Saturday, 18 July 2015
20 January 2021
داستان

«مژده»

2014 December 03

بهمن مرزیجرانی / داستان وارده / رادیو کوچه

 

نمی‌دانست چرا، ولی می‌دانست که اگر این کار را نمی‌کرد هیچ وقت نمی‌توانست خودش را ببخشد. فوقش من و تحویل نمی‌گیره و اصلن توی خونه‌اش راهم نمی‌ده، در عوض من خیالم راحت می‌شه که تلاش خودم را کردم تا پاسخی برای هزاران سوال که برام شکل معما گرفته را پیدا کنم، با این منطق از فرصتی که برایش پیش آمده بود که برای یک سال تحصیل، اجازه اقامت سوئد را بگیرد استفاده کرد و راهی آلمان شد تا عمویش را که هر گز ندیده بود پیدا کند.

ماه آپریل در ایام عید پاک هوای اروپا بهاری است و چهار روز تعطیلی هم فرصت خوبی بود که برای پیدا کردن عمو یش قطار شب را از گوتنبرگ به سمت برلین بگیرد. عمدا قطار را انتخاب کرد که بتواند همزمان از دیدن طبیعت لذت ببرد، وقت کافی برای فکر کردن داشته باشد و در چند شهری که باید قطار را تعویض می‌کرد یک حسی از جغرافیای آن‌ها به دست بیاورد. آدرسی که از عمویش داشت را از آقای زمردی هم کلاسی دبستان عمویش گرفته بود که چند سال پیش در روی کارت پستال تبریک سال نو نوشته شده بود. با خودش فکر کرده بود که اگر از آنجا رفته باشد مهم نیست ولی مهم این است که این تلاش را کرد که عمویش را پیدا کند. مژده وقتی به دنیا آمد عمویش از ایران مهاجرت کرده بود و پدرش هم اجازه نمی‌داد در خانه کسی در باره عمو رضا صحبت کند و اگر گاهی کسی اسم او را می‌آورد پدرش با پسوند مرتیکه کافر کمونیست نام او را تکمیل می‌کرد، و حالا مژده دختر بزرگ حاج محمود در قطار شب از گوتنبرگ راهی کپنهاک است تا از آنجا قطار خواب را به سمت آلمان بگیرد، شاید بتواند عموی کافر کمونیستی که تنها عکسهای دوران جوانی او را در خانه مادر بزرگ دیده است را ببیند.

metro

 

صندلی کنار پنجره را گرفته بود تا از روزهای طولانی شمال اروپا بیشترین بهره را ببرد و از طبیعت زیبای مسیر لذت ببرد. تصمیم گرفته بود بیشترین استفاده را از یک سالی که اقامت تحصیلی دارد ببرد و تا آنجا که می‌تواند اروپا را سیاحت کند و شهر‌های مختلف را از نزدیک تجربه کند. پس از مرگ پدرش ارثیه‌اش آنقدر بود که احتیاج به کار کردن نداشته باشد، تنها کرایه خانه‌ای که از آپارتمان‌هایش می‌گرفت برای یک زندگی مرفه کافی بود، ولی او زیاد به تجملات فکر نمی‌کرد و یک نوع آرمانگرائی خاص خودش را داشت. هیچ وقت چهره پدرش را که پرسید «مردم‌شناسی»؟ این دیگه چه درسیه؟ را فراموش نخواهد کرد.

بر خلاف انتظار فامیل او پزشکی یا مهندسی را انتخاب نکرد با اینکه امکان ورود در این رشته‌ها را در دانشگاه دولتی داشت، و حتی اگر نداشت برای پدرش تامین هزینه تحصیل او در دانشگاه آزاد یا حتی خارج از کشور، هزینه‌ای به حساب نمی‌آمد. «مردم‌شناسی با فرهنگ مردم سر و کار داره، همه که قرار نیست دکتر بشن» پدرش مات و مبهوت او را نگاه کرد و با لحنی جدی که تمسخر هم در آن بود گفت «از فرهنگ می‌شه نون در آورد؟».

