Saturday, 18 July 2015
03 October 2023
از کتاب گرگ‌ها گریه می‌کنند

«مجمع گرگ‌ها»

2015 June 27

فرهنگ / رادیو کوچه

 

داستان کوتاه «مجمع گرگ‌ها» از کتاب «گرگ‌ها گریه می‌کنند»، شامل ٩ داستان به نام‌های «مگس‌ها هم دل دارند»، «یار نظر»، «مجمع گرگ‌ها»، «آسمان پر از سمفونی‌های نگفته»، «داش ممد»، «پنجره اتاق پری»، «به خاطر عالم رفاقت» و «تجربه»، توسط مهدی حسنی جلیلیان به رشته تحریر درآمده و انتشارات نصیرا آن را منتشر کرده است.

آنگاه که آدمیان در پناه دیوارهای کاهگلی در بسترهای گرم خود خفته بودند، در دوردست ده جایی درمیان کوهستان چند گرگ گرد هم آمده و حلقه‌وار مجمعی را به پا ساخته و ازآسمان یاری می‌طلبیدند. به امید آن‌که نواله‌ای شاید از آن‌جا حواله شود. گرگها زوزه‌ها کشیدند و نوحه‌ها سرودند. ساعت‌ها از ریاضت آن‌ها می‌گذشت و خبری ازآسمان نبود. ناگاه پیر گرگی رهبر آنان، که ضعف بنیه او را از استمداد از آسمان بیزار کرده بود چنین خطاب کرد:

mehdi

مهدی حسنی جلیلیان

– دوستان و یاران همراه، دست از آسمان برداریم که قوت از جای دیگر باید باشد و خدایگان را هم سرزنش نتوان کرد به غافلی از بندگانش.

پس حلقه‌ی آنان از هم گسست و شک بر دلهای‌شان تلنگر زد که چرا چنین است؟!

گرگی جوان وکم سن ندا داد که: ای پیر! علت چیست؟!

– علت آن است که هنوز آن چنان که باید امید به زمین هست؛ یا من این‌گونه می‌اندیشم؟!

گرگ جوان پنجه‌ای به زمین کشید و گفت:

– تدبیر چیست؟

– تدبیر همان خوی ماست. باید بر ده گذشت. چه نواله‌ای گرم‌تر از خون گوسپندان و چه استجابت دعایی بهتر از ظفر یافتنِ نفس.

همهمه‌ای درمیان گرگ‌ها به هم پیچید و هر گرگ به گرگ دیگر می‌نگریست.

-گرگ جوان اندیشناک گفت: آیا خدایگان سلام ما را درود نمی‌گویند؟

گرگ پیر چنین پاسخ داد که پیشینیان گفته‌اند:

-“چون خدایگان و روزگار بر شما سخت گرفتند شما هم بر موجودات و آدمیان سخت بگیرید”.

gorg

گرگی میان سال به سخن درآمد، تجربه آزموده:

– ای پیر! به دانایی‌ات شکی نیست. چگونه باید بر ده گذشت؟ تجربه‌ای از این ده در میان ما نیست و از نا آگاهی‌مان خطر بیشتر در کمین است.

و باز همهمه درگرفت. گرگ پیر که در دلش هوای بی‌قیدی بود گفت:

– نمی‌دانم برای بقای این قوم یکی از شما باید از جان گذرد که

جانشین من هم خواهد بود. من به تجربه آموخته‌ام که باید چشم

از آسمان برکشید که رحمتش بر منتش نمی‌چربد.

گرگ جوان با خود گفت: شاید که نصیب من باشد در این قوم جاودانه شوم. باید که خود را برای این مهم محک زنم. پس آنگاه گفت:

– من!

و قرار نهاده شد که گرگ جوان بر ده بگذرد.

