Saturday, 18 July 2015
25 October 2021

«آن مرد با هفت تیر آمد»

2015 January 22

این مطلب توسط یکی از خوانندگان رادیو جهت انتشار برای ما ارسال شده است .نظر‌های مطرح شده در این بخش الزامن نظر رادیو کوچه نیست.  اگر نقد و نظری بر نوشته‌های این بخش دارید می‌توانید برای ما ارسال کنید. این مطلب بدون ویرایش رادیو کوچه منتشر شده است.

م. شکاک / وبلاگستان / رادیو کوچه

 

در تابستان ١٣۵٨ در صفحه اول روزنامه اطلاعات عکس اعدام کردها به دستور خلخالی در قطع بزرگ چاپ شد. این عکس‌ها هم زمان به سراسر دنیا مخابره شد و توجه جهانیان را به سرکوب کردها در ایران جذب کرد. من بعد از چند سال دوباره این عکس‌ها را در اینترنت یافتم و در میان آن‌ها مردی سپیدپوش که غلاف سیاه هفت تیرش در سفیدی لباسش به شکل بر جسته‌ای به شما می‌گوید که او چه کاره است نظرم را جلب کرد.

kordestan

ظاهرا مشغول انجام کاری است که تخصص دارد و گوئی همان‌طور که کسی سبزی پاک می‌کند او نیز در حال انجام شغلی است که در آن مهارت دارد. بعد سیاسی مساله در این‌جا موضوع بررسی نیست، چرا که این کار را باید به تاریخ‌نگاران سپرد. مساله‌ای که ذهن مرا مشغول کرده است همین مرد سپیدپوش است. به راستی او کیست؟ اگر امروز او را پیدا کنیم و از او بخواهیم که  در رابطه با آن‌چه در آن روز انجام داده است توضیح دهد چه خواهد گفت؟ از او چندین عکس در حال شلیک تیر خلاص وجود دارد و بیننده احساس می‌کند که او این کار را در کمال آرامش و بدون احساس ناراحتی انجام می‌دهد، همان‌طور که آبدارچی مدرسه در زنگ تفریح برای معلمان چائی می‌آورد و با سینی چای در برابر یک، یک معلمان می‌ایستاد تا آن‌ها استکان را بردارند و بعد طرف نفر بعدی می‌رفت و همین کار را تکرار می‌کرد تا یک دور کامل تمام می‌شد و از دفتر خارج می‌شد.

آیا او مامور است و معذور؟ به نظر می‌آید که اونه تنها از شغلی که به عهده گرفته ناخشنود نیست بلکه با دقتی تمام سعی می‌کند که کارش را به نحو احسن انجام دهد، شاید از این کار لذت هم می‌برد. از آن‌جا که امکان یافتن او و طرح پرسش‌های فراوانی که برای من مطرح است در برابر او امکان ندارد تنها یک راه می‌ماند و آن استفاده از نیروی تخیل و حدس و گمان است.

بدون شک او هم مانند هر انسان دیگری از پدر و مادری به دنیا آمده است ولی این شرط به تنهائی برای این‌که او در کانون گرم خانواده رشد کرده باشد کافی نیست. شاید او یک بچه سر راهی بوده است، شاید هم نه. شاید او نهمین فرزند یک خانواده فقیر بوده است که هرگز محبت مادری را حس نکرده است و همواره به عنوان برادر کوچک‌تر باید خدمتگزار دیگر افراد خانواده بوده باشد. شاید او در خانواده‌ای مذهبی و متعصب بزرگ شده است و از کودکی آموخته است که انسان‌ها یا مومن‌اند یا کافر. با نگاهی دقیق به لباس او متوجه می‌شویم که مرتب بودن و خوش لباس بودن برایش اهمیت ویژه‌ای دارد همان‌طور که به اقتضای شغل ویژه‌ای که دارد باید خود را از خیل بسیجیانی که تنها مسئول تیرباران بودند متمایز کند چرا که او مانند دیگران نیست و کار او را هر کسی نمی‌تواند با این مهارت انجام دهد.

