Saturday, 18 July 2015
24 November 2020
طنز در پزشكی

«تذکره الاطبا»

2010 March 27

علی انجیدنی/ رادیو کوچه

آن بزرگ شده در خاندانی اصفهانی، آن منسوب به خانواده‌ای تهرانی، آن متخصص در مشکلات باروری مردان و زنان ایرانی و ایضا آن باطل‌کننده امتحان دست‌یاری، آن تنها بانوی موجود دردولت اسلامی، آن وزیره کابینه فخیمه احمدی و محمودی شیختنا و مولاتنا خواهرنا مرضیه وحیده دستجردی ( کمتر اله اعتماده بنفسه) از نخبگان دولت بود و نظام  و تیره‌کننده روابط همان دولت بود با مراجع عظام .

فایل صوتی را از اینجا بشنوید

 

فایل را از این جا دانلود کنید

گویند چون به سن تکلیف رسید علاقه شدیدی به کابین و کابینت از خود نشان می‌داد و می‌گفت: «روزی خواهد آمد که مردی می‌آید از جایی نه چندان دور و نه چندان نزدیک و مرا به کابین خود خواهد برد.» مریدان او را گفتند«یا شیختنا! از آن مرد بگو و از علایم او.» فرمود: «او را می‌آورند! عجیب  آوردنی!» پس هزار لشکر او را دربر خواهند داشت و هفتاد میلیون او را در کابینه! و یاران  از آن پیشگویی  حیران شدند و سر به کوه و بیابان گذاشتند و تا چهل روز کلامی بر دهانشان نیامد تا دوباره شیخ را دیدند و او را ندا در دادند: «نامش را بر ما آشکار ساز!» ای مولای ما! پس اندکی درنگ کرد و گفت:

«دل بسته‌ام به یاری ، شوخی کشی نگاری— مرضیه السجایا ، محموده الخصائل»

آورده‌اند که چون به مدرسه طب وارد شد فریاد بر‌آورد‌: «اینا چرا همشون با هم قاطی‌اند‌! دخترا با دخترا‌! پسرا با پسرا!»

از مریدان کسی در گوشش آواز در داد که‌: «خانم جان هنوز انقلاب نشده است!»  پس صبر پیشه کرد و دندان بر جگر نهاد‌! چون موعد موعود رسید طرح داد که «طبیبان از طبیبتان جدا و بیماران هم به هکذا!» باز کسی در گوشش ندا در داد: «‌آبجی خانم‌! نمیشه!» برافروخته به او نگاهی غضب‌آلود کرد و گفت‌: «کار دنیا نشد ندارد ، ما می‌کنیم و می‌شود.» پس در دانشگاه پایه‌گذار تحقیقات باروری و ناباروری شد و در تکنیک  جداسازی اسپرم و تخمک جدیتی از خود نشان داد تا کرسی استادی را در این رشته از آن خود کرد (‌اعلی اله سعیه!)

چون به وزارت رسید‌، نوبت به آزمون رسید‌. گفتند‌: «سووالات را فروختند خواهر!» گفت: «باطلش کنید برادر!» گفتند‌: «ملت یک‌سال زندگی‌شان را گذاشته بودند پای این آزمون‌!» گفت‌: «باطل‌شان کنید برادران!» گفتند‌: «فروشندگان را چه کنیم‌؟» گفت‌: «قایم‌شان کنید یاران!» پس همه از حاضر جوابی او کف بر آوردند و صیحه‌ای زدند و خاموش همی شدند. (‌زید اله لسانه!)

نقل است چون بر بستر بیماری بیافتاد. همه همکاران و دانشجویان بر بالینش گرد آمدند‌، چون چشم بر‌گشود مردان و زنانی را دید که بر او تبسم می‌کردند‌! ضجه در داد که: «بارالها‌! این‌جا هم باید طرح انطباق و جداسازی را اجرا نمایم‌؟» یکی او را تکانی داد و گفت‌: «هنوز این‌جایی آبجی‌! ما هم کاملن منطبقیم‌! خیالت تخت تخت باشد!» پس چون این سخن بشنید چهره‌اش بشکفت و لبانش جنبید و از دنیا برفت. (‌خدایش بیامرزاد که رفت!)

«نوشته فوق می تواند نظر نویسنده باشد و الزامن نظر رادیو کوچه نیست»

|

TAGS: , , ,