Saturday, 18 July 2015
16 October 2021
اثر هوبرت شلایشرت

«چگونه با بنیادگرایان بحث کنیم / بخش ششم»

2015 February 14

همایون مهمنش / مقاله وارده / رادیو کوچه

 

در بخش اول این نوشته توضیحاتی در باره مقولات اصلی کتاب ارائه شد و در مواردی ارتباط بین بنیادگرائی عام کتاب و بنیادگرائی اسلامی در ایران و خاورمیانه برقرار گردید. اشاره شد که بنیادگرائی (Fundamentalismus) با بهره گرفتن از جزمگرائی (Fanatismus) و دگماتیسم که نقطه مقابل مدارا، تساهل و تحمل است، پا میگیرد. در بخش دوم استدلال های رایج جزمگرایان، در بخش سوم مبارزه با بی مدارائی و استدلال ها علیه آن در کلیسا، در بخش چهارم “انتقاد درونی” علیه جزمگرائی و در بخش پنجم لزوم جدی گرفتن جزم های ایدئولوژی از کتاب مورد نظر آورده شد.

این بخش گزیده هائی از کتاب را که در باره شگردهای برخورد “تخریبی” با جزمگرائی است، نقل میکند: مانند “مدارای تخریبی”، “نسبی سازی تخریبی”(بررسی یک ایدئولوژی به عنوان موردی در کنار موارد دیگر و اختصاص حقوق برابر به همه آنها) و همچنین “خندیدن تخریبی” و “کاریکاتور” که جزمگرایان از آن نفرت دارند.

توضیح در مورد روش آوردن گزیده ها و نقل قول ها (***) در پایان این بخش نیز آمده است.

«خندیدن تخریبی»

شلایشرت در آغاز فصلی که خندیدن تخریبی را معرفی میکند، به توضیح “مدارای سنتی” و  “مدارای تخریبی” می پردازد:

مدارای کلاسیک

مداراجوئی فضیلتی است که بر میل و سلیقه استوار نیست و در اصل مهار کردن بیزاری شدید است. … ایده سنتی مدارا آموزش دهنده همزیستی مسالمت آمیز دیدگاههای متقابل است. اما در عین حال این اصل بنیادی را رد نمیکند که تنها یک مکتب، حقیقت است.

کسی که جانب حقیقت را میگیرد، نمیتواند دیدگاههای انحرافی را – حتی اگر آنها را تحمل کند – از نظر حقوقی برابر با دیدگاه حقیقی بداند. بنابراین مدافع سنتی مدارا باید بگوید:

“تنها یک راه رستگاری وجود دارد و آن راه من است. راههای دیگر به دوزخ می انجامند. اما باید مدارا داشت و گذاشت که دیگران اگر خودشان می خواهند، سر از دوزخ در آورند”.

دعوت به مدارای مذهبی هیچگاه بی جنگ و جدال پذیرفته نشده است. سخت کیشان همواره به درستی از آن هراس داشته اند که محتوای ایده مدارا چیزی بیش از تحملِ صرف افکار ضاله باشد. از این رو استدلال رایج علیه مدارا میگوید که این ایده به نسبی گری، بی تفاوتی و از دست دادن حقیقت منجر میگردد».

اما در کنار مدارای سنتی نوع دیگری از مدارا وجود دارد که تخریبی است:

«مدارای تخریبی

اگر در نظر بگیریم که مخالفتهای مدارا ستیزان را نمیتوان به کمک استدلالی که راه فراری باقی نگذارد رد کرد، پس تنها راه چاره استدلال تخریبی است. این استدلال از آن رو تخریبی است که باید به اصل پایه ای مداراستیزی حمله بَرَد. اصلی که میگوید تنها یک حقیقت ناب با جایگاهی خاص وجود دارد.

bonyadgarai2

مدافع پساسنتی مدارا که هنوز نسبت به ایدئولوژی خیرخواه است، اما به تقریب چنین میگوید: “تنها یک راه رستگاری وجود دارد که مشخص نیست کدامین است”. چنین دیدگاهی را به آشکارا نزد کاستلیو یافتیم. بعید نیست که شنوندگان در پاسخ به آن بگویند: “اگر موضوع این چنین ناروشن است، پس پرداختن به آن بی معناست”.