حتما دوره خاصی را برای شلیک تیر خلاص گذرانده است. شاید همچون جراح مغز تخصص و دقت ویژه ای لازم است و تیر خلاص را نمی‌توان به هر نقطه‌ای از مغز شلیک کرد و برای انجام درست کار نیاز به دانش آناتومی است.

آنچه که دیدن عکس‌های او همواره فکر مرا به خود مشغول می‌کند لباس کاملا سفید او و خونسردی همراه با دقت و شاید لذت در اوست. سفیدی همواره برای من نماد پاکی و دوستی بوده است، یعنی آن‌چه که در این عکس‌ها جایشان خالی است. ولی شاید برای او کاری که انجام میدهد نماد پاک‌سازی زمین از دگراندیشان است. شاید او خود را منجی زدودن زمین از کسانی می‌داند که به نظر او کافرند.

به راستی او کیست؟ که می‌تواند باشد؟ آیا یک جانی بالفطره است؟ یک مسلمان متعصب؟ یک انسان رنجور؟ آیا آن شب وقتی به خانه رفته است آسوده خوابیده است؟ شاید هم در بازگشت به مقر فرماندهی با افتخار از رشادت‌های خود در راه اسلام سخن گفته است. اگر فرض کنیم در آن زمان سی ساله بوده است امروز اگر زنده باشد باید در ششمین دهه از زندگی خود باشد، آیا هنوز همین شغل را دارد؟ شاید ترفیع گرفته و امروز یک بازجوی مورد اعتماد است. شاید امروز چندین فرزند دارد و شاید هم چندین همسر.

او با همسرش(همسرهایش) چگونه رفتار می‌کند؟ به فرزندانش چه می‌آموزد؟ اگر به فرزندانش درس اخلاق بدهد این اخلاق چگونه اخلاقی است؟ می‌توان به طرح این پرسش‌ها ادامه داد بی‌آنکه پاسخی برای آن‌ها یافت.

سرنگونی رژیم شاهنشاهی و استبداد سلطنتی با تمام رنج‌هائی که به دنبال داشت یک مزیت بزرگ داشت و آن این بود که چهره واقعی فرهنگ ایرانی را به نمایش گذاشت. استبداد همچون سنگی چندین هزار منی بود به بزرگی تاریخ استبداد در فرهنگ ما که از نمود بیرونی رذالتی که در عمق روح مردمان ریشه دوانده بود جلوگیری می‌کرد و ما سرخوشانی بودیم متوهم از این‌که با مردمانی با تمدنی دو هزار و پانصد ساله همدم هستیم.

استبداد در روح ما نهادینه شده بود و خود نمی‌دیدم. رذالتی که در اعماق جامعه چونان غده‌ای سرطانی ریشه دوانده بود در زیر در پوشی که استبداد بر روی آن گذاشته بود نفس می‌کشید. انقلاب همچون سیلی عظیم این درپوش را از جا کند و چرک وخونی را که در زیر آن انبار شده بود در جامعه جاری کرد.

سیل عظیم حاشیه ناشنینان در شهرها به سپاه مزدورانی تبدیل شدند که با اشاره رهبر آدم می‌کشتند. انقلاب نشان داد که تعداد قاتلان بالقوه در ایران استبدادزده برای محکم کردن پایه‌های حکومت دینی به اندازه کافی وجود داشت و نو قدرتان در این مورد هیچ کمبودی نداشتند.

مرد سفیدپوش یکی از هزاران هزار کسانی بود که فاقد حس همدردی با انسان‌ها بودند. آن‌ها از نفرت انباشته بودند و زمانی که قدرت به ابراز نفرت آن‌ها قانونیت بخشید آن‌ها از دخمه‌های تاریک بیرون جهیدند و هر یک با تفنگی در دست انسانیت را به رگبار بستند تا مرد سپیدپوش با هفت تیرش بیاید و تیر خلاص را در پیکر نیمه‌جان خرد شلیک کند.

«نوشته فوق می تواند نظر نویسنده باشد و الزامن نظر رادیو کوچه نیست»

|

TAGS: , , , , , , 

۱ Comment


  1. Majid
    1

    جالب است این مقاله بیش از ۷۰۰ بار در فیس بوک باز پخش شده است.