Saturday, 18 July 2015
16 October 2021
داستان‌های خاکستری

«پوشه‌ای در آغوش»

2014 December 01

شهرزاد کریمی / رادیو کوچه

فایل صوتی را از اینجا بشنوید

 

فایل را از این جا دانلود کنید

دست‌هاشو به پوشه‌ای که در بغل گرفته بود فشار داد. همه چیز نشان ازاون داشت که پافشاریش کاملن بی‌فایده‌اس. می‌دونست که نمی‌تونه به نتیجه برسه. ولی آیا کاری دیگه از دستش بر می‌اومد؟ اگر تلاش نمی‌کرد و اگر سعی نمی‌کرد که پروژه رو به هر قیمتی تصویب کنه معلوم نبود چه اتفاقی براش می‌افته. دوباره باید از خانواده کمک می‌خواست. کمک خانواده این بار تمام اون چیزی که از استقلال براش مونده بود را ازش می‌گرفت. تبدیل می‌شد به یک موجود وابسته که هر چی شرط و شروط براش می‌گذاشتند بدون هیچ بهانه‌ای باید می‌پذیرفت. همین الان هم حتا اختیار تربیت بچه‌هاش از دستش خارج شده بود. اون‌ها حتی در نوع غذایی که برای بچه‌ها می‌پخت و لباسی که باید می‌پوشیدند و مدرسه‌ای که باید می‌رفتند دخالت می‌کردند. هیچ بعید نبود این بار وادارش کنن که با اون‌ها زندگی کنه به بهونه این‌که اجاره خونه سنگین هست و خانواده از پس پرداختش بر نمی‌آد.

باری سنگین رو دوشش احساس می‌کرد. شب‌ها نمی‌تونست بخوابه و تقریبن همه روز بدنش می‌لرزید. لرزش دست هاش اون قدر زیاد شده بود که حتا کارهایی مثل غذا پختن هم براش سخت شده بود و مرتب اجسام از دستش می‌افتاد. هیچی نمی‌تونست آرامش رو بهش برگردونه جز یک دلیلی یا چیزی که بهش برای آینده و سال‌های بعد اطمینان بده. اطمینان از این‌که اوضاع از این بد‌تر نخواهد شد. لااقل فقط به همین اندازه بد بمونه.

1

ولی هر چی پیش می‌رفت همه چی قیمتش بالا‌تر می‌رفت. اجاره خونه، مایحتاج خونه و لباس…. بچه‌ها هر روز انتظارات شون از مرضیه که مادرشون بود بیشتر می‌شد. و اون فقط یک کارمند معمولی بود. یک منشی. شغلی با یک درآمد پایین که فقط می‌تونست مکملی باشه برای چرخوندن یک زندگی و نه درآمد اصلی.

این‌جا شاید آخرین تیر ترکش بود. دفتر کار این مرد. بعد از تصادف و مرگ شوهرش این سومین بار بود که به اینجا می‌اومد. دفعات قبل چیزی جز نگاه هیز و پیشنهادات بی‌شرمانه و وقیحانه نصیبش نشده بود. این بار خودش رو برای همه چیز آماده کرده بود. چون چاره‌ای نداشت. از طرفی یک امید خیلی دور و تقریبن بعید رو در ذهن می‌پروروند. اون هم اینکه شاید این حاجی پول دار شصت ساله به او رحم کنه و بدون این‌که ازش نزدیکی و ارتباط بخواد این اجازه رو بهش بده که با تخصص خودش که نقشه کشی بود مثل همه آدم‌ها کار کنه و بتونه پول در بیاره. مثل همه مرد‌ها یا زن‌هایی که پارتی و ارتباط دارن و تونستن بی‌دغدغه توی این جور سیستم‌ها برای خودشون یک جایی پیدا کنن. ولی تقریبن مطمئن بود که این حاج آقای پولدار حاضر نیست به این راحتی ازش بگذره.

زن و بچه‌ها و نوه‌هاشو خوب می‌شناخت. اون وقت‌ها که توی آرایشگاه خواهرش کار می‌کرد دیده بودشون. فکر این‌که با پدر آدم‌هایی که می‌شناخت یواشکی ارتباط داشته باشه دیونه‌اش می‌کرد. ولی هر چی به مغزش فشار می‌آورد هیچ راهی بنظرش نمی‌اومد که بتونه از این وضعیت پیچیده‌‌ رها بشه. وقتی خوب فکر می‌کرد می‌دید این ماجرا از اساس تقصیر شوهرش هست. مردی که هیچ وقت نگذاشت مرضیه کار کنه. نگذاشت از تخصصی که داشت پول در بیاره و محکومش کرد به خونه نشینی. طوری که تا وقتی مرد مرضیه هیچ سابقه کاری نداشت. پولی هم نمونده بود.

2

منشی بلاخره صداش کرد. دستاش بیشتر از همیشه می‌لرزید. در جواب منشی گفت: بله

احساس کرد همین یک کلمه رو با لرزش فراوانی توی صداش ادا کرد. منشی بی‌خیال پوشه رو از دستش گرفت و گفت: حاج آقا گفتن بدیم بررسی بشه ببینیم نتیجه چی می‌شه.

مرضیه گیج شده بود: ولی خودشون گفتن من بیام این‌جا. قرار ملاقات باهاشون داشتم. منشی گفت: حاج آقا گفتن خودشون باهاتون تماس می‌گیرن. شماره تون رو بذارید. این طرح شما هم می‌ره توی فایل‌هایی که باید بررسی بشه.

بیرون بارون نم نم تازه تمام شده بود و هوا بو و عطر خاصی به خودش گرفته بود. اینجا توی این محله بالاشهری کوه‌های شمرون رو می‌شد دید. هنوز نمی‌دوست چه اتفاقی افتاده و نتیجه چی بوده. اما به محض اینکه پاشو گذاشت اون طرف خیابون برای رفتن به ایستگاه اتوبوس مسیج براش رسید. متن کوتاه بود: عصر می‌ام دنبالت بریم یک دوری بزنیم.

به همین راحتی حاجی دعوتش کرده بود. مثل همیشه دوتا راه سخت جلوی پاش گذاشته شده بود. بی‌خیال پروژه شدن و توی یک خونه دوخوابه با خانواده شوهر سابق زندگی کردن و یا تن دادن به ارتباطی که اساس مسموم بود.

«نوشته فوق می تواند نظر نویسنده باشد و الزامن نظر رادیو کوچه نیست»

|

TAGS: , , , , , , , ,