ولتر در آغازِ مقاله “لغت معنی” اش “مدارا” را چنین تعریف میکند:

“مدارا چیست؟ مدارا نیکترین خصلت آدمی است. ما همه سستیها و خطاهای بسیاری داریم. بیائیم و حماقتهای یکدیگر را ببخشیم. این نخستین قانون طبیعی است”.

نوشته ای که با ستایش فضیلت مدارا آغاز میشود، بزودی به حمله ای تخریبی تبدیل میگردد. آیا در جائی که انباشته از سستی، خطا و حماقت است، دیگر میتوان حقیقت را یافت؟ … آیا مومن سخت کیش می تواند چنین متنی را تحمل کند؟ بعید است چنین باشد، زیرا او باور خود را حماقت نمیداند.

این اعتقاد را نباید هیچگاه رد کرد. اما بدون غرض ورزی میتوان تعریف کرد که چه حماقتهای دیگری وجود داشته اند که روزگاری واکنش های تندی را برنگیخته اند و امروز فقط باعث تبسمی میشوند. ولتر این شگرد را بکار میگیرد:

“زمانی بود که اعتقاد داشتند باید کسانی که مخالف آموزه ارسطو، هراس وی از خلأ و نظر وی در باره عام و خاص بودند را به محکمه کشاند. در اروپا بیش از صد جلد کتاب قضائی در باره جادوگری و اینکه چگونه میتوان جادوی دروغ را از جادوی حقیقی تمیز داد، داریم. کافر اعلام کردن ملخها و آفتهای دیگر نباتی بسیار رواج داشته و هنوز رسوم مربوط به آن بجا مانده است. این کارها دیگر انجام نمیشود. ارسطو را به حال خود میگذارند.

نمونه های این حماقتهای ترس انگیز و در روزگار خود بسیار مهم، فراوانند. در هر دوره ای حماقت های جدیدی جای حماقت های پیشین را میگیرد. تاثیر آنها که از میان رفتند و مردم از دست آن خسته شدند، از بین میرود. اگر کسی امروز به سرش بزند که پیرو فرقه اُیتیشس (مبلغان نوعی تک ذات انگار، Eutychianer)، تک اراده انگار (Monothelit)، نسطوری، مانوی و همانندهای اینها شود، چه واکنشی را برمی انگیزد؟ همه به او می خندند…”.

خواننده از نوشته های ولتر به عنوان مثال می آموزد که یک اصل اعتقادی در امپراطوری رُم این بوده که: “رسیدگی به بدگوئی از خدایان را به خود خدایان واگذار میکنیم!”.

ولتر بخصوص هنگام ترسیم آرمان حریف تند و تیز میشود. نکته اساسی اینست که آنچه او ترسیم میکند، آرمان واقعی و نه تصویری تحریف شده از آن است.

خواست مدارا بویژه آن هنگام تخریبی است که با اشاره به بی اهمیتی موضوعات مورد اختلاف همراه باشد. ولتر این کار را با اشاره به کوچکی کره خاک در مقایسه با کل گیتی انجام میدهد:

“من میگویم که همه را  باید به چشم برادر نگاه کرد. – همه را؟ ترکان را، چینیان را، یهودیان را، سیامیان را؟ – آری. مسلم است مگر ما همگی فرزندان یک پدر نیستیم؟ مگر خدای یگانه ما را نیافریده است؟

اما این مردمان به ما بی احترامی میکنند! به ما بچشم بت پرستان می نگرند! باشد، اما ما میتوانیم به آنها […] چنین بگوئیم:

