Saturday, 18 July 2015
25 October 2021
داستان‌های خاکستری

«در جستجوی امید»

2014 December 23

شهرزاد کریمی / رادیو کوچه

فایل صوتی را از اینجا بشنوید

 

فایل را از این جا دانلود کنید

روزی روزگاری شاهزاده‌ای با اسب سفید در جستجوی دختری زیبا دورتا دور مملکت رو زیر و رو کرد. وقتی که دیگر هیچ قدرت و توانی نداشت و توشه راه هم به پایان رسیده بود اسبش جسم بی‌هوش او را به سمت روستای کوچک ما آورد.

«معصومه» بقیه قصه مادربزرگ رو به خوبی بلد بود. ولی انگار هربار لذت شنیدن کلمات و اتفاقات برایش تازگی داشت. امشب اما این قدر خسته و بی‌حال بود که تا همین جای قصه بیدار موند. صبح که از خواب بیدار شد فهمید که برای اولین بار قصه مادربزرگ رو تا آخر نشنیده. همیشه بعد از شنیدن قصه نیم‌ساعتی برای خودش رویا‌پردازی می‌کرد که در قصر پادشاه راه می‌ره و کارهایی که دوست داره انجام می‌ده. گاهی هم دستور می‌ده. اما همیشه حواسش بود به خدمتکارها سخت نگیره. گاهی این رویا‌پردازی این قدر عمیق می‌شد که به کلی فراموش می‌کرد اطرافش چی می‌گذره. شاید حتا همین موضوع کمکش می‌کرد تا بتونه راحت‌تر از بقیه افراد خونه شرایط رو تحمل کنه. اخراج بابا از کارخونه، بعدش هم ماه‌ها بیکاری. این‌روزها ولی نمی‌تونست مثل قبل داستان‌های خوشگل توی ذهنش بسازه.

2

حالا چند روزی بود صبح‌ها با صدای گردو شکستن مادربزرگ از خواب بیدار می‌شد. گردوهایی که مال خودشون نبود. قرار بود فروش بره تا بتونن باهاش زنده بمونن. بابا هم صبح‌ها می‌زد بیرون و گاهی برای مردم کارهایی می‌کرد. کارهای کوچیک یک روزه. قرار بود با همه این حرف‌ها و با تمام مشکلاتی که وجود داره او درس بخونه. این رو هم بابا می‌خواست هم مادربزرگ هم خواهر بزرگش که تو شهر با شوهر و بچه هاش زندگی می‌کرد. البته دلیلش این بود که مادر همیشه این رو می‌خواست. قبل مرگش بابا رو قسم داده بود که هر اتفاقی که افتاد معصومه درس بخونه. الان ولی شرایط فرق کرده بود. معصومه با این‌که خودش هم خیلی دوست داشت درس بخونه ولی نگاه کردن به دستای لرزان مادربزرگ وقتی گردو می‌شکست و سرفه‌های بی‌پایان بابا تمرکز روی درس خوندن رو ازش گرفته بود.

جدیدن یک فکری به سرش زده بود. اگه می‌تونست با یک آدم پول‌دار ازدواج کنه شاید اوضاع عوض می‌شد. ولی مشکل اون‌جا بود که جوون پول‌داری نمی‌شناخت. توی روستای کوچیک اون‌ها تقریبن همه فقیر بودند. همه یک شکلی هشتشون گروی نهشون بود. یا این‌که زن و بچه داشتن. تنها کسی که می‌دونست اون قدر پول داره که بتونه خانواده‌اشو حمایت کنه پسر عموی پدربزرگش بود. از قضا تازه زنش مرده بود و دربه در دنبال یک زن جوون می‌گشت که بچه‌هاشو جمع و جور کنه. تقریبن همه فامیل از ترس این‌که نکنه هوس ازدواج با دخترشون رو بکنه ازش دوری می‌کردن. با این حال به چند تا از دخترای فامیل و روستا پیش‌نهاد داده بود ولی هیچ کس قبول نکرده بود. یکی دوتا هم بهشون بر خورده بود. می‌گفتن این پیرمرد چرا نمی‌ره یک زن بیوه بگیره. چرا اسم دخترای ما‌ها رو می‌آره. اما معصومه هم سنش خیلی کم بود و هم ارتباط پدرش با این آدم تقریبن قطع بود. باید یک راهی پیدا می‌کرد. تصمیم گرفته بود خودش رو برای خانواده فدا کنه. دیگه تحمل زجر‌ها و درد کشیدن‌های مادربزرگ رو نداشت. باید یک کاری می‌کرد.

3

می‌تونست شرط بذاره که درسش رو ادامه بده. امروز همون روزی بود که تصمیم گرفته بود بره و خودش رو به آقای «فتاحی» نشون بده و به بهونه خرید باهاش سلام و علیک کنه. آخه اصن شاید اون از وجود معصومه بی‌خبر بود. راهش رو به سمت کوچه پشتی که به سوی مغازه بنکداری او می‌رفت کج کرد. می‌دونست و خبر داشت که این تنها دارایی فتاحی نیست. چند تا مغازه توی شهر داشت و کم می‌اومد روستا. وقتی رسید اون‌جا و بعد از چند سال قیافه اون مرد رو دید بدنش لرزید. یک جورایی از بابا هم پیر‌تر نشون می‌داد. پشیمون شد. همون لحظه از اومدن پشیمون شد. دیدن قیافه یک مرد با موهای سپید و صورت پر از چروک و شکم بزرگ ترسوندش. معصومه فقط یک بار او رو دیده بود. اون هم زمانی که پشت فرمان ماشین نشسته بود و گذر می‌کرد. خیال کرده بود می‌تونه تحمل کنه ولی الان می‌دید نمی‌تونه حتی باهاش روبرو بشه. سعی کرد به دست‌های لرزان مادربزرگ فکر کنه و یا سرفه‌های بابا. این‌که بعضی شب‌ها مجبور می‌شن بدون خوردن حتا یک تیکه نون بخوابن. ولی باز هم پاهاش جلو نمی‌رفت. فتاحی مشغول گفتگو با فردی بود و حواسش نبود. باید بی‌سر و صدا از اون جا می‌رفت. هنوز درست از جلوی مغازه فتاحی رد نشده بود که صدایی او رو به خودش آورد

:این‌جا چی کار می‌کنی معصومه؟

بابا بود که داشت صندوق‌های پشت مغازه رو توی وانت جا می‌داد. بابا با صدای عصبی ولی خفه اشاره کرد که برو خونه. دیگه جای صبر کردن نبود. سریع‌تر از اونی که فکر می‌کرد از اون جا دور شد. حتا موقع دویدن و دور شدن از اون‌جا داشت به راه دیگه‌ای فکر می‌کرد که بتونه خانواده‌اشو نجات بده. با خودش گفت:

من بلاخره این وضع رو عوض می‌کنم.

«نوشته فوق می تواند نظر نویسنده باشد و الزامن نظر رادیو کوچه نیست»

|

TAGS: , , , , , , ,