد. البته این برنامه‌ی خمینی تطابق پیدا کرد با برنامه‌ای که آمریکا علیه شوروری داشت و در طی این پروسه سرانجام خمینی توانست در راس انقلاب قرار بگیرد و قدرت را در دست بگیرد.

در کشورهایی مثل ما، همچنان در کشورهایی که بهار عرب در آن اتفاق افتاد که یک نمونه‌ی آن تونس بود که جهت مثبت پیدا کرده است و لیبی که جهت منفی پیدا کرده است. در این کشورها سه جریان بزرگ اجتماعی وجود دارد. یکی از این جریان‌ها بند نافش و تمام قدرتش خارج از خودش و به قدرت‌های بزرگ است. یک جریان دیگر جریان ارتجاعی‌ست که از بطن شرایط اقتصادی این جامعه به وجود می‌آید. از مشخصات این جریان تولید خرد، تولید سنتی، عقب‌افتادگی و وجود مذهب اسلام است. جریان ارتجاعی هم جلوی یک انقلاب واقعی می‌ایستد(یعنی انقلاب دموکراتیکی که می‌خواهد جامعه را مدرنیزه کند) و هم در مقابل رفرم می‌ایستد. و یک جریان هم دموکراتیک است. این جریانات با هم جدال دارند و بستگی به این دارد که چه کسی و به ، البته این نیروها در درون خودشان طیفهای مختلفی را تشکیل می‌دهند، ولی در مجموع با ابن سه شاخصه، این سه جریان وجود دارد.

در جریان انقلاب بهمن، نیروهای دموکراتیک به شدت سرکوب شده بودند و به طور مثال سازمان فدایی که در سال55 تمام کمیته مرکزی ضربه خورد، با زحمت و فداکاری‌های بسیار توانست خودش را تا انقلاب بهمن خودش را نگه دارد. با تمام استقبالی که از فداییان در انقلاب ۵٧ شد، اما تشکل‌های این جریان ضعیف، کادرهای برجسته از بین رفته و تعداد کمی از کادرهای میانی باقی می‌مانند. این مساله منجر به این می‌شود که نتوانند از نیرویی که در جامعه داشتند استفاده کنند. در آن شرایط توازن قوا به سود جریان خمینی بود و به خصوص از این جنبه که یک هم‌سویی وجود داشت، یعنی این‌طوری نبود که آمریکا مثل ٢٨ مرداد بخواهد کودتا کند و در حقیقت همان‌طور که گفتم استراتژی آن‌ها با هم هم‌سو شده بود. یک حکومت اسلامی بهتر در مقابل کمونیسم می‌ایستاد، با توجه به مساله‌ی افغانستان که این را تشدید می‌کرد.»

چشم سوم:« منظور شما این است که اسلامیون در ایران و در بین توده‌های مردم پایگاهی نداشتند، یا جایگاه‌هشان یک جایگاه محکمی نبوده است؟»

مهدی سامع:« نه جایگاه که داشتند. یک نکته را بگویم معمولن بعضی از این خبرها در مرور زمان اشتباه گفته می‌شود. مثلن می‌نویسند که ٩٨ درصد مردم به رفراندم رای دادند. در حالی که شما اگر به روزنامه‌های آن موقع مراجعه کنید، می‌گوید که ٩٨ درصد کسانی که شرکت کردند به جمهوری اسلامی رای دادند. ولی این به این معنی نیست که من بگویم که اکثریت مردم به جمهوری اسلامی رای ندادند. و نکته دوم این‌که بین رفراندم و رفراندم قانون اساسی که شش ماه بیش‌تر نیست، بر طبق آماری که خود حکومت می‌دهد پنج میلیون افت می‌کند. و در این فاصله این تعداد افت نشان‌دهنده‌ی این است که آن فضای حمایت اولیه نه ناشی از شناخت خمینی بلکه ناشی از شرایط قبلی و مبارزه ضد دیکتاتوری بود.»

 

با ما مکاتبه کنید: SHADYAR@KOOCHEHMAIL.COM و BEHRANGZANDI@KOOCHEHMAIL.COM

منتظر نظرات شما هستیم. تا فردا و بخش دوم گفت و گوی ما با آقای مازیار رازی از گرایش مارکسیست‌های انقلابی.

مطالب مرتبط

مهدی سامع: انقلاب یک رویداد لوکس نیست

مدرسی: لغو مالکیت خصوصی تصاحب مایملک شخصی آحاد جامعه نیست

«نوشته فوق می تواند نظر نویسنده باشد و الزامن نظر رادیو کوچه نیست»

|

TAGS: , , , , , , , , , 

۱ Comment


  1. arman
    1

    dorood bar aghaye same
    kasani ke dar enghelab sherkate faal dashtand
    javanani boodand ke bishtar az chape jahani
    manande cuba elham gerefte va ya az mojahedin va
    dr ali shariaati kama inke ketabe dar Vietnam
    az asare mojahedin va asare dr shariati
    por forooshtarin boodand
    amma akhoondha ba sazmandehie lompanha
    va aghshare darmande va foromaye
    dast be sarkoobe enghelab zade
    va ba coodetaye zede enghelabi
    ke poshtibanie imperialism ra dasht
    ghodrat ra tasahob kardand