این کره کوچک خاک، که در جهان فقط نقطه ایست، همانند کره های دیگر در گیتی می چرخد. در این ناچیزبودگی وجود ما گم میشود، زیرا انسان که فقط حدود پنج پا قامت دارد، در خلقت مسلما نقش بسیار پراهمیتی را بازی می کند. اما یکی از این موجودهای ناچیز به همسایه خود در فلانیستان یا در بهمانیستان می گوید: “گوش به فرمان من باش، زیرا خدای همه این جهان ها مرا منور کرده است. در زمین نهصد میلیون مورچه کوچک چون ما وجود دارد، اما تنها توده مورچگانی که من جزو آنانم، پسندیده خدایند، بقیه تا ابدالدهر مورد نفرت اویند. تنها توده مورچگان ما رستگار میشوند، بقیه اما تا ابدالدهر به لعنت او گرفتارند”. در اینجا صحبت مرا شتابناک قطع میکنند و می گویند: “کدام احمق این باورها را می گوید؟ پاسخ می دهم: خود شما!”»

شلایشرت در همین قسمت میپرسد:

salib

«چگونه است که امروز صلح مذهبی [در کلیسا – م] بر قرار است بی آنکه نیازی به رساله های تبلیغ مدارا باشد؟ صلح مذهبی ای که اینک ما از آن بهره مندیم، دستاورد روشنگری است. این صلح پایدار است، چون صلحی غیر مذهبی است»!.

شلایشرت در این قسمت کوشش میکند اهمیت نسبی دیدن یک تز، ایدئولوژی و یا دیدگاه را روشن کند. 

نسبی سازی تخریبی

نسبی سازی یک تز، ایدئولوژی یا دیدگاه به معنای بررسی آن به عنوان موردی در کنار موارد دیگر و اختصاص حقوق برابر به همه آنهاست. نمونه ای از این شگرد، روشن نمودن این نکته است که در جهان، خدایان و دین های گوناگونی وجود داشته و دارند که بسیاری از آنها راه رستگاری را در انحصار خود می دانند. نسبی سازی، استدلالی الزامی که انسان منطقی باید به آن گردن بگذارد، نیست. اما میتواند تاثیر نیرومند تخریبی ای داشته باشد. پیروان یک ایدئولوژی اغلب نمیدانند که چه بدیلهائی برای کیش آنها وجود داشته و دارد. هنگامی که نویسنده ای در سال 380 میلادی فرقه های مسیحی را می شمارد و به عدد ١۴۶می رسد، با این کار خود، وجود یک کلیسای بی همتای دارای حقانیت انحصاری رستگار سازی را انکار نمیکند، اما خدمتی هم به جا انداختن این ایده نمینماید. روشن کردن دامنه دار بدیلهای واقعی یا ممکن یک ایدئولوژی، بخشی از دانستنی هائی را عرضه میکند که کسی که پیروِ آن ایدئولوژی است در هنگام گرایش به آن، از آن برخوردار نیست. اما میتواند برای او مهم باشد.

کسی که دیدگاه “زمین مرکزبین” را کنار نهد و دریابد که به زمین نیز باید مانند سیاره ای از جمع پرشمار سیاره ها بنگرد، افق دید گسترده تری پیدا میکند. چنین فردی دیگر به موعظه آنانی که زمین را مرکز جهان میدانند، گوش نمی سپارد.

نمونه ای گویا از نسبی سازی، مقاله “جزمگرائی” دانشنامه دیدرو و دالامبر است. در این مقاله از جزمگرائی دینی سخن می رود. مقاله به تفصیل از یک پانتئون (Pantheon) صحبت میکند (بنائی در رم قدیم که در حدود سال ١٢٠ میلادی برای خدایان رم قدیم ساخته شده بود و از سال ۶٠٩ میلادی به کلیسا تبدیل گردید. در پاریس نیز ساختمانی به این نام وجود دارد که آرامگاه بزرگان فرانسه است – م) که در آن برای هر دینی منبری بر پاشده و بر فراز هر کدام یک روحانی نشسته است که آن دین را تبلیغ میکند:

“ساختمان گِرد بزرگی را مجسم کنید، یک پانتئون با هزاران منبر. در میان آن مومنانِ همه فرقه ها، چه فراموش شده و چه موجود، گرد آمده اند. هر یک به شیوه خود خدایش را سجده میکند. این بدین شیوه نیایش میکند، آن بدان شیوه. شیوه هائی که چنان عجیب و غریبند که در می مانیم چگونه به ذهن راه یافته اند….