زمانی که در میان عشایر لرستان کار می‌دانی می‌کرد تا پایان نامه‌اش را در رابطه با کوچ نشینی و آئین مذهبی بنویسد پدرش پس از مدت زیادی ناراحتی در دستگاه گوارش در بیمارستان بستری شد و پزشکان تشخیص دادند که سرطان پانکراس دارد و اگر شیمی در مانی نتیجه ندهد ناچارا باید او را عمل کنند. مژده خیلی سریع خودش را به تهران رساند و این اولین باری بود که چهره دیگری از پدرش را تجربه کرد. مژده تحصیلش را به اتمام رساند و تصمیم گرفت که برای ادامه تحصیل به آمریکا برود. با تمام نیرو وقتش را صرف فراگیری زبان انگلیسی می‌کرد که دوباره پدرش بستری شد و در اتاق عمل درگذشت.

صدای دلنشین زنانه‌ای در بلند گو‌های قطار چیزهائی به سوئدی گفت که مژده تنها واژه‌های ایستگاه بعدی و کپنهاک را تشخیص داد، ولی‌‌ همان جمله بلا فاصله به انگلیسی هم گفته شد. ساعت یازده شب بود که قطار وارد ایستگاه کپنهاک شد، مژده کوله پشتی‌اش را به کول کشید و به سمت سالن اصلی رفت، تقریبا ۴۰ دقیقه وقت داشت تا هم اطلاعات لازم را در باره قطار ی که به سوی برلین می‌رفت پیدا کند و هم اینکه یک ساندویچی یا چیز دیگری بخورد.. در ایستگاه کپنهاک اول فکر کرد که یک شیر کاکائوی داغ با کیک از ماشین اتومات بخرد که نگاهش به ساعت کار کافه قنادی افتاد که تا یک ساعت دیگر باز بود. یک قهوه تلخ با یک کیک پنیری سفارش داد و گوشه دنجی را که یک میز با دو صندلی بود انتخاب کرد. تکه کوچکی از کیک را مزه کرد، خیلی شیرین نیود و طعم وانیل را به خوبی حس کرد. تلخی قهوه داغ با طعم وانیل در هم می‌آمیخت و حس قشنگی از زندگی به او می‌داد. شاید عمو رضا هم در اینجا قهوه خور شده باشد، تفاوت بزرگی بین قهوه و چای هست، طعم قهوه را آدم حس می‌کند ولی چائی طعم خاصی ندارد. ایستگاه خلوت بود و تک و توک آدم‌ها رد می‌شدند، صدای بلندگو او را از دنیای افکارش بیرون آورد، از جمله‌های اول فقط کلمه برلین را تشخیص داد ولی در تکرار آن به زبان انگلیسی فهمید که قطارش به زودی وارد ایستگاه می‌شود و باید به سکوی شماره ۵ برود. ته مانده قهوه را سر کشید و ساکش را برداشت و به سمت سکوی ۵ رفت.

 

همیشه از کودکی پله برقی برایش جذابیت خاصی داشت، از اینکه پله آخر را قبل از اینکه به کف سالن برسد بپرد همیشه لذت می‌برد، یک شیطنت کودکانه که از بچگی در او مانده بود و هنوز هم از این کار لذت می‌برد. پله را که پرید قطار هم به ایستگاه رسید، از تعداد زیاد مسافر‌ها تعجب کرد، با خودش گفت این همه آدم از کجا آمد؟ واگن شماره ۴۵ را پیدا کرد و سبک بال با کوله پشتی‌اش کوپه را پیدا کرد و در تخت خواب میانی جا گرفت، تصوری که از یک خواب خوش در سر داشت بر آب شد، تمام شب نتوانست از فکر به گذشته و تصور اینکه اگر عمویش را پیدا کند چگونه باید با او برخورد کند ر‌هایش نکرد.

