Saturday, 18 July 2015
24 October 2021
تجربه‌های زنانه

«زیبایی پر و پیمان»

2015 January 03

گزارش / رادیو کوچه

ترجمه فرانک فرید – منبع: مدرسه فمینیستی

 

مطلب زیر، شانزدهمین روایت از مجموعه «تجربه‌های زنانه» است که توسط فرانک فرید، شاعر، مترجم و فعال حقوق زنان، به فارسی برگردانده شده است. مجموعه «تجربه‌های زنانه» را فرانک فرید از کتابی که «ریوکا سالمن» آن‌ها را گردآوری و به چاپ رسانده، انتخاب و ترجمه کرده است. ماجرای زیر یکی از این روایت‌ها به قلم «تئس دِهوگ» است.

 

یک روز که حسابی احساس جسارت می‌کردم، یک تاپ چسبان خریدم!

در تمام طول زندگی‌ام دختر چاقی بودم و پوشیدن لباسهای لُختی و تنگ مناسب حال من نبود. تا اینکه در یک روز داغ داغ، با توجه به اینکه لباسهای تابستانی سبـُک زیادی نداشتم، به طرف یک فروشگاه لباس زنانه مخصوص افراد چاق راه افتادم. فروشگاه مدِ روزی نبود، اما به آسانی می‌توانستم تی‌شرتهای مناسب هوای گرم مدّ‌ نظرم را پیدا کنم. طبق معمول، تی‌شرتهای همیشگی من آنجا بودند، اما نمی‌دانم چرا برگشتم و در قسمت تاپ‌ها و لباسهای آستین حلقه‌ای شروع به پرسه زدن کردم. زن فروشنده وقتی دید چشمم دنبال آنهاست، گفت «چرا چیزی را که نمی‌تونی پنهانش کنی، می‌پوشونی؟» با چنین استنباط منطقی دیگر نمی‌شد مخالفت کرد!

وقتی در اتاق پرو به آینه نگاه کردم، چیزی را که دیدم، توده‌ای تایر مانند دور کمرم بود و گوشت و پیه‌های اضافی رو بازو‌هایم. برای مدتی به خودم زل زدم، ولی بعدش پیش خودم گفتم، دیگه ممکنه هرگز جرأت پرو یک همچی چیزی رو نداشته باشم. بنابر این، نخواستم این آخرین شانسم را از دست بدهم و خریدمش! بعلاوه، خودم را متقاعد کردم که هیچ‌کس زیر نور لامپ فلورسنت خوب دیده نمی‌شود.

22

چند هفته‌ای این تاپ توی کمد لباس من جا خوش کرد. چند بار توی خانه امتحانش کردم. اما هیچوقت از آپارتمانم بیرون نیامد. بعدش که یک روز داشتم سفر می‌ٰرفتم، آن را هم توی ساکم گذاشتم. امیدوار بودم شهامت پوشیدن آن را توی شهر غریب داشته باشم؛ شهری که در آن زندگی نمی‌کردم و کسی را نمی‌دیدم که ممکن بود دوباره ببینمش.

بالاخره، روز موعود از راه رسید و موقع بیرون رفتن آن تاپ را پوشیدم!

نتیجه حیرت‌انگیز بود: کسی عجیب نگاهم نکرد؛ کسی بهم زل نزد؛ و دنیا از حرکت نایستاد! حتی نیشخند کسی را ندیدم و یا هِرهِر کسی را نشنیدم. احساس خوبی داشتم. بی‌باکیِ خودم را تحسین می‌کردم. حتی برایم مهم نبود که فقط ساعد دستم برنزه شده و بازو‌هایم سفید مانده‌اند. بازوهای من هیچوقت رنگ آفتاب به خود ندیده بود. چنین احساسی از رهایی محشر بود. احساس برهنگی و کمی هم جذاب بودن می‌کردم.

آنچه را که آن تاپ برایم به ارمغان آورده بود عالی بود، و نیز آنچه را که من با تاپم کرده بودم. اون باعث شده بود با تن و بدن خودم راحت باشم و زیبایی آن را درک کنم، و من توانسته بودم یک تاپ خالی و ملال‌آور را به خوبی پر کنم.

توضیح: تئس دِهوگ دختری چاق و جذاب از ونکوور کاناداست. او جوان و زیباست و درصدد است تا کاری کند که همه‌ی افراد چاق در دنیا تن و هیکلِ خود را دوست داشته باشند.

«نوشته فوق می تواند نظر نویسنده باشد و الزامن نظر رادیو کوچه نیست»

|

TAGS: , , , , ,