Saturday, 18 July 2015
27 September 2020

«بهار، صدات میاد اما خودت کجایی»

2010 March 16

محمد علی بهمنی

بهار بهار پرنده گفت یا گل گفت؟

خواب بودیم و هیچکی صدایی نشنفت

بهار بهار …صدا همون صدا بود

صدای شاخه‌ها و ریشه‌ها بود

بهار بهار چه اسم آشنایی

صدات میاد اما خودت کجایی؟

وا بکنیم پنجره‌ها رو یا نه؟

تازه کنیم خاطره‌ها رو یا نه؟

بهار اومد لباس نو تنم کرد

تازه‌تر از فصل شکفتنم کرد

بهار اومد… با یه بغل جوونه

عیدو آورد از تو کوچه تو خونه

بهار بهار یه مهمون قدیمی

یه آشنای ساده و صمیمی

یه آشنا که مثل قصه‌ها بود

خواب و خیال همه بچه‌ها بود

یادش بخیر بچه گیا چه خوب بود

حیف که هنوز صبح نشده غروب بود

آخ که چه زود قلک عیدیامون

وقتی شکست باهاش شکست دلامون

بهار اومد برفارو نقطه چین کرد

خنده به دل‌مردگی زمین کرد

چقدر دلم فصل بهار و دوست داشت

وا شدن پنجره‌ها رو دوست داشت

بهار اومد پنجره‌ها رو وا کرد

منو با حسی دیگه آشنا کرد

یه حرف یه حرف، حرفای من کتاب شد

حیف که همه‌ش سوال بی‌جواب شد

دروغ نگم هنوز دلم جوون بود

که صب تا شب دنبال آب و نون بود

بهار اومد اما با دست خالی

با یه بغل شکوفه خیالی

بهار بهار گلخونه‌های بی‌گل

خاطره‌های مونده اون ور پل

بهار بهار یه غصه همیشه

منظره‌های مات پشت شیشه

بهار بهار حرفی برای گفتن

تو فصل بی‌حوصلگی شکفتن

بهار بهار پرنده گفت یا گل گفت

ما شنیدیم هر کسی خوابه نشنفت

«نوشته فوق می تواند نظر نویسنده باشد و الزامن نظر رادیو کوچه نیست»

TAGS: , ,