20130723-pas neshiniye tond-Torshizad-shahri ke nemishenasamasha2

چندین بار به خودش تلقین کرد که بخوابد تا فردا صبح سر زنده باشد، ولی نتوانست بخوابد. کوپه خواب گرفته بود که شب را بخوابد تا روز سر حال باشد و یک گشت خوب در شهر بزند، ولی خوابش نمی‌برد و فکر‌های عجیب غریبی به ذهنش خطور می‌کرد. سعی می‌کرد واکنش عمویش را وقتی که با او روبرو می‌شود حدس بزند، آیا خوشحال خواهد شد؟ شاید هم اصلا مرا نپذیرد و در را ببندد، شاید هم اصلا انکار کند که برادری داشته.. و فکر هائی از این دست خوابش را از او گرفته بودند، صبح وقتی قطار به برلین رسید بی‌حال و خسته بود، از قطار که پیاده شد نفس عمیقی کشید، کوله پشتی‌اش را روی شانه‌هایش جا به جا کرد تا مطمئن شود بند‌هایش بلند و کوتاه نشده که به یک طرف بدنش فشار بیاورد. اولین چیزی که نظرش را جلب کرد ساعت بزرگ دایره شکلی بود که انگار در هوا معلق بود و ساعت هشت و ده دقیقه را نشان می‌داد. کمی اطراف را بر انداز کرد تا بداند به کدام طرف باید برود، ولی طبق عادت به جهتی رفت که دیگران می‌رفتند. پرسه کوتاهی در ایستگاه زد، در دستشوئی ظاهرش را برانداز کرد، مو‌هایش را مرتب و آرایشش را تجدید کرد. در یک کافه سفارش قهوه و نان تازه با کره و مربا داد. قبلا اطلاعات لازم را برای اطمینان خاطر چاپ کرده بود. کلیه مشخصات مسیر را تقریبا از حفظ بود و می‌دانست که نزدیک به دو ساعت طول می‌کشد تا به خانه عمویش برسد و اگر او خانه باشد و اگر او را بپذیرد می‌تواند دو ساعت دیگر عموئی را که هیچ وقت ندیده ببیند، آیا او شباهتی به عکسهائی که در آلبوم خانوادگی دیده دارد؟ ساعت دقیقا دو و سی و پنج دقیقه بود که مژده پلاک ۴۷ را طبق آدرسی که در دست داشت پیدا کرد.

قبلا در گوگل تصویر محله را دیده بود و آنچه که می‌دید با عکس‌ها همخوانی داشت. پیدا کردن آپارتمان زیاد مشکل نبود، ظاهرا در سالهای ۱۹۷۰ ساخته شده است و طبق اصول جدید شهری خیابان بندی شده است. احتمالا در زمان خودش یک شهرک کارگری بوده، آپارتمانهای بین ۸ تا ۱۵ طبقه با نما‌های دلگیر یکسان. شماره ۴۷ طبقه ششم، درب سمت راست. دکمه طبقه ششم در آسانسور را زد، همزمان با نزدیک شدن به طبقه ششم طپش قلبش نیز سرعت می‌گرفت، صدای زنگ آسانسور و باز شدن در، عرق سردی بر پیشانی‌اش نشاند. با تردید قدم به پاگرد گذاشت و نامی را که روی در وسطی نوشته شده بود خواند، نام عمو رضا بود. نفس عمیقی کشید، کوله پشتی را کمی جابجا کرد و زنگ در خانه را زد، سکوت سنگینی وجودش را فرا گرفت، نفس عمیقی کشید، دست‌هایش می‌لرزید و اگر آینه روبرویش بود می‌دید که رنگش هم پریده. هر چند بیش از نیم دقیقه نگذشته بود ولی برای او خیلی طولانی‌تر به نظر می‌آمد، هیچ صدائی از داخل شنیده نمی‌شد، مردد شد که دوباره زنگ بزند یا نه، تصمیم گرفت دوباره زنگ بزند و این بار کمی طولانی‌تر انگشتش را روی زنگ نگه داشت. هیچ خبری نشد. کوله پشتی‌اش را زمین گذاشت، دفتر چه یادداشتش را بیرون آورد و پیغام کوتاهی نوشت که در آن خودش را معرفی کرد و اضافه کرد که مجددا ساعت پنج بعد از ظهر می‌آید. یادداشت را تا کرد، که صدای زنگ آسانسور حواسش را به سوی در آسانسور جلب کرد. مردی با یک کوله پشتی کهنه و ریشی انبوه با مو‌های ریخته بیرون آمد و به طرف او آمد، نزدیک که شد شک نکرد که او عمو رضا است. رضا در حالیکه کلید‌هایش را از جیبش بیرون می‌آورد چیزی به آلمانی گفت و به او خیره شد، برای چند لحظه مژده مبهوت مانده بود که رضا جمله را تکرار کرد. مژده قد راست کرد، آب دهانش را قورت داد، مستقیم به چشمهای رضا نگریست و گفت: سلام عمو رضا. سکوتی همراه با بهت رضا را فرا گرفت، گوئی برای چند لحظه مغزش از کار ایستاد و وقتی که دوباره خودش را پیدا کرد با نگاهی پر از تردید پرسید، شما؟ من دختر برادر بزرگتون هستم. رضا مردد بود و کمی هم مشکوک، بهترین راه دعوت مژده به داخل بود تا با یکدیگر بتوانند راحت صحبت کنند.