شرم آور است که پس از اینکه باور به خشنودی الهی از آدم کشی پا گرفت، تقریبا به همه دینها سرایت کرد و شمار دلیلهای قربانی کردن، چندین برابر شد تا هیچ کس نتواند از دم تیغ بگریزد. کسی که با تعصب سنگ مقدساتش را به سینه می زند و دچار ترس پوچی است که چنان او را گرفته است که برای پسندِ آن مقدسات تن به مرگ میدهد، چگونه میتواند با دشمنان خود نرمخویانه رفتار کند؟”

bonyadgarai3

توصیف چنین پانتئونی به این فکر نیرو میدهد که حقیقت در اجاره هیچ دینی نیست و هیچ یک از آنها سر و کاری با حقیقت ندارد. در نوشته اما علیه هیچ دینی، بویژه مسیحیت که روشنفکران آن هنگام با آن درگیر بودند، استدلال نشده است. مقاله پیش بینی میکند که از آن منطقا بی حقیقتی همه دینها نتیجه گیری خواهد شد و از این رو خود را مجبور می بیند که بگوید قضیه در مورد مسیحیت فرق میکند و یکی کردن حساب این دین با حساب دینهای باطل، برداشتی بدخواهانه است.

هیچ تضمینی برای موفقیت منطقی حمله های تخریبی وجود ندارد. بسته به وضعیت می توان این گونه حمله ها را به شکل های کاملا متفاوتی تفسیر کرد. یک روحانی خبره در مورد مثال بالا میتواند بگوید: “در این نیایشگاه یک نیاز اساسی انسان به صد شکل بیان یافته است. چیزی که این جلوه های گوناگون را بیابد نمیتواند یک خیال واهی باشد. با وجود تنوع دینها پایه مشترکی آنها را به هم پیوند میدهد”. میشود از این روحانی پرسید، دستگاه دینی ای که این قدر تفاهم دارد، چرا در گذشته دینهای دیگر را سرکوب کرده و پیروانش را به دَرَک واصل ساخته است؟ اما باید مطمئن بود که روحانی ما برای این قضیه نیز توجیهی دارد».

شلایشرت به این نکته که ایدئولوژی ها از خنده نفرت دارند، توجه میدهد (حکومت دینی در ایران از همان آغاز خنده و شادی را مذموم دانست – م). او مینویسد:

خنده تخریبی یا نیروی تخریب خنده:

«همه ایدئولوژی ها، به ویژه ادیان، از خنده نفرت دارند، زیرا از خطرناکی آن آگاه اند. کسی که به چیزی بخندد، دیگر از آن نمی ترسد. از این روست که خنده و حتی لبخند به شدت نهی میشود و کیفر سختی دارد. در معابد (حتی اگر مقبره شاهی کافر باشد) نباید خندید. خنده، جدیت عبوس معبد را میگیرد. کسی که نتواند خنده را در گلویش بشکند، بی ادب و موهن نام میگیرد. هر مستبدی بیان لطیفه های سیاسی را کیفر سختی میدهد. در استبداد مذهبی، ریشخندِ دین، جنایت شناخته میشود.

نفرت و ترس ایدئولوژی ها از خنده پدیده ای جهانی است. هرجا که جزمگرائی پا بگیرد، داستان همیشگی این ترس و نفرت نیز تکرار میشود. نیچه این نکته را چنین تقریر کرده است:

“متناوبا به انسانها حکم میکنند: چیزی وجود دارد که کسی مطلقا نباید به آن بخندد”.

ترس از خندیدن، ترس از اندیشیدن است. فردِ “بی ادب” بجای آنکه چشم فروبندد و به هر چه تعلیمش میدهند گردن نهد، بی باکانه چشمهایش را باز میکند تا نگاهی به خلوت آقایان و کارهای دیگرشان بیفکند. چیزهائی را می بیند که مبتذل اند و مطلقا حس ادب را بر نمی انگیزند. او خنده اش می گیرد. … کسی که یک بار هم که شده به یک ایدئولوژی، یک حکم جزمی، یا یک موضوع در ظاهر بسیار مهم از ته دل بخندد، دیگر اسیر جذبه مقدس آن نمیشود.

