Saturday, 18 July 2015
08 December 2021

«دل‌خوشی‌های این روزهایمان»

2010 March 18

سمیه  توحیدلو

سوار ماشین می‌شوم.  پنجره را باز می‌کنم تا خنکای بهار توی صورتم بدود. مجموعه موسیقی گلچین شده‌ای را می‌گذارم که قدیمی است. در واقع تمام آهنگ‌های پراکنده یا دوست داشتنی است که از مدت‌ها قبل شده یک مجموعه. آن‌وقت یکی‌یکی می‌خواند. من هم یکی‌یکی با شنیدن ترانه‌ها ذوق می‌کنم. اشک‌بار می‌شوم. نشسته‌ام و خودم را شگفت‌زده می‌کنم با این‌همه آهنگ. وقتی به «سراومد زمستون» می‌رسد، دلم نمی‌آید یک‌بار بشنومش. دوباره می‌گذارم تکرار شود.

«شب به گلستان تنها منتظرت بودم» را می‌شنوم و خاطره است که زنده می‌شود. بعد فکر می‌کنم که مثلن برای نوه و نتیجه قرار است بگویم که این‌ها را در کجا می‌خواندیم؟ باز می‌خواند «تو این قفس که زندون منه …‌» یاد عاطفه می‌افتم و تمام کسانی که نیستند تا بوی عید را بشنوند. غم بر دلم می‌نشیند. اما هنوز فراگیر نشده‌، با آهنگ تندی می‌خواند «رعنا چه بلایی» و لبخند می‌زنم. لبخند می‌زنم به تمامی احساس‌های متناقضی که می‌آید و می‌رود.

اصلن این روزها خیابان دیدنی است. دلت می‌خواهد سرک‌بکشی در دست‌های مردمی که در خیابان راه می‌روند. از بس که جذابیت دارد. از بس که دوست داری گل و سبزه به دست باشند همشهری‌هایت. از بس که این ماهی‌های قرمز قشنگ هستند و مدام دوست داری ببینی‌شان. جهد جمعی به راه افتاده برای رسیدن سال نو. به خدا که لبخند بر چهره مردمان این شهر زیبا است. اصلن دوست دارم بایستم و خریدن سبزی و ماهی را برای سبزی پلوی شب عید نگاه کنم. ذوق می‌کنم برای هر دوی زن‌هایی که عروسکی بقل کرده‌اند به چه بزرگی تا فرزندی یا نوه‌ای را شب عیدی شاد کنند.

ضبط یکی یکی آهنگ‌ها را پخش می کند. «‌لیلای من کجا می‌بری؟» باز می‌خواند «یه شب مهتاب ماه می‌آد به خواب، منو می بره …» باز دلم می‌گیرد. باز یادم می‌افتد که چقدر کامل‌تر بود اگر همه بودند. اگر کسی پر‌نکشیده بود. اگر کسی بال و پر بسته نبود. کاش دیگران نیز شاد می‌شدند از دیدن این‌همه گل و سبزه در کنار خیابان‌ها. کاش دل‌شان هوای دیدن عزیزانشان را نمی‌کرد. کاش و کاش و کاش و باز می‌خواند «‌می‌دانم که می‌آیی» و نمی‌دانم غم‌باد بگیرم یا امیدوار شوم به فردای این سرزمین. ضبط است که می‌خواند «دوباره می‌سازمت وطن» و من هم‌چنان ترافیک‌های شهر را رانندگی می‌کنم.

همه‌جا شلوغ است. مغازه‌ها شلوغند. خیابا‌ن‌ها شلوغند. آرایش‌گاه‌ها شلوغند. مردم همه در حال تغییرند. می‌نشینم به آدم‌هایی نگاه می‌کنم که با چه جدیتی تلاش می‌کنند حتی شده اندک تغییری در چهره‌شان ایجاد کنند. با خستگی و از سر ناچاری هم نیست. هرکسی ذوق تغییر دارد. باز هم خودم را شگفت زده می‌کنم. از در آرایش‌گاه که بیرون می‌آیم تازه این را می‌فهمم.

همین‌طور که رانندگی می‌کنم مضمون این پست را برای خودم می‌نویسم. به گمانم موقع رانندگی بهتر پرورانده بودمش تا حالا. یادم هست که قرار بود آخر آن پست خیالی بنویسم که «دوست دارم بهاری سبز داشته باشند مردمان این سرزمین» بعد با خودم گفته بودم حتمن در انتهای پستم می‌نویسم که آقایان ف ی ل ت ر چ ی یا کیفرخواست‌نویس! جان جدتان بی‌خیال شوید. به خدا که رنگ بهار سبز است. نمی‌توانم مثل سبزی پرچم ایران آبی‌اش کنم تا به شما بر‌نخورد. بعد الان که این‌ها را نوشتم فکر می‌کنم که کاش  در این دو سه روز باقی مانده از سال ۸۸، معجزه‌ای چیزی بشود تا همه شاد باشند. تا بهار همگان سبز باشد و دل‌شان خوش و روزگارشان پر امید.

بعد دلم می‌خواهد باز هم در خیابان‌های تهران رانندگی کنم. باز موسیقی بشنوم. اما این‌بار جای دوستانم خالی نباشد. و البته ترافیک هم نباشد!

منبع

«نوشته فوق می تواند نظر نویسنده باشد و الزامن نظر رادیو کوچه نیست»

|

TAGS: , ,