Saturday, 18 July 2015
15 October 2021
داستان‌های خاکستری

«عشق گمشده»

2014 December 18

شهرزاد کریمی / رادیو کوچه

فایل صوتی را از اینجا بشنوید

 

فایل را از این جا دانلود کنید

کوچه باغ پر بود از شکوفه. شکوفه درخت‌های میوه. عطر گل‌ها و شکوفه‌ها همه کوچه‌ها را آن‌چنان پر کرده بود که بی‌اختیار آدم‌ها دچار شعف و شادی می‌شدند. طبیعت سرخوشی خودش رو با همه تقسیم کرده بود. اول صبح بود و کم و بیش رفت و آمد زیاد بود. گرچه در فصل بهار خیلی کاری برای انجام دادن نبود ولی سر زدن و وارسی باغ‌ها و درخت‌ها تقریبن کار هر روز مردم روستا بود. شب قبل درختان بعضی از باغ‌ها آبیاری شده بود. همین مسئله هم به طراوت درختان و گل‌ها و شکوفه‌ها و علف‌ها افزوده بود و هم بوی نم‌ی که از برخورد آب با دیوارهای کاه گلی باغ‌ها برخواسته بود همه چیز رو متفاوت کرده بود. بعضی اما، هم‌چنان عبوس و گرفته مسیر رو طی می‌کردن. گویی که دنیا به اون‌ها شاد بودن رو نیاموخته بود. اگه بوی خوشی استشمام می‌کردن یا اگه تصویر زیبایی می‌دیدن انگار یک چیزی تو ذهن‌شون نهیب می‌زد که آهای! خوشی مال تو نیست.

«مشهدی عباس» از این دست آدم‌ها بود. از همون‌هایی که هم خوشی را به خودشون حروم می‌دونن و هم برای بقیه. از اون‌هایی که معتقد هستن خندیدن یک جور گناه نانوشته است. از اون جا که تا چند دقیقه دیگه آبیاری باغ دو هکتاریش شروع می‌شد بیل به کول راهی بود. بدون حتا گوشه چشمی به اطراف. به رنگ‌ها و بوهایی که توی این روستای کویری برای مردم حکم یک جشن را داشت.

1

اما وقتی صدای‌های عجیب و غریب از باغ رمضون شنید که می‌دوست فعلن توی بیمارستان شهر بستری هست ناگهان حرکتش رو متوقف کرد. پیش خودش فکر کرد که نمی‌تونه دزد باشه. الان که باغ‌ها چیزی برای دزدی ندارن. ولی از طرفی مطمئن بود و شک نداشت که رمضون هیچ کس رو نداره که بخواد به باغش سر بزنه. فرز و چالاک بیل رو زمین گذاشت و از سنگ بزرگی که زیر دیوار باغ تو خاک فرو رفته بود کمک گرفت تا خودش رو بالا بکشه. چیزی که در نگاه اول دید باور نکرد. برای همین دوباره و باسرعت خودش را بالا کشید. درست دیده بود. پسر حاج احمد آخوند روستا که فامیلش نسل اندر نسل آخوند و ملا بودند هم‌راه دختر بی‌بی گل. داشتن با هم جر و بحث می‌کردن. نازگل دختر بی‌بی گریه می‌کرد. بحث‌شون هر چی که بود معلوم بود این دوتا جوون به هم علاقه داشتن که تا این حد پسر دست و پاش رو گم کرده بود.

حالا مشهدی عباس هول افتاده بود تو جونش. تمام اون عبوس بودن و یخی بودن عضلات صورتش از بین رفته بود. می‌دونست این دوتا جوون بخوان با هم باشن چه مصیبتی دچارشون می‌شه. به قیمت جون‌شون اجازه نمی‌دادن با هم باشن. این رو مطمئن بود و شک نداشت. این دوتا فامیل از قدیم با هم دشمن بودن. حالا این اواخر اوضاع بد‌تر شده بود و آخوند ده بالای منبر بی‌بی رو تکفیر کرده بود و گفته بود کسی ازش شیر و ماست و پنیر نخره. گفته بود محصولش نجس هست. چون نسل اندر نسل بهایی بودن و هستن. حالا داشت می‌شنید که صداشون بلند‌تر شده. از طرفی از پیچ کوچه هیکل باریکه زنی پیچیده در چادر نمایان شد. بلافاصله از راه رفتن لنگ لنگانش اون رو شناخت. خواهر حاج احمد آخوند بود که باغش درست توی کوچه بالایی بود.

صدای بچه‌ها حالا دیگه کاملن شنیده می‌شد. دلیلش این بود که پمب آب نزدیک روستا که صدای قدرتمندی داشت خاموش شده بود. جر و بحث شون سر این بود که بی‌بی گل از رابطه پنهانی اونا بو برده بود و همه جا نازگل رو تعقیب می‌کرد. اون دیگه نمی‌تونست مثل گذشته به دیدار مشعوق بیاد. حالا اتفاقات جدید همه چیز رو سخت‌تر کرده بود.

همه این‌ها یک طرف نزدیک شدن خواهر آخوند به این محدوده ترس به جون مشهدی عباس انداخت. چی می‌خواد بشه؟

2

بدون این‌که بخواد داشت با خودش حرف می‌زد. زن در چند قدمی او بود و حالا از همون فاصله اون هم گوش هاش تیز شده بود. ظاهرن چیزی شنیده بود. مشهدی عباس بی‌درنگ شروع کرد به داد زدن.

: این شوهر تو کی می‌خواد طلب من رو بده؟

سعی می‌کرد صداش تا جای ممکن بلند باشه. این‌طوری بچه‌ها توی باغ می‌تونستن بشنون و سکوت کنن. همین اتفاق هم افتاد. پیرزن لنگ لنگان خودش رو به او رسوند و با صدای بلندی گفت:

چی می‌گی؟ کدوم طلب؟

مشهدی عباس نگاهی به او کرد لبخندی زد و گفت:

ببخشید حاج خانم. شما رو با کسی اشتباه گرفتم.

زن زیر لب هم‌چنان غر لند می‌کرد و می‌رفت. از داخل باغی که دختر و پسر در آن بودند هیچ صدایی شنیده نمی‌شد. بلاخره زن با نگاهی غضب آلود از کنار مشهدی گذشت.

بالا‌تر کنار باغی سکویی برای نشستن وجود داشت. مشهدی لم داد و چپق را گیراند. به روزی فکر می‌کرد که با گلبهار قرار فرار از روستا را گذاشتند. گلبهار دختر عموزاده‌ای که از قدیم دشمن پدرش بود. روز موعد اما گلبهار قبل از حرکت شک کرد. این شک بعد‌ها منجر به خودکشی او شد.

«نوشته فوق می تواند نظر نویسنده باشد و الزامن نظر رادیو کوچه نیست»

|

TAGS: , , , , , , ,