Saturday, 18 July 2015
26 November 2020
طنز در پزشكی - قسمت سوم

«‌سه‌شنبه‌ها با حوری»

2010 March 29

علی انجیدنی / رادیو کوچه

همین‌طور که داشتم با حوری به سمت خونه‌ش حرکت می‌کردم یاد موقعی افتادم که در دوران نوجوانی قرار بود اولین کار خلافم رو انجام بدم و بروم خانه دختر همسایه بغلی‌مان‌، به من از روی پشت بام که محل قرارهایمان بود گفته بود آن روز عصر پدر و مادرشان خونه نیستند و من می‌توانم بروم در خانه آ‌ن‌ها و زنگ بزنم و اگه کوچه خلوت بود خودم رو به داخل خانه‌شان برسانم‌. قرارمان  ساعت 5 عصر بود منم دل توی دلم نبود. اون موقع هم خیلی این روابط خطرناک بود و حساسیت برانگیز. خلاصه زنگ رو زدم درب باز شد و منم دیدم کوچه خلوته، خودم رو انداختم تو خونه‌شون یکهو دیدم باباش جلوم ایستاده.

فایل صوتی را از اینجا بشنوید

 

فایل را از این جا دانلود کنید

به تته پته افتادم و بابش که اسمش اکبر آقا بود گفت: «چی شده علی؟ اتفاقی افتاده؟ جن دیدی؟» دیگه نفهمیدم چی شد تا دیدم من رو آوردن تو خونه مون و دارند توی صورتم  آب می‌پاشند. معلوم شد از بس عجله داشتم ساعت چهار رفتم در خونه شون. با خود فکر کردم: «نکنه این‌جا هم سر و کله اکبر آقا پیدا بشه؟! نکنه این یک تله باشه و تو خونه‌شون استاد جراحی‌ام منتظر من باشه و هزار فکر ناجور دیگه!» تو دلم گفتم: «خدایا این‌جا هم که شد مثل دنیای خودمون‌! هردو جا استرس یقه‌مون رو  ول نمی‌کنه!» تو همین فکر‌ها بودم که رسیدیم دم در خونه حوری‌. خونه در نداشت و چند تا پرده آویز خوش رنگ جلوی در بود‌. حوری گفت‌: «دکتر بفرما‌! خونه فقیر فقراست‌! افتخار بدهید!» می‌خواستم یااله بگم وارد شم‌، ترسیدم بهم بگه شهرستانی بازی در نیار و بی‌خیال شدم‌. تا وارد فضای‌هال بزرگ خونه شدم دیدم حداقل 20 تا حوری دیگه توی خونه هستند و در حال برانداز کردن سر تا پای من می‌باشند‌.

گفتم کاشکی یااله رو می‌گفتم شاید غیب می‌شدند که صدای حوری من رو به خودم آورد که می‌گفت‌: «ما چند تا چند تا با هم زندگی می‌کنیم. چون تعدادمون زیاده و باید برای هر کسی که به بهشت می‌آد تعداد زیادی حوری آماده باشه.» توی دلم فحش دیگری حواله بدشانسی خودم کردم و دنبال حوری خودم به داخل اتاقی وارد شدم‌. اتاق خیلی قشنگی بود. همه امکانات مرتب و منظم در اتاق وجود داشت‌. گفتم‌: «این‌جا باید بشینیم صحبت کنیم‌؟» حوری جواب داد‌: «دکتر خیلی عجله داری‌، باید اول  اجازه حضورت رو از معاونت اجرایی بهشت بگیرم بعد یه جایی پیدا می‌کنیم.» تا حوری با استفاده از امکانات فوق مدرن خودشان اجازه من رو بگیره چشمم به کتاب‌خانه اتاق افتاد که یک عالمه کتاب از نویسندگان عالم خاکی توش به چشم می‌خورد. با خودم گفتم پس ایناهم اهل مطالعه‌اند و فقط دنبال رسیدن به امور جنسیتی بهشتیان نیستند.

وسیله‌ای شبیه کنترل تلویزیون خودمون رو دیدم که روی قفسه کتاب‌ها بود، برداشتم و دکمه قرمزش رو فشار دادم‌، یک آن صدای آشنایی از پشت سرم شنیدم که می‌گفت: «رب ات کیست؟» گفتم‌: «یا خدا‌!»  فکر کنم کلیدی، چیزی رو اشتباهی فشار دادم و منتقل به عالم برزخ شدم‌. صدا صدای نکیر و منکر بود‌! رنگم مثل گچ سفید شده بود که سر و کله حوری پیدا شد و گفت‌: «اون رو چرا برداشتی‌؟ این کنترل تلویزیون ماهواره‌ای ماست که ماجراهای برزخ و دوزخ رو پخش مستقیم نشون می‌ده ، وقتی بیکار می‌شیم با بقیه حوری‌ها نگاه می‌کنیم‌! کلی خنده داره! مخصوصن بچه‌ها  از واکنش‌های  تو در موقع عذاب شدن‌، کلی حال می‌کنن.

