Saturday, 18 July 2015
20 January 2021
داستان کوتاه

«نگاه از بالکن»

2015 March 17

بهمن مرزیجرانی / داستان وارده / رادیو کوچه

 

یک آبجوی تگری از یخچال برداشتم، در یخچال را که بستم به خودم یک آفرین گفتم که موقع خریدن یخچال از مستاجر قبلی حتی یک لحظه هم مردد نشدم. اگر این یخچال نبود باید آبجوها را در یخچال خوابگاه نگهداری می‌کردم که درست در انتهای راهرو است. حالا به غیر از این‌که باید این مسیر را برای یک آبجو می‌رفتم یک ایراد دیگه هم داشت و اون این بود که یخچال در آشپزخانه خوابگاه بود و ١۴ اتاقی که در این سمت راهرو بودند غذا و نوشیدنی هایشان را در این یخچال نگهداری می‌کردند و معمولا جای کافی برای آبجو نبود. در باز کن را به در یخچال با نخ بسته بودم که گم نشه، آبجو را که باز کردم بخار سردی از در بطری بیرون زد. به طرف بالکن رفتم و روی صندلی حصیری راحت لم دادم، جرعه ای آبجو ریختم بیخ گلو، انگار بدنم می طلبید و با اولین جرعه سر حال آمدم. چشمم به یخچال افتاد، به نظرم برای اتاق کوچک من زیادی بزرگ بود و خیلی جا گرفته بود ولی داشتن همین یخچال قدیمی در خوابگاه نعمتی بود. چه شانسی آوردم که از اتاقهای سمت راست راهرو نصیبم شد، اگر نه از نعمت داشتن بالکن هم محروم میشدم و برای لذت بردن از آفتاب ناچار میشدم برم پائین روی چمنهای خوابگاه دراز بکشم. هیچ وقت فکر نمیکردم که روزی در زندگیم آفتاب اینقدر مهم بشود.امروز دومین روزی است که هوا افتابی است و من هم درست مثل دیروز با یک شورت ورزشی به پا در بالکن روی صندلی حصیری که با یک پتوی نرم آنرا پوشانده ام لم داده ام و از خوردن آبجو لذت میبرم یا به قول دانمارکی ها حمام آفتاب میگیرم. تقریبا همه بچه های خوابگاه رفته اند مسافرت، از آن شور و شعفی که قبلا در خوابگاه بود خبری نیست.

