Saturday, 18 July 2015
21 October 2021
داستان‌های خاکستری

«گزارش یک قتل»

2015 January 01

شهرزاد  کریمی / رادیو کوچه

فایل صوتی را از اینجا بشنوید

 

فایل را از این جا دانلود کنید

قیافه‌اش مثل همیشه مظلوم بود. انگار نه انگار مرده بود. طوری چشمانش را به بیننده دوخته بود گویا دارد با دقت نگاه و تحلیل می‌کند. همان نگاه همیشگی. فقط، تنها تفاوت ماجرا در محو شدن برق خاصی بود که انتهای نگاهش وقتی هنوز زنده بود می‌شد دید. آن برق عجیب که به بیننده‌اش می‌‌گفت همه چیز رو می‌داند. فقط یک ضربه کاری. انگار قاتلش هم از آن نگاه عجیب و در عین حال مظلوم خجالت کشیده بود. اطراف خانه و اتاق تقریبن اثری از درگیری نبود. جز همان بسته رختخواب که دمر شده بود و روی بدن او افتاده بود. آن هم به این دلیل که «عاطفه» زمان جان دادن به آن چنگ زده بود.

بعد از طلاقش تا مدتی از خانه بیرون نمی‌آمد. مگر این‌که مجبور می‌شد. از آن جایی که هیچ فامیلی در این روستا نداشت و تک و تنها بود آدم‌هایی که به او سر می‌زدند بایستی محدود می‌بودند. ولی در عمل چنین نبود. جادوی چشم‌ها و قدرت کلام این زن و صدای دوست داشتنی و لطیفی که داشت باعث شده بود حتا زن‌ها هم مجذوبش باشند. شب و روز خانه‌اش پر از همسایه‌ و آشنا بود. در آن روستای کوچک با این که یک غریبه محسوب می‌شد خیلی خوب توانسته بود خودش رو جا بیندازد. او با یک مرد از اهالی روستا ازدواج کرد و مدتی بعد بخاطر بچه‌دار نشدن طلاق گرفت ولی هیچ وقت راضی نشد از روستا به دیار خودش برگردد. روز به روز تعداد دوستانش افزوده می‌شد. مردمی که حاضر بودند هر کاری برای او انجام دهند.

1

با همان خیاطی و آرایشگری دست و پا شکسته ای که بلد بود روزگارش به خوبی می‌گذشت. چندباری افراد فامیل یا خانواده برای بردنش آمده بودند. ولی به هر شکل زورشان به زبان او نرسیده بود. وقتی هم می‌دیدند که زن‌های روستا تا به این اندازه طرفدارش هستند خیال‌شان نا‌خدآگاه راحت می‌شد و شاید هم ته دلشان می‌گفتند یک نان‌خور کمتر. بگذار همین جا بماند. اندک اندک درآمد خیاطی به قدری خوب شد که می‌توانست برای خانواده بسیار فقیرش پول هم بفرستد. و این‌طور شد که دیگر خانواده ترجیح داد هیچ حرفی از برگشتن عاطفه به خانه نزند. با حضور پزشک هندی در روستا کمتر از یک ماه نکشید که دستیار پزشک شد. از آب و جاروی مطب گرفته تا تزریقات توسط عاطفه انجام می‌شد. اولش قرار بود فقط نوبت به مریض ها بدهد و تمیزکاری کند ولی پزشک هندی به این نتیجه رسید که عاطفه زنی است که می‌شود به او اطمینان کرد. پس پول رفتن به شهر و ماندن و دیدن یک دوره تزریقات فشرده رو به او داد و بعد هم کم‌کم عاطفه شد نیمچه پرستار روستا. سه ماه نشده داروهای زیادی رو می‌شناخت و می‌توانست از نشانه‌های بیماری نام آن را حدس بزند. خانه‌اش را عوض کرد و به یک آپارتمان نوساز در یک مجموعه 4 واحدی کنار بهداری نقل مکان کرد. هم‌چنان دوستانش به او سر میزدند و تقریبن همیشه شب ها یک نفر یا چند نفر خانه اش بودند.