اما روشن است که خنده رهائی بخش، این پیش درآمدِ بریدن قطعی از یک ایدئولوژی یا دین، پایان یک راه تکاملی دراز است. منزلگاههای این راه تکامل بینش انتقادی را در زیر ترسیم میکنیم».

نفرت بنیادگرایان از کاریکاتور را، شاید روشن تر از همیشه، در قتل هنرمندان کاریکاتوریست مجله شارل ابدو پاریس (ژانویه 2015) دیده ایم. در  باره نقش کاریکاتور در مبارزه علیه بنیادگرائی شلایشرت مینویسد:

کاریکاتور

کاریکاتور خوب، نه تحریف یک موضوع، بلکه برجسته سازی آن است. کارش اینست که خصلتهای ویژه را در معرض توجه قرار دهد. کاریکاتور نیروی تاثیرگذاریش در این است که از خود چیزی در نمی آورد. جدلی است اما ناسزا نمیگوید. بیننده آن می گوید: “حقا که چنین است”. او تعجب میکند، قاه قاه می خندد یا حتی یکه می خورد. خنده ای که برانگیخته میشود، ممکن است ترکیبی از دو حالت متفاوت شادی و خشم باشد. وجود کاریکاتور موفق “تخریب” کننده است. فقط نمایشگر است. تصویر تند و تیزی را ترسیم میکند بی آنکه ادعا داشته باشد که برهانِ قاطعی ارائه میدهد.

وُلتر مداراستیزی دینی روزگار خود و سرکوبگریها و کشتارهای برخاسته از آن را این سان ترسیم میکند (باید توجه داشت که تصویری که او در برابر چشم می گشاید نه از زمانه ای به سر رسیده، بلکه از “آئین” هائی است که در دوران او هنوز رایج بوده اند).

“واقعا چه شد که کسی که به قدرت دست یافت به این نظر رسید که باید دگراندیشان را سوزاند؟

مسلم است که محکومان در پیشگاه خدا جنایتکار بودند. زیرا خیره سری می کردند. از این رو میبایستی بدون شک در آن جهان نیز تا ابد سوزانده شوند. اما چرا خرمن آتشی که در این جهان برای سوزاندن آنها برافروختند، کوچک بود؟ و نیز اعتراض میشود که این مجازات دخالت در کار عدالت خدائی است. انجام این مجازات بدست بشر کاری سخت است و فایده ای نیز ندارد. چون یک ساعت رنج در برابر عذاب ابدی چیزی به حساب نمی آید.

مومنان در پاسخ به این اعتراضها می گویند که هیچ چیز عادلانه تر از آن نیست که کسی را که نظر خودش را دارد بر ذغال مشتعل بنهند. کسی را سوزاندن که خدا باید او را بسوزاند، همراهی با خداست؛ و بالاخره اینکه چون یکی دو ساعت سوختن بر خرمن آتش در مقایسه با عذاب ابدی چیزی به حساب نمی آید، پس اشکالی ندارد که مردم پنج شش ایالت را به خاطر نظر مرتدانه ساکنانشان بسوزانند.

امروزه ممکن است بپرسند که مخاطب این پرسشها کدام آدمخواران بوده اند و چه کسانی به آنها پاسخ عملی داده اند. مجبوریم اعتراف کنیم که این ماجرا در نزد ما رخ داده است. در همین شهرهائی که فقط به اپرا، کمدی، باله، مُد و عشق علاقه دارند”.