1

در طبقه ای که من زندگی میکنم فقط سه نفر هستند که مانده اند که با خود من میشود چهار نفر. هفته پیش امتحانات به اتمام رسید و بعد از یک جشن بزرگ که تا صبح زدند و رقصیدند و مثل همیشه مست کردند، خوابگاه به تدریج خالی شد و حالا من مانده ام و یک راهروی بلند که در هر طرفش ١۴سلول کوچک قرار دارد. آشپزخانه مشترک است و دو یخچال که یکی برای اتاقهای سمت راست و یکی برای اتاقهای سمت چپ. خوشبختانه هر اتاق دستشوئی و حمام مستقل دارد و این برای من خیلی مهمه. هیچ وقت فکر نمیکردم چیزهائی به این کوچکی اینقدر خوشحالم کند.آفتاب کم کم داغم کرده، جرعه دیگری از آبجو میخورم، بطری را روی زمین میگذارم و شروع میکنم به آرامی بدنم را با کرم ضد آفتاب چرب میکنم. از بالکن من که در طبقه سوم است میتوان همه چمن مقابل خوابگاه را دید که امروز کمی تشنه به نظر میاد. در این ساعت از روز شهر ساکت به نظر میاد، همیشه هفته آخر ماه جولای که فصل تعطیلات است شهر جنب و جوش همیشگی را ندارد و اکثر مردم به تعطیلات رفته اند و اکثر کسانی که که در شهر مانده اند از فرصت استفاده میکنند و به ساحل میروند تا حمام آفتاب بگیرند.  با دقت نوک دماغم را چرب میکنم چون دیروزبه اندازه کافی آن را چرب نکرده بودم، کاملا قرمز شد و تمام شب خارشش خوابم را مختل کرد. آفتاب به تنم مینشیند و از گرمای آن لذت میبرم، هیچ وقت فکر نمیکردم که آفتاب اینقدر برایم اهمیت پیدا کند. در کاشان هیچ کس حمام آفتاب نمیگرفت، ظهر تابستان که میشد شبستان خانه بهترین جا برای در امان ماندن از گرمای سوزان خورشید بود. یک کاسه آب یخ میذاشتی کنار تخت و بایک زیر پیراهن رکابی روی تخت دراز میکشیدی تا هوای خنک شبستان بهت آرامش بده. اینجا هیچ شباهتی به کاشان نداره، هیچ وقت در زندگیم تصور نمیکردم که روزی در دانمارک زندگی کنم.راستش هیچ چیزی راجع به دانمارک نمیدونستم و کشوری بود که هیچ وقت برام مطرح نبود ولی خوب چه میشه کرد مسیر پناهندگی من به اینجا ختم شد. اگر پنج سال پیش که پناهنده شدم حق انتخاب داشتم حتما یک کشور انگلیسی زبان را انتخاب میکردم. نوجوان که بودم استرالیا برام خیلی جذابیت داشت. آنِته زیر انداز حصیریش را روی چمن خوابگاه پهن میکند، شلوارکی را که به پا دارد در می آورد، مایو مشکی به پا دارد. زنبیل حصیریش را کنار زیر انداز میگذارد، کمی این دست اون دست میکنه که بشینه یا دراز بکشه که بالاخره روی شکم دراز میکشه و خودش را با کتابی که آورده مشغول میکند. رنگ بنفش تی شرت رکابی که به تن دارد از دور جیغ میکشد، حتما یک کتاب داستانه که میخونه چون موقع درس نیست.

3

آنیته یکی از آن سه نفری است که از راهروی من به تعطیلات نرفته. امسال در آشپزخانه بیمارستان کار گرفته میخواد پولهاش رو جمع کنه که سال دیگه بره کشورهای آمریکا لاتین رو بگرده. دیروز در راهرو که دیدمش یک “های” خشک و خالی کردیم و رد شدیم، انگار نه انگار که همین هفته پیش بود در جشن خوابگاه با من به رختخواب آمد، یعنی اون من و به رختخواب برد و با هم همبستر شدیم. هر چند بعد از گذشت پنج سال این چیزها برام قابل پذیرش شده ولی هنوز هم درکش برام مشکله. کلاس پنجم دبیرستان بودم، در اوج نو جوانی و فوران هرمونی، تعطیلات تابستان بود، از گرمای داغ ظهر به شبستان پناه برده بودم که با صدای پای دمپائی زنانه نظرم به سمت راه پله جلب شد، عصمت دختر عموم بود که از پله ها پائین آمد، پیرهن چیت گلدار به تن داشت بدون روسری. یک سال از من کوچکتر بود و تا مرا دید با صدای زیر دخترانه اش گفت : ای وای شما اینجائید، من اصلا نمیدونستم شما اینجائید، دارید درس میخونید؟ میدانست تجدید شده ام و میدانست که من در شبستانم.خانه شان دیوار به دیوار خانه ما بود، بچه بودیم دیواری بین خانه ما و عمو نبود ولی بعدا که بچه ها بزگ شدند عموم گفت این بچه ها دیگر به هم نامحرمند و یک دیوار بین دو حیاط کشیده شد. بچه که بودیم در همین شبستان با عصمت دکتر بازی میکردیم. حالا آمده بود که اندامش را به رخ من بکشد، گلهای ریز پیراهنش سینه های بزرگ و دست نخورده اش را محکم احاطه کرده بود و خط سینه بندش را میشد دید. هفت سالش که شد مادرش ممنوع کرد که ما با هم بازی کنیم. بچه که بود زن عمو موهای عصمت را پسرانه میزد که نا محرم موهاش رو نبینه و حالا به شبستان آمده بود تا موهای بلند مشکی اش را که تا سر شانه هایش بود افشان کند و با لبهای قلوه ای اش که کمی هم به قرمزی میزد از پسر عموی نامحرمش دلبری کند. در مهمانی های خانوادگی همیشه حجابش را رعایت میکرد و مرا آقا رضا صدا میکرد. لبخند ملیحی زد و با عشوه ادامه داد آمدم پیازببرم برای مادرم و برای اینکه حرفش دو تا نشود چند تا پیاز از داخل سبد برداشت لبخند ملیحی زد و طوری از پله ها بالا رفت که حرکت باسنش را میشد از هفت لای دامن چین دارش حس کرد، او همچون شبحی به شبستان آمد و با عطر بلوغش تمام فضای شبستان را پر کرد. آنِته تی شرت بنفشش را بیرون می آورد و تنها با یک شرت روی شکم دراز میکشد. دستهایش را زیر صورتش میگذارد، سینه های بزرگش روی زیر انداز پخش میشود از همینجا میتوان حس کرد که از آفتاب لذت میبرد. هیکل درشتی دارد ولی چاق نیست. میگفت دو سال دیگه مهندس میشه بعدش میخواد شش ماه به خودش مرخصی بده و دنیا را بگرده. دوست داره کشور های آمریکای لاتین را از نزدیک تجربه کنه. با مردم اونجا و زندگی مردم از نزدیک آشنا بشه. شاید هم دنبال کار در کشور های آسیائی بره. در این دو سالی که من در این خوابگاه هستم گاه گداری او را در راهرو میدیدم.