یادته اولین بار می‌خواستن یه چیز داغ رو …» جمله‌اش رو قطع کردم و گفتم‌: «خوب اجازه رو گرفتی؟» گفت: «آره. بریم تو بالکن پشتی بشینیم، هر کار تو گفتی انجام بدیم.» چند لحظه بعد توی بالکنی زیبا، رو به منظره‌ای دلفریب، در کنار قشنگ‌ترین حوری نشسته بودم و داشتم فکر می‌کردم: «خوب بدشانسی‌ها تموم شد و من باقیمانده امروز و تمام امشب رو می‌تونم کنار حوری مورد علاقه خودم باشم و نفس راحتی بکشم.» حوری دوتا آب انگور درجه یک آورد و در حالی‌که لیوان رو به سمت من گرفته بود گفت: «خوب حالا می‌خواهی چه کاری بکنی؟ دکی جون!» لیوان رو از دستش گرفتم و گفتم‌: «می‌خوام بشینم یک شکم سیر ببینمت و باهات حرف بزنم.» گفت: «آدم عجیبی هستی دکتر! همه اول به فکر کارهای دیگه می افتند ولی تو همش توی فکر حرف زدنی! نکنه عقده حرف زدن داری؟» زدم زیر آواز:

گل در بر و می در کف و معشوق به کام است  / سلطان جهانم به چنین روز غلام است

گفت: «خوب! می‌بینم هم شعر می‌گی و هم آواز می‌خونی! دکتر عاشق پیشه‌ای هستی‌ها؟» گفتم: «کجاش رو دیدی!»

عاشقم من‌، عاشقی بی‌قرارم‌، کس ندارد خبر از دل زارم‌، آرزویی جز تو بر دل ندارم‌، من …. آوازم رو قطع کرد و گفت‌: «می‌دونستی استاد جراحی‌تان تو این خونه بغلی بستری شده؟» یک دفعه مثل برق گرفته‌ها از جام پریدم و گفتم‌: «ای بابا‌! اگه گذاشتند یک دقیقه حال کنیم‌!» خندید و گفت‌: «نترس‌! گوش‌هاش سنگینه‌، البته به شرط این‌که تو داد نزنی‌!» باز استرس افتاد تو دلم و فکر و خیال‌ها قطار شدند توی ذهنم‌، گفتم‌: «کاشکی این رو به من نمی‌گفتی‌!» با تبسمی جوابم رو داد که‌: «دیدم بهشت رو گذاشتی رو سرت از فرط خوشحالی‌! گفتم کنترلت نکنم همه دوست دارانت این‌جا پیداشون می‌شه!»

گفتم‌: «می‌شه ازت سووال کنم در مورد مرگ و بهشت و جهنم و برزخ و این چیزا!» گفت‌: «که چی بشه‌؟» گفتم‌: «می‌خوام نظرت رو بدونم! برام خیلی جالبه که بدونم شما‌ها در مورد این چیزها چه جوری فکر می‌کنین؟!» گفت‌: «قبوله ولی چرا پس می‌خواستی با من تنها بشینی صحبت کنی‌! خوب همه دوستام هم می‌آمدند و نظر همه رو می‌شنیدی‌!» با خجالت گفتم‌: «خوب اگه بعد از شنیدن نظرهات فکر دیگه‌ای به سرم می‌زد چی؟ اون موقع باید چه بهانه‌ای می‌آوردم‌!» گفت: «ما حوری‌ها می‌تونیم فکر‌ها و ذهن شما‌ها رو بفهمیم بدون این‌که حرفی بزنید‌. مثلن تو راه اومدن به خونه داشتی در مورد اتفاقی که در خونه دختر همسایه‌تان افتاده بود فکر می‌کردی!» مثل آدم‌هایی که یک آن ببینند شورت پاشون نیست رنگم قرمز شد و گفتم‌: «خوب این توانایی‌هاتون رو اول بگید که ما سوتی نیایم‌.»

گفت‌: «ول کن بابا‌! این‌جا سوتی نداریم‌! همه چی این‌جا رویه‌! هیچ چیز مخفی نداریم‌! مثلن الان حوری‌های قسمت‌های دیگه بهشت با ماهواره دارن ما رو می‌بینند و اگه کاری بکنیم هم تماشا می‌کنند.» دیگه واقعن فیوزم پرید و گفتم‌: «یعنی چی‌؟ پس حریم خصوصی و شخصی چی می‌شه‌؟ این چه بهشتیه‌؟ همون جهنمش بهتره‌؟ این‌جا همه چیز با همه چیز قاطیه‌!» با صدای استاد جراحی که از پنجره صدا می‌زد‌: «حوری جون! این صدای نکره کیه داره هوار می‌کشه؟ نکنه این پدرسگ دوباره سر و کله‌اش این طرف‌ها پیدا شده؟!» خودم رو مثل زمان جنگ که با شنیدن زوزه خمپاره روی زمین پرت می‌کردیم، انداختم رو زمین و با ترس و لرز گفتم‌: «بگو کسی نبود! بگو لطفن! خواهش می‌کنم‌!» گفت‌: «ما که دروغ بلد نیستیم بگیم‌!» گفتم: «‌این‌قدر هوار نکش! پاشو فلنگ رو ببند!» با سرعت یوزپلنگ آسیایی خودم رو به خیابون رسوندم و تا میدون اول هم دویدم‌. وقتی دیدم خیلی دور شدم نشستم روی یک نیمکت توی فضای سبز و باز شروع کردم به خود خوری و لعنت فرستادن بر بخت بد که سر و کله یک سیاه پوست با دو متر قد پیدا شد که داشت به سمتم می‌اومد‌. قیافه‌اش آشنا می‌زد‌! با خودم گفتم‌: «خوب تو آفریقا که طبابت نکردم‌! پس بحمداله مریضم نبوده که الان باعث گرفتاری بشه‌!» نزدیک‌تر شد و با لهجه شیرین اهوازی گفت‌: «چطوری کا؟ دکتر بهشت شدی تحویل نمی‌گیری کا!؟» ……( ادامه دارد)

«نوشته فوق می تواند نظر نویسنده باشد و الزامن نظر رادیو کوچه نیست»

|

TAGS: , , ,