هر کاریکاتور در اصل برجسته کردن نکات خاصی است. یک کلمه کافی است: “آدمخوار”. این کلمه استدلال نیست اما: چه فرقی است بین آتشی که دستگاه ایمان پرسی برای کباب کردن انسانها را بر پا می کرد با آتشی که گویا آدمخواران برای پختن غذایشان که گوشت آدمیان بوده است، بر می افروخته اند؟»

بسیاری ویدئوی امام جمعه و تولیت قم را که ادعا کرد “علی خامنه ای یاعلی گویان به دنیا آمده” است را دیده اند. شلایشرت در مورد باور به معجزه و نقش معجزات در روشنگری های وُلتر می نویسد: 

اعجاز معجزه:

تاریخ باور به معجزه و باریک بینیهای کلامی در این باره نمونه برجسته ای از خیز و افت ایدئولوژی هاست.

mojezeh

در طول تاریخ نقل اخبار معجزات هیچ استدلال قاطعی علیه نفس وقوع معجزه پیدا نشده است. یکی به معجزه باور دارد، دیگری ندارد. بحث از نظر منطقی پایان یافته است. با وجود این یه شدت از شمار معتقدان به معجزات کاسته شده است. به جز تعدادی از روحانیون که روزی شان را از این راه می خورند، دیگر کسی به این موضوع نمی پردازد. بی علاقگی همگانی به این موضوع تا حدی است که در کتابخانه ها بزحمت می توان کتابهایی در باره داستانهای کهن معجزات یافت. در ذهن انسان امروزی معجزه جائی ندارد، همچنانکه در تقویمهای امروزین دیگر سعد و نحسِ روزها را قید نمی کنند. کدام ساده لوحی دیگر به سراغ آن روایات میرود؟ پس انتقادهای روشنگران کارساز بوده است، نه با استدلال منطقی، بلکه با استدلال تخریبی.

روشنگران اما نباید خوش خیال باشند و قضیه را حل شده پندارند. انسانها باید بدانند که چه چیزهائی به دینشان تعلق دارد. به این دلیل است که ولتر در فرهنگ فلسفی خود مجموعه بزرگی از روایات عجیب و غریب در باره مقدسان گنجانده است. به عنوان مثال کافی است داستان زندگی دیونیزیوس آرئوپاگیتای (Dionysius Areopagita) مقدس را آنطور که وُلتر آن را (با دقت) گزارش کرده است، به یاد آوریم:

“از دیر باز او را نخستین اسقف پاریس دانسته اند. هاردوئینوس (Harduinus) از زندگینامه نویسان او، روایت کرده است که در پاریس وی را به کام جانواران درنده افکندند. اما پس از آنکه او علامت صلیب را به آن حیوانان نشان داد، حیوانات بر پایش افتادند. پاریسی های کافر او را در اجاق انداختند، اما او شاداب و سالم از آن بیرون آمد. به صلیبش آویختند، او از آن بالا شروع به موعظه کرد. او و دو تن از اصحابش به نام روستیکوس (Rusticus) و الویتریوس (Eleutherius) را به زندان انداختند. آنها آنجا شروع به روضه خوانی کردند. روستیکوس مقدس پامنبر اول بود و الویتروس پامنبر دوم. سرانجام آن سه تن را به مونمارتر (Monmartre) بردند و در آنجا سر از بدنشان جدا کردند. پس از آن دیگر روضه خوانی نکردند.

سپس بنا به روایت هاروئینوس معجزه بزرگ دیگری رخ داد. بدن دیونیزیوس مقدس برخاست و سرش را به دست گرفت. فرشتگان به دنبالش دسته راه انداختند و نوحه خواندند. کله اش را آورد تا میدانی که در آن کلیسائی برپا کردند. این همان کلیسای مشهور سن دنیس (St. Denis) است”.

در روزگار وُلتر هم بسیاری کل این داستان را ساختگی میدانستند. اما ولتر چنین وانمود میکند که به این موضوع توجهی ندارد و محکم بر سر ایمان خویش باقی است:

“هدف این مجموعه دروغهای معجزه آمیز نه ضربه زدن به دین مسیحیت، بلکه بر عکس، اثبات جنبه الهی آن است که به کوری چشم مدعیان روز به روز هویداتر میشود”».

این مطلب بدون ویرایش رادیو کوچه منتشر شده است

 

«نوشته فوق می تواند نظر نویسنده باشد و الزامن نظر رادیو کوچه نیست»

|

TAGS: , , , , ,