زمستان کفن برفی بر تن کوهستان و ده کشید بود. شب درگرفته بود و تاریکیِ بر کوهستان آوار شده، پنجه‌هایش را بر گلوی ده گذاشت. سرما که از غروب آفتاب خط و نشان کشیده بود در هیبت بد کاره‌ای تجلی کرده وحرکت هر جنبنده‌ای را در خود می‌فشرد. درخت‌ها ازسنگینی سرما بی‌طاقت‌تر شدند. خون ده در خستگی نفوذ کرده به جانش منجمد شده بود. سگ‌ها شرمناک در پوستشان، از خود بیزاری جسته و خفته و نخفته در جان خود پنهان زوزه می‌کشیدند. ده با خانه‌های خشتی و بی‌رمق خود شک کرد که بیدار است یا در کابوسی سرد جان می‌دهد. شب و سرما با هم ساخته و بنیاد بیداد را نواخته بودند.

rosta

شب گفت:

– آنچه از دستم برآید برای او می‌سازم. رازش را که نجوا می‌کرد شنیدم که بزرگی می‌خواهد.

سرما گفت:

– امید من هم به اوست. آدمیان گرما پرست را باید به چالش کشید.

گرگ جوان از دوردست در میان درختان بلوط و انجیر به ده نگاه کرد و حرف گرگ پیر در ذهنش خطور کرد که: “چون خدایگان و روزگار بر شما سخت گرفتند شما هم برآدمیان و موجودات سخت بگیرید”. پس با خود گفت به شادباش این شب که ترس بر ده زده و من هم در جاده جاودانگی‌ام و به میمنت تکرار این همه خوف در لحظه‌های این وادی، باید گوسپندها به دندان کشید و از خون آنها مست شد.

پس از دوستان خود جدا شد. چند قدم رفته و نرفته ترسی بر دلش خمیازه‌ی بیداری کشید. پس از طبیعت خود مدد جست و گفت:

 

– آب رونده در مسیر خود، تابوت مرگ خویشتن شده است و تا خورشید سربرآرد که این تابوت را بشکند دیرزمانی می‌پاید. سرما و شب هم یاران موافقم هستند. پس باکم هم از سگ‌ها نباشد و آدمیان هم جان را عزیزتر از مال دارند.

گرگ شجاعتش را باز آورد و مسرور از روزگار به کام چرخیده به سوی ده نظر کرد. به آستانه‌ی ده که رسید، شب کینه‌جو چنان که گرگ محکم‌تر باشد گفت:

– عجبا که خبری از نگاهبانان ده نیست.

gorgha

و سرما گفت:

-گوسپندان و سگان در بزدلی پسر عمو شده‌اند.

پس گرگ مطمئن و خرامان گام برداشت تا به خانه‌ای رسید. سگی را دید سرما زده و شب گرفته که ازسر وظیفه زوزه‌ای مرده می‌کشید. گرگ چشم غرّه‌ای بر سگ رفت. سگ گوش‌هایش را برچشمهایش کشید. گرگ در آغل خانه‌ای اندرون شد.

شب گفت:

– گویی پادشاهی است که سرزمینی را بدون مقاومت فتح کرده.

سرما گفت:

– بیش‌تر خود به سرزمینی می‌ماند که در هر وجبش هزاران سرباز خونریز است.

در آغل، گوسپندان رمیدند و در گوشه‌ای تنیده به هم از ترس، فریادشان را در گلو خفه کردند. گرگ گوسپندان را به چشم فاتحی خونریز دید. خون در چشم‌هایش جمع شد. دندان‌هایش را نشان داد. چنگال تیز کرد. شهوت دریدن گوسپندان او را به ذوق آورد. زوزه‌ای از سر طبع از لای دندانهایش گذشت که گوسپندان را لاغرتر کرد. به آن‌ها که نزدیک‌تر شد گوسپندان درهم تنیدند. به ناگاه گرگ از بوی آغل سست شد. بو کشید وعمیق‌تر بو کشید. دست و پایش لرزید. بوی آغل چون آیه‌ای برجان گوسپندان رحم کرد. گوسپندان ناخودآگاه کمی آسوده‌تر شدند. گرگ چندباره بو کشید. شب گفت:

– گویی فاتح با سوگولی‌هایش خوش است.

سرما گفت:

-بیمناکم.