20120611-ghahve-koocheh

رضا کوله پشتی را روی میز آشپزخانه گذاشت، نگاهی به مژده انداخت و با لحنی مهربان و صمیمی به او گفت بشین راحت باش. چیزی می‌خوای؟ آب؟ نوشیدنی… اهل قهوه هستی یا چائی بذارم؟ مژده حس کرد که با عموئی مهربان و صمیمی رو در روست و التهابی که داشت کم کم بر طرف شد. آپارتمان کوچک و نقلی رضا خیلی مرتب بود. مژده با خودش فکر کرد که احتمالا پای یک زن در این خانه باز هست. رضا به طرفش آمد او را به داخل اتاق نشیمن همراهی کرد. عزیزم بشین تا من یک قهوه بذارم، همین الان بر می‌گردم. رضا دستپاچه شده بود، نمی‌دانست چه کار باید کند و با این غریبه‌ای که روز اول عید پاک از آسمان نزول کرده چه بگوید. با ظرفی میوه به اتاق نشیمن آمد و آن را روی میز کوتاهی که جلوی کاناپه بود گذاشت و رو بروی مژده ایستاد، نگاهش کرد، نمی‌دانست چه بگوید، راستی اسمت چیه؟ مژده. آهان چه اسم قشنگی، ببینم گفتی من عموی تو‌ام؟

بعله شما عموی منید. من دختر داداشتون هستم. بچه بزرگ داداشتون حاج محمود.

ـ عجب، چه دنیائیه

رضا به مژده نزدیک شد و او را در آغوش گرفت، مژده تمام تلاشش را کرد که اشک‌هایش را کنترل کند و نتوانست، نه تنها اشک‌هایش که بغض چندین و چند ساله‌اش ترکید و گریه‌ای هیستریک سر داد. گریه‌ای که بغض رضا را هم ترکاند و همراه مژده با صدای بلند گریه سر داد.

تمامی نگرانی هائی که در ذهن مژده از این دیدار داشت، با گرمی آغوش عمو یش از بین رفت. تمامی فکر‌های عجیب و غریبی که در طول شب در قطار از ذهنش عبور کرده بود به یکباره محو شدند و آرامش جایگزین آن شد، احساس کرد که عمویش را می‌شناسد و از اینکه به سراغ او آمده خوشحال بود. رضا تلاش می‌کرد تا به بهترین نحو از او پذیرائی کند و به او نشان دهد که از صمیم قلب از دیدن او خوشحال است، نمی‌دانست چگونه باید برخورد کند، دستپاچه بود و سر در گم ولی تلاش می‌کرد که آن را پنهان کند. هیچ کدام نمی‌دانستند چگونه سر صحبت را باز کند و یا از کجا شروع کنند، هر دو نگران بودند که مبادا باعث رنجش دیگری بشوند، حرف‌ها بیشتر حول و حوش زندگی شخصی مطرح می‌شد. رضا میز غذاخوری را با نان تازه، کره، پنیر، میوه تازه و چند نوع نوشیدنی پر کرد، بوی قهوه تمام خانه را پر کرده بود، رضا پرده‌ها را کنار زد، روشنائی به داخل اتاق هجوم آورد. سفیدی ریش و موهای کمی که در سر رضا بود در نور نمایان‌تر شد، مژده با خودش فکر کرد اگر پدرم زنده بود حتما مو‌هایش به سپیدی موهای عمو بود. دقت و سلیقه رضا سر انجام بر خود داری مژده غلبه کرد.