4

هفته پیش در جشن سرش کمی گرم شده بود وسر صحبت را باز کرد. طبق معمول پرسید چرا من از کشورم فرار کردم و چرا دانمارک را انتخاب کردم. تقریبا ساعت چهار صبح بود که دیگه هر دو مست و پاتیل بودیم و فقط یادمه صبح که بیدار شدم دیدم در اتاق آنِته هستم و هر دو لخت مادر زاد در تخت مثل جنازه افتاده ایم. عصمت در شبستان نبود ولی لبخندش، حرکت چین های دامنش و عطرتنش در شبستان جا مانده بود. همان سال شوهرش دادند و خیلی زود تبدیل شد به یک مادر در سنین نو جوانی. مادر کوچکی که خانه داری میکرد و بچه به دنیا می آورد. هر سال روز اول عید به خانه پدرش می آمد و طبق یک رسم قدیمی روز بعد همگی ناهار خانه ما بودند. تصویری که از او در ذهنم ماند زنی بود که یا حامله بود و یا تازه زایمان کرده بود.آنِته روی باسن گوشتی اش مینشیند و بدنش را چرب میکند. با جرعه ای آبجو گلویم را تر میکنم. آنِته به پشت دراز میکشد، عینک آفتابی اش را به چشم میزند، سیگاری روشن میکند و از آفتاب لذت میبرد. خودش گفت بیست و چهار سالشه، سینه های بزرگش روی قفسه سینه اش پخش شده است، مطمئنم که مرا دیده است و میداند من نگاهش میکنم. احساس میکنم بدنش لطا فت زنانه ندارد. چند تا مرد در زندگیش بوده؟ سوالی بود که برای یک لحظه از ذهنم عبور کرد و دنبالش را نگرفتم. جرعه دیگری آبجو در گلو میریزم، نوک دماغم را دوباره چرب میکنم و در صندلی حصیریم لم میدهم، تنم داغی خورشید را لمس میکند، هیچ وقت فکر نمیکردم اینقدر با آفتاب صمیمی بشوم.

این داستان بدون ویرایش رادیو کوچه منتشر شده است

داستان‌های قبلی این نویسنده در رادیو کوچه را از اینجا دنبال کنید

«نوشته فوق می تواند نظر نویسنده باشد و الزامن نظر رادیو کوچه نیست»

|

TAGS: , , , , ,