Saturday, 18 July 2015
26 November 2020
کوچه مهتابی - نسیم باد نوروزی و شکفتن گل و چهچهه‌‌ی بلبل

«بهاریه خواندن یا بهانه‌‌ی سرودن شادمانی»

2010 March 23

اردوان طاهری/ رادیو کوچه

a.taheri@koochehmail.com

«بهاریه گفتن یا سرودن اشعاری در وصف بهار، در میان شعرای پارسی زبان رسمی فراگیر است و کمتر شاعری را می‌توان یافت که شعری با مضمون بهار در سروده‌هایش به جای نمانده باشد. شاید فرا رسیدن فصل بهار و سرزندگی دوباره‌ی طب    یعت، بهانه‌یی است برای نگاه دوباره به زندگی و امیدواری به شادی‌های آینده، در برابر ناکامی‌ها و دشواری‌های سال‌های گذشته. واژه «بهاریه»، ترکیبی است از «بهار» پارسی و علامت نسبت عربی. من از این پس، به این واژه – به قول فرهنگ پارسی معین –  «غیرفصیح» می‌گویم: بهاری! »

فایل صوتی را از اینجا بشنوید

 

فایل را از این جا دانلود کنید

بر خلاف بهاری‌های شاعران پیشین که بیشتر اوقات، سرشار از شادکامی‌ها بوده و البته گاه کمی شکوه از معشوق و یا صله‌دهنده‌ی زمان و حاکمان زربه‌دست چاشنی آن بوده است، بهاری‌های شاعران معاصر، بیشتر به بهانه می‌ماند برای سرودن شادکامی‌های نداشته و یا بیان دوباره ناکامی‌های گذشته. حضرت «حافظ» با رسیدن بهار، سروده است:

«ابر آذاری بر آمد، باد نوروزی وزید             وجه می می‌خواهم و مطرب که می‌گوید رسید»

و با همین بهار، «شاملو»ی بزرگ خوانده است:

« […]بهار منتظر بی‌مصرف افتاد! […]

به صد امید آمد، رفت نومید

بهار ــ آری بر او نگشود کس در.»

همین دو شعر منتخب، بنیان فکری متفاوت این دو شاعر بزرگ را نمایان می‌کند؛ «حافظ» شیرین سخن و رند و به قول خودش«ابن‌الوقت» – البته نه به معنای منفی امروزی آن – با فرا رسیدن بهار، پول می و مطرب طلب می‌کند و آن طرف، «شاملو»ی ستبر ایستاده که حتا نامش را – که به قول خودش «عربی» است، دوست ندارد و به تلخی، بهار را «بی‌مصرف» می‌خواند.

من هم این چند روز گذشته، شاملوگونه، سخت، به بهار و رسیدنش بی‌اعتنا بودم و «بهار آمد، گل و نسرین نیاورد»، از سروده‌های «هوشنگ‌ابتهاج»، سایه شعر پارسی، شده بود زمزمه‌‌ی تنهایی و خلوتم و حتا به دنبال تصنیفی بودم از ساخته‌های برادرم، پژمان‌طاهری، با همین شعر، که در سال 1377 برای محمدرضاشجریان ساخته بود و همان سال آن را با هزینه استاد در استودیو ضبط کرده بودیم…، تا این که دوست خوبم، «بهار» از استراسبورگ برایم نوشت:

«بهار امسال هم رسید، هرچند بر آن زمستان‌ها که گذشت و دل‌هایی که به خون نشست، به سرمای دل مادران و پدران داغدار اسمی نیست…، اما بهار برای گنجشکان این شهر که نه سال خون داشتند و نه نوستالژی هوای وطن در دورهای دور از خانه و بوی عیدی و بوی تند ماهی دودی وسط سفره نو …، [آری] بهار برای گنجشکان این شهر، هر سال همان بهار است.»

بهار رسیده و با همه‌ی تلخی‌ها و غم‌ها، دوباره زیستن و قامت افراشتن را به ما می‌آموزد. نور تابنده، شکوفه‌های رنگارنگ و آواز بی‌درنگ پرندگان، همراه با نسیم خیال‌انگیز بهار، ما را در بی‌کران اکنون زندگی غرق می‌کند. یاد غزل دلپذیر «مانی»، پیامبر، شاعر و نقاش ایرانی در من بیدار می‌شود که قرن‌ها پیش، در زمان حکمرانی «ساسانیان» سرود:

«خورشید روشن، و ماه پر، برازنده

روشنند و برازند، از تنواره‌ی آن درخت،

مرغان بامدادان وی، شادی‌ها آوازند،

و آوازند کبوتران و مرغ چترگستر و همه‌گونه [مرغان]

سرایند و آوازند … دخترکان.

بستایند همگان تنواره‌ی آن درخت [را].»[1]

با خودم فکر می‌کنم، ما آدم‌ها با امید، به آینده جاری می‌شویم و با نفس‌های تپنده، لحظه‌ها را به یکدیگر می‌سپاریم و در زندگی ساری می‌شویم. و باز «مانی» که می‌سراید:

«تنها لذتی که به من وفادار ماند، لذت گیتی بی‌پایان است

من هر شب با آشفته‌حالی می‌بینم

که هیچ آفتابی به روی من نمی‌خندد.

شادی زندگی خود زندگی است.

دست‌های تو کورند، ولی با همین‌ها باید به پیش بروی

نمی‌دانی به کجا می‌روی، هزاران ستاره در همه جا

و هزاران آفتاب، روشنایی خود را بر دل ما نثار می‌کنند …!»[2]


[1] – شعری از مانی، پیامبر، شاعر و نقاش ایرانی که به نقل از دکتر محمدابراهیم‌باستانی‌پاریزی در مقدمه کتاب «ماه خیال» اثر نگارنده، جهانگیرفکری‌ارشاد – گویا –  آن را ترجمه کرده است. (اردوان‌طاهری، ماه خیال، انتشارات احیا کتاب، تهران، بهار 1378، ص 15)

[2] – همان، صص 15 و 16.

«نوشته فوق می تواند نظر نویسنده باشد و الزامن نظر رادیو کوچه نیست»

|

TAGS: , , ,