ـ عمو شما تنها زندگی می‌کنید؟

ـ تنهای تنها که نه، ولی من و آگنت زیر یک سقف زندگی نمی‌کنیم، معمولا اون می‌اد خونه من ولی الان به خاطر عید پاک رفته شمال آلمان که کنار خانواده‌اش باشه.

ـ خونه تون خیلی مرتب و قشنگه، انتظار نداشتم یک مرد اینقدر مرتب باشه، کار خودته یا خانمت؟ نمی‌دونم چی صداش کنم، همسر؟ دوست دختر؟

ـ آکنت صداش کنی خوشحال می‌شه. ما مالک همدیگه نیستیم و شاید هم به همین خاطر که الان تقریبا ۲۰ ساله با هم هستیم و هنوز هم دوست داریم با هم باشیم. ولی راستش مرتب بودن کار منه، آگنت درست نقطه مقابل منه.

جمله آخر را با لبخند گفت و مژده با خنده‌ای دلنشین پاسخش را داد، احساس کرد عمویش آدم خون گرمی است و راحت می‌شود با او صمیمی شد. یک قهوه دیگه برات بریزم؟ رضا پرسید. مرسی آره، قهوه‌اش خیلی خوبه. رضا پیشنهاد کرد که

با هم یک برنامه برای روزهائی که در کنار هم هستند بریزند، با این هدف که روز هائی فراموش نشدنی بیافرینند، پیش نهادی که مژده با شوق فراوان پذیرفت. مژده وسایلش را در اتاق کار رضا گذاشت و قرار شد همانجا بر روی کاناپه بخوابد. آنقدر خسته بود که بلافاصله خوابش برد، ساعت تقریبا ۵ بعد از ظهر بود که از خواب بیدار شد، رضا در اتاق نشیمن نشسته بود و آلبومهای عکس را روی میز ردیف کرده بود. با دیدن مژده لبخندی بر لبانش نشست. خوب خوابیدی؟ رضا پرسید

مرسی خیلی خسته بودم، واقعا به خواب نیاز داشتم، من یک دوش می‌گیرم و بعد طبق قرار می‌ریم شهر.

شنبه ساعت ۱۰ شب بعد از سه روز زندگی با عمویش در ایستگاه مرکزی برلین با او خدا حافظی کرد، او را در آغوش کشید و نتوانست جلوی اشک‌هایش را بگیرد. سه روز پر خاطره را تجربه کرده بود و داستان زندگی عموی کافر کمونیست را از زبان خودش شنیده بود. با هم برلین را تجربه کرده بودند و از مهاجرت، مرگ پدر بزرگ، مادر بزرگ و پدر صحبت کرده بودند. احساس می‌کرد که بار سنگینی از دوشش برداشته شده است. حالا دیگر به خودش اجازه می‌داد که پرسشهائی را که دوست دارد بپرسد و شاید این آخرین پرسشی بود که قبل از رفتن باید می‌پرسید.

ـ عمو هیچ وقت فکر کردی برگردی ایران؟

ـ من دیگه هیچ وقت در جائی که آزادی نداشته باشم زندگی نخواهم کرد.

قطار ایستگاه را ترک کرد و مژده تا آخرین لحظه چشم از عمویش که برای او دست تکان می‌داد بر نداشت، تا اینکه از دید او بیرون رفت. بغضی دردناکی در گلویش تلنبار شده بود، نمی‌توانست گریه کند و شاید هم نمی‌خواست. در اعماق ذهنش این جمله نقش بست «باید حتما دوباره به برلین بیایم، باید عمویم را بهتر بشناسم.»

این مطلب بدون ویرایش رادیو کوچه منتشر شده است

داستان‌های دیگر این نویسنده در رادیو کوچه

«نوشته فوق می تواند نظر نویسنده باشد و الزامن نظر رادیو کوچه نیست»

|

TAGS: , , , , , 

۱ Comment


  1. Arman
    1

    کار میدانی
    در واقع یک اصطلاح است در علوم انسانی و زمانی که به صورت
    کار می دانی
    نوشته میشود در خواندن مشکل ایجاد میکند