امروز اگر از مردم روستا می‌پرسیدی چه کسی می‌تواند قاتل عاطفه باشد هیچ‌کس جوابی برایش نداشت. آن‌ها معتقد بودند که او هیچ دشمنی ندارد. عده‌ای حتا حدس میزدند که این باید کار یک غریبه یا جنایت‌کاری باشد که گذری از روستا عبور می کرده و اتفاقن گذارش به منزل کوچک عاطفه افتاده است. گرچه پلیس معتقد بود که ظاهرن چیزی از منزل برداشته نشده. حتا طلاهای اندک او که به یک انگشتر و یک جفت گوشواره حلقه‌ای محدود می‌شد سرجای خودشان بودند. توی همان قوطی مشکی رنگ با گل‌های آبی. شب که ‌شد در خانه‌های روستا زمزمه کشته شدن عاطفه توسط یک متجاوز پشت دیوارها آغاز شد.

قاتل هر کسی بوده می‌خواسته به عاطفه نزدیک بشود.

شاید عاشقش بوده.

2

شاید هم می خواسته از او کام‌جویی کند و چون عاطفه به او توجه نکرده پس به او تجاوز کرده.

شاید کار دکتر هندی باشد یا شاید …

حدس و گمان شروع شد. عاشق زخم دیده یا متجاوز غریبه؟ خودی یا بیگانه؟ هر کسی هست ماجرا به زن بودن عاطفه بی ارتباط نیست. یا شاید ناموسی باشد. مثلن احتمال این هست که شوهر سابق او که با زن جدیدش در شهر زندگی می‌کند برای کام‌جویی از او به این‌جا آمده و ممانعت عاطفه منجر به قتلش شده . اما حدس ترسناک‌تری هم می‌تواست واقعیت داشته باشد. این که عاطفه زن نجیبی نبوده و در خفا با مردان ارتباط داشته و بلاخره همین ماجراجویی‌ها سرش را به باد داده. چگونه می‌شود یک زن در عرض چند ماه بعد از طلاق وضع زندگیش آن‌چنان خوب شود که یک خانه کاه‌گلی خرابه در انتهای روستا به آپارتمان نوساز نزدیک بهداری در بالای روستا تبدیل بشود؟ تازه به خانواده اش هم کمک می‌کرد و برای‌شان پول می‌فرستاد. همیشه هم که خانه‌اش پر از دوست و آشنا بود. چگونه همه ما به او اعتماد کردیم؟ چطور با زرنگی سر ما شیره مالید و نگذاشت بفهمیم پشت این نقاب مظلوم و مهربان چه دیوی نهفته. شوهرش هم شاید چیزهای فهمیده که طلاقش داده و بعد به خاطر آبرو سکوت کرده و بچه را بهانه کرده.

روزها و روزها به حجم شایعات افزوده می شد. مراسم دفن و هفت و چهلم عاطفه شده بود محفل پچ پچ و گفتگوهای یواشکی. پس از پایان هر دعایی برای روح فوت شده به شکل اغراق شده‌ای خواسته می‌شد که گناهان او هر چه هست بخشیده شود. دیگر نه کسی به یاد مهربانی‌های او بود و نه به یاد مهمان‌نوازی‌هایش. نه ساعت‌ها و روزهایی که برای شنیدن درد دل های‌شان وقت گذاشته بود. یا با پای پیاده دارو به در خانه‌هاشان برده بود و یا تزریقات مجانی که برای فقرا انجام داده بود و…

مردم انگار مسخ یک روح پلید سخن‌چین شده بودند. سخن‌چینی که تخیل‌اش حد و مرز نداشت و بی‌شرمانه ترین قصه‌ها به ذهنش می‌رسید و شب‌ها آن‌ها را در مغز مردم روستا می‌گذاشت و صبح‌ها از دهان‌شان به شکل پچ پچ خارج می‌کرد.

پرونده قتل عاطفه پس از مدتی بدون پیدا شدن قاتل او بسته شد.

«نوشته فوق می تواند نظر نویسنده باشد و الزامن نظر رادیو کوچه نیست»

|

TAGS: , , , , , , ,