Saturday, 18 July 2015
25 November 2020
برای لیلا مافی

«هی فاحشه گوش کن با توام»

2010 March 19

آزادی برای ایران

قیافه‌ات رو خیلی خوب یادمه. اون روز تو میدون هفت تیر یا چه می‌دونم بیست و پنج شهریور. پنج سال پیش. سوار پیکان سفید رنگت بودی و ته ریش ترتمیزی گذاشته بودی. من اون روز بین دو «دختر خیابونی» منتظر تاکسی وایساده بودم. از جلوی اولی گذشتی و اون نگاه کثیف آشنا رو به هیکل خوشگلش انداختی ولی انگار سینه‌هاش به اندازه‌ی کافی بزرگ نبودند. ولی باز خودت رو از لذت تماشای صورت به شدت بزک کرده‌اش محروم نکردی. نفر دوم من بودم که ازم زود گذشتی. اون گونی سورمه‌ای رنگ که هیکل من معلم رو پوشونده بود و اون مقنعه‌ی گل و گشاد به مذاق «جناب مردانگی» شما انگاری خوش نیومد.

پیکان تازه از کارخونه دراومدت رو آهسته به طرف اون لعبت که دو متری من وایساده بود هدایت کردی و بالاخره وایسادی. صدای جیر‌جیر شیشه‌ی جلوی ماشین، موهای جوگندمی‌ات، صدای خنده‌ی چندش آورت، قیمت پرسیدنت، چونه زدن هول هولکیت، آب لب و لوچه قورت دادنت همه و همه رو با چشام دیدم و با گوشام شنیدم. به نظرم داشتی می‌رفتی خدمت اهل و عیال. قسم می‌خورم تو صندوق عقب ماشینت پر بود از فرمایشات خانوم خونه.

شرط می‌بندم لیست خریدی رو که خانوم، صبحی، دم رفتن تو دستت گذاشته بود هنوز هم تو جیب سمت راست کت خاکستریت جا خوش کرده بود. به یه چشم به هم زدن، لعبت رو راضی کردی که سوار ماشینت بشه: «‌بپر بالا خوشگله! آپارتمان خالی دارم.» لعبت اما دم رفتن روش رو کرد به من و بغل دستیم و دماغ کوچولوی تراشیده‌اش رو بالا کشید و لبخندی تحویلمون داد و رفت. احساس بدبختی و ناتوانی کردم چون بیشتر از ١٠٠٠تومن تو جیبم نبود. اگه پول داشتم نمی‌ذاشتم فاحشه‌ای مثل تو لعبت رو با خودش ببره. پنج سال پیش یه لعبت ١۵ساله‌ی کوچولوی دیگه به اسم لیلا هم زیر هیکل سنگین یه فاحشه‌ی دیگه داشت دست و پا می‌زد…

هی فاحشه گوش کن با توام!

یادته اون روز که از سرکار برگشته بودی و برای من و مامانم به خیال خودت هیجان انگیزترین و شنیدنی‌ترین داستان دنیا رو تعریف می‌کردی؟ زن تپل مپل بخت برگشته‌ات هی زرد و سرخ می‌شد و مدام با لهجه‌ی قشنگ اصفهانیش به ما میوه و چای تعارف می‌کرد بلکه تو یه کم خفه‌خون بگیری و اون دهن گشادت رو ببندی ولی تو سمج‌تر از این حرفا بودی. دوست بازاریت چند روز پیش از اون با یه دختر ١۵ ساله در ازای یه دست چلو‌کباب رستوران تاک حسابی «حالیده» بود. آخه دخترک هیچ وقت چلوکباب نخورده بود… این اصطلاح کثیف «حالیدن» رو یادته؟ بالاخره نفهمیدیم هیجان‌زده‌گیت به خاطر زشتی کار دوستت بود یا به خاطر باکرگی دخترک؟ ببین چطور یه قطره خون ناقابل تا آسمون هفتم می‌برتتون! خدا رحم کرده یه قطره است و گاهی هم هیچی نیست! خودمونیم ولی دوست فاحشه‌ات عجب هفت خط اصفهانی زرنگی بوده‌ها ولی خبر نداشت که تو اراک دخترک هشت ساله‌ی ترگل ورگل دیگه‌ای به اسم لیلا به ازای یه پفک‌نمکی و چند تا دونه آدامس زیر دست و پای یک گرگ وحشی فاحشه با یه شکم گنده له میشه و می‌شکنه…

هی فاحشه گوش کن با توام!

ده سال پیش بود که شنیدم فاحشه‌ای به اسم آقا مرتضی، تو یکی از محلات فقیر‌نشین به شغل دیوسی برای زن جوونش مشغوله. می‌گفتند که همسایه‌ها دلشون برای لعبت 19 ساله خون شده و استشهاد محلی پر کرده‌اند و شکایت به کلانتری محل بردند. افسر مربوطه با دو تا سرباز وظیفه به در خونت اومد فاحشه، یادته؟ افسوس که اهالی محل شکایت به فاحشه خونه برده بودند! زن همسایه قسم می‌خورد که ساعت دو بعداظهر آقا مرتضی فاحشه، دخترک رو کشون کشون به اتاق کارش می‌بره و لعبت گریه کنان التماسش می‌کرده: «آقا مرتضی ارواح خاک مادرت رحم کن! امروز 15 تا مشتری داشتم. دیگه نمی‌تونم، بی‌انصاف!» و تو فاحشه زدی تو دهنش: «‌یا خودت میری یا دخترت». و دخترک 5 ساله از صدای فریاد فاحشه وارت که وحشیانه موهای مادرکش رو گرفته بودی و روی زمین می‌کشوندیش، کنار برادر کوچیکش می‌لرزیده وگوله گوله اشک می‌ریخته.