چقدر این بو را دوست داشت. احساس کرد که سال‌هاست با این قوم آشناست و با آن‌ها زندگی کرده. خاطرات مبهمی هم به یادش آمد که به آن‌ها شک داشت. پس با خود گفت:

آیا من با آن‌ها زیسته‌ام و از آن‌ها هستم؟ این تفکرات و خیالات مبهم با بوی گوسپندان و آغل رنگ واقعیت می‌گرفت. عمیق‌تر بو کشید می‌خواست این بو را ابدی در وجودش حبس کند. پس فارغ از گذشته‌ی خویش پایبند قومی شد که “دشمن می‌خواندندش”.

سرما گفت:

– پس کجاست او؟ چرا به غارتگری خاطر این ده‌نشینان را مکدر نمی‌کند؟

شب گفت:

– مجالی نمانده برایم .

spide

پس به تندی از سرما پرسید.

– راست بگو از چه بیمناک بودی؟

سرما گفت:

– از بی‌مجالی تو.

گرگ با مهربانی به گوسپندان نگاه کرد. پس گوسپندان به دور گرگ حلقه زدند و گرگ اینچنین گفت:

– دوستان! شما را چون برادران خود یافته‌ام. پس چگونه می‌توانم که برشما پنجه برکشم؟ بدانید که جان خود را بر سر کار دوستی این قوم نجیب خواهم کرد و در همه حال میان بدکاران قوم خود از شما به نیکی و پاکی یاد خواهم کرد. پس ای یاران! اگر مرا از خود می‌دانید تا رسالتی را بر خود برگزینم و آن دوستی به شماست. من اکنون از دشمنی آدمیان، از میان شما خواهم رفت. چون سپیده زند، سگ‌ها بیدار دل می‌شوند. پس مجالی نیست. شما را بدرود می‌گویم که تا وقت هست به میان قوم خود بازگردم.

سپس از تک تک گوسپندان برائت خواست و آن‌ها را بو کشید. سپیده زد و شب کال‌تر شد. سرما جلوه‌اش را از دست داد ولی روحش هنوز در سپیده‌ی صبح ملموس بود. گرگ دل کنده و ناکنده بازگشت. چون به قوم خود رسید او را  با تجربه‌تر از دوش یافتند و چشمهایش چیز دیگری می‌گفت. گرگ‌ها به دورش جمع شدند و از احوال آن وادی خواستند.

– بگو که در این تنگنا حواله از آسمان نخواهد بود و روزیمان از زمین است.

گرگ اما در دل می‌سوخت از گرگ بودن خویش و کس و کارش.

سپیده گفت :

-گویی از حواریون است که جمعی بر او گرویده‌اند.

gorg1

گرگ پیر گفت :

– جوان! ده را چگونه یافتی؟ مردمان و گوسپندانش چگونه بودند؟ از نگاهبانانش بگو!

گرگ گفت :

– مردمی جز گوسپندانش نیافتم.

و سر به زیر انداخته ناله سر داد و گریست. شرح خویشتن داد از هوای آغل و بوی گوسپندان و بی‌خویشی‌اش در آن‌جا. دیگر گرگ‌ها هم گریستند. سرما جان داد و شب گریخت و خواب بر گرگ چیره شد. دیگر گرگ‌ها نگاهی به هم انداخته و نیانداخته به جانش زدند و خونش برسپیدی برف‌ها بریختند و تنش را نواله‌ای کردند که از خودشان حواله بود و بدعتی بگذاشتند که اگر نه از آسمان و زمین روزی نیافتند، به جان هم زنند.

گرگ پیر اما بیمناک از عاشق شدن این قوم بود.

«نوشته فوق می تواند نظر نویسنده باشد و الزامن نظر رادیو کوچه نیست»

|

TAGS: , , , , , , , , , 

۱ Comment


  1. turan zandi
    1

    خسته نباشی باوان واقعا نوشته هات حرف نداره عاشق نوشته هاتم مهدی عزیزم برایت آرزوی موفقیت دارم ……مانا باشی