Saturday, 18 July 2015
18 October 2021
داستان‌های خاکستری

«صدای خاموش او»

2014 December 28

شهرزاد  کریمی / رادیو کوچه

فایل صوتی را از اینجا بشنوید

 

فایل را از این جا دانلود کنید

از وقتی ضبط‌صوت وارد خونه شد از آبجی بزرگش که رفته بود خونه شوهر کاست‌های «لیلا» و «حمیرا» رو می‌گرفت. آخه روش نمی‌شد از آقاجون هم‌چین چیزی بخواد، داداش هم که مذهبی و هیئتی بود اصلن راه نداشت بهش بگه. شاید هم خجالت نبود و ترس بود. «زینب» حتا از فکر این‌که روزی آقاجون یا داداش اون رو در حال گوش دادن به این کاست‌ها ببینن یا کاست‌ها رو پیدا کنن نگران می‌شد.

یک‌بار که گوشه اتاق نشسته بود صدای آقاجون اومد

: زینب

یه عصبانیتی رو تو اون صدا حس کرد.

گفت: یا خدا، نکنه کاست‌ها رو پیدا کرده باشن! چی می‌شه حالا!؟

1

با صدای آقاجون از جاش پرید؛

:کجایی پس دختر؟

رنگ از صورتش رفته بود، نفهمید چجوری از اتاق رفت بیرون.

:این چیه دختر جان؟

چی آقاجون؟

ایناهاش این؟

چشمش که دستای آقاجون رو دید یه نفس راحت کشید. برگه امتحان ریاضیش بود و نمره پایینی که گرفته بود.

:تو چه کاری جز درس خوندن داری که این وضع نمره گرفتنت هست؟

با یه مقدار بهونه و این‌که به خدا ریاضی رو نمی‌تونیم خوب یاد بگیرم، امتحان سخت بود تونست آقاجون رو راضی کنه. وقتی برمی‌گشت به اتاق لبخند رو لبش بود. به ترسش می‌خندید و خوشحال بود که به خیر گذشت.

2

وقتی تنها بود به موزیک گوش می‌داد. دوست داشت اون هم بخونه و صدای خودش رو از ضبط‌صوت بشنوه. فکرش بهش هیجان می‌داد. با خودش گفت ضبط که هست، یک‌بار سلطان قلبم رو می‌خونم و ضبط می‌کنم.

چند روز بعد وقتش رسید؛ آقاجون سرکار بود و داداش مسجد، مادر هم می‌خواست بره خرید. لحظه‌شماری می‌کرد برای رفتن مادر، انرژی‌ زیادی تو بدنش بود و هر لحظه می‌خواست بزنه بیرون. صدای بسته شدن در که اومد دویید طرف ضبط، کاست رو گذاشت و دکمه ضبط رو فشار داد.

یه دل می‌گه برم برم یه دلم می‌گه نرم نرم….

سلطان قلبم تو هستی تو…

زینگ

:اه حالا چه موقع زنگ زدنه!؟

ضبط رو قطع کرد و رفت سمت در. همسایه بود و کارت دعوت عروسی آورده بودن، عروسی پسرشون بود.

کارت رو گرفت و گوشه‌ای انداخت. رفت توی اتاق. در رو قفل کرد. ولی این‌طوری احساس امنیت نمی‌کرد. شاید کسی می‌اومد پشت در و صداش رو می‌شنید. پس ضبط‍صوت رو برداشت و اومد توی هال نشست. نزدیک به در ورودی. طوری که در حیاط رو بتونه از لای پرده ببینه. شروع کرد به خوندن. ولی صداش می لرزید. خودش این رو حس می‌‌‌‌کرد. پس یک کم تامل کرد و این‌بار با اعتماد بنفس و صدای بلندتر شروع به خوندن کرد. حرکت جریان خون شدیدی رو توی رگ‌هاش حس کرد. سرش داغ شده بود. بیشتر و بیشتر  به صداش قدرت داد. انگار هر چی می‌خوند شجاعتش بیشتر می‌شد.

3

تموم شد.

صدای خودش رو دوباره گوش داد. بنظرش خوب بود. کاست را برداشت تا جایی پنهان کنه. یادش اومد که هر چند وقت یک‌بار همه کمدهاش بازرسی می‌شه. کجا می‌تونست پنهانش کنه؟ نه هیچی به ذهنش نمی‌رسید. اگه این رو توی خونه پنهان می‌کرد دیگه جرات نمی‌کرد از خونه بره بیرون از ترس پیدا شدنش. خواب راحت نداشت و همیشه می‌ترسید. پیدا شدن صدای خواننده‌های دیگه یک موضوع بود صدای خودش چیز دیگه. باید صداش رو پاک می‌کرد. هم‌زمان صدای آژیر قرمز از بلندگوی مسجد شنیده شد. می‌دونست که باید بره توی زیرزمین. کاست رو بین لباس‌هاش قایم کرد و دوید سمت زیر زمین. چشم‌هاش رو بست و توی اون گوشه تاریک نشست.

الان که داشت این خاطره رو می‌نوشت حتا صدای نفس‌های خودش رو توی اون زیرزمین به یاد می‌آورد. ترس از جنگ، بمب و پیدا شدن راز کوچکش. ولی حتا همین الان هم از ترسش لرز می‌کرد. انگار هنوز با قدرت هر چه تمام‌تر توسط اون آدم‌ها احاطه شده بود. از اون روز تا همین الان هنوز جرات نکرده بود صداش رو ضبط کنه. ولی امروز باید انجامش می‌داد.

«نوشته فوق می تواند نظر نویسنده باشد و الزامن نظر رادیو کوچه نیست»

|

TAGS: , , , , , , , 

۱ Comment

  1. 1

    wh0cd2687900 where to buy synthroid buy provera buy amitriptyline