می‌گفتند لعبت رو وقتی 13 ساله بوده از باباش خریدی و بخت برگشته تو این دنیای بزرگ بی‌کس و کار بوده. می‌گفتند با خنده‌ی زشت و زردت و دندون‌های به رنگ لجنت به مشتری‌ها می گفتی:«‌100 هزار تومن پول به بابای پفیوزش دادم!» یادته اون روز گرم و خشک تابستونی رو؟ سه فاحشه‌ای که سرزده در خونت اومده بودند رو یادته؟ تو گزارششون نوشتند که استشهاد محلی همسایه‌ها از سر غرض‌ورزی و دشمنی دیرینه با فاحشه نامی‌ست معروف به مرتضی‌. چرا وقتی از دایی‌ام آدرس خونت رو خواستم چپ‌چپ بهم نگاه کرد وگفت: «‌نه دایی جون. کاری از دست من و تو بر نمیاد!» و من هنوز یاد اون لعبتم که هم سن و سال خودم بود. همون سال‌ها بود که مادر دخترکی نه ساله با وجود التماس‌ها و گریه‌ها و ناله‌های دخترکش لیلا، در فاحشه‌خانه‌ها رو با کلید قفل می‌کرد.

نمی‌دونم تو لحظه‌هایی که لیلای بی‌پناه، زیر بدن چاق و خیکی فاحشه‌های رنگارنگ نفسش می‌گرفت و از سر‌درد و نا امیدی و فشار، صدای فریادش تو گلوش می‌شکست، تو گوشات رو می‌گرفتی یا نه؟ اشک هم می‌ریختی یا نه؟ شایدم می‌مردی و زنده می‌شدی. شاید خودت رو دل‌داری می‌دادی که گلیم بخت سیاه خودت و دخترت با آب زمزم هم سفید نمیشه…

هی فاحشه گوش کن با توام!

اون بعداظهر گرم خرداد ماه دهه‌ی شصت رو یادته؟ بعد از نماز ظهر از مسجد اومده بودی بیرون به هوای امر به معروف… یه راست اومدی به سمت من و دوستم که وایساده بودیم در خونه‌ش و با هم راجع به امتحان ریاضی حرف می‌زدیم. چقدر سعی کردی ملایم و مهربون باشی. چادر سیاهت و پس زدی وچشمات رو خمار کردی وگفتی: «‌دخترم. خوشگلم!» بعد نگاهت رو دوختی به سینه‌های من و ادامه دادی: «میدونی دیگه بزرگ شدی و سینه‌هات در‌اومده؟ دخترم باید چادر سرت کنی یا یه مقنعه‌ی بزرگ که برجستگی‌های خوشگل بدنت رو بپوشونه.» از نگاه کثیف و لختت خجالت کشیدم و بغض کردم. وقتی ورور می‌کردی آب دهنت تو صورتم می‌پاشید. فاحشه هیچ می‌دونی باعث شدی دست به سینه تا خونمون بدوم؟ هیچ می‌دونی برای اولین بار از هیکلم و برجستگی‌های بدنم بیزار شدم و شرمنده؟ همون سال دختر کوچک یک ساله‌ای به اسم لیلا بی‌خیال و فارغ تو حیاط کثیف خونشون چهار دست و پا راه می رفته تا اینکه 8 سال بعد مادرش، درست مثل تو فاحشه، به سینه‌های تازه در اومده‌ی دخترش نگاه کنه و با خودش بگه: «‌دیگه وقتشه!»

تو که راه نجات جامعه‌ی در هم ریخته و به هم پاشیده‌ی ایران رو تو اعدام ده تا زن خیابونی می‌دونی. تو که فکر می‌کنی امثال لیلا جامعه‌ی پاک و مطهر رو به منجلاب فساد می‌کشونند. تو که مثلن «‌وکیل تسخیری یه بی‌پناه هستی و اعدام رو بهترین راه حل برای راحتی فاحشه‌های سیبیلو می‌دونی. توکه فکر اختلاط دختر و پسر تو دانشگاه کشتتت و به فکر پرده آویختن تو کلاس‌های درسی و حتمن «‌فردا هم لزوم یک ماسک رو به دختران توصیه می‌کنی» که مبادا گرمی نفسشون آقایون تحریک شونده رو تحریک کنه. تو که تو خونه‌ی ملت دو دستی به شوهرت چسبیدی که مبادا ندزدنش. تو که شکمت سیره و جات راحته و ماشین مدل بالات به راهه و حقوق ماهیانه‌ات مکفی و گوشت و مرغ و میوه‌ی شب عیدت سر جاشه و تنها دغدغه‌ات خرج کردن پول‌های بادآورده است، گوش کن با توام!…….

منبع

«نوشته فوق می تواند نظر نویسنده باشد و الزامن نظر رادیو کوچه نیست»

|

TAGS: , , ,