Saturday, 18 July 2015
23 November 2020
کوچه مهتابی – یاد یار مهربان

«خیلی از پنجره‌ها هنوز بی‌شیشه‌اند»

2010 March 30

اردوان طاهری/ رادیو کوچه

a.taheri@koochehmail.com

«هر از گاهی که به حوادث ایران فکر می‌کنم، دلم می‌گیرد. به یاد کسانی که برای حفظ ایران، در پهنه‌ی خاک پاکش جانبازی کردند و اینک در گوشه‌ای در همین خاک،   خفته‌ و از یاد رفته‌اند. سرکشی‌های «نو دولتان» جمهوری اسلامی و مقابله‌ی بی‌فرجام آن‌ها را با خواسته‌های به حق مردم ایران می‌بینم. به قول حضرت حافظ، بی‌معرفت‌اند و فراموش کرده‌اند که «در من یزید عشق، اهل نظر معامله با آشنا کنند». آنان که خاک ایران را به نظر کیمیا کرده‌اند، اینک ما را نگاه می‌کنند!»

به گذشته بازمی‌گردم. چهار ساله بودم که به همت مادرم و همراه با پژمان، برادرم که نه ساله بود، به محل تمرین ژیمناستیک اداره تربیت بدنی گرگان رفتیم. هیچ وقت از یاد نمی‌برم شب اول پس از تمرین را که از فرط کوفتگی بدنم با گریه خوابیدم.

فایل صوتی را از اینجا بشنوید

 

فایل را از این جا دانلود کنید

اما آنچه مرا به خود مشغول می‌کند، چهره دلنشین و دوست داشتنی جوان آرام و کشیده قامتی بود که آن روزها یکی از مربیان ما بود. یک بار که با خردسال‌ها مشغول گرگم به هوا بودیم، من بی‌ترس به زیر «پارالل» خیز برداشتم، دقیقن زمانی که یکی از بزرگسال‌ها مشغول اجرای حرکت روی وسیله بود و این سبب شد که آقای «مقدم» که بعدها همان «شهیدعبداله‌ محمودی‌مقدم» ما شد، ضربه شصتی نشانم دهد و مرا تنبیه کند تا هیچ وقت تکرار نشود آن بی‌احتیاطی که می‌توانست دست کم به آسیب دیدن خود من منجر شود.

شهیدعبداله‌ محمودی‌مقدم (نفراول ایستاده از سمت راست)

آقای «محمودی‌مقدم»که به اختصار، «آقامقدم» صدایش می‌کردیم، مدتی بعد رفت سربازی. جنگ بود، جنگ سخت و ترس‌آوری که هشت سال زندگی را به مردم ایران تلخ کرده بود و هنوز داغ‌هایی که بر دل‌هامان گذاشته برجاست و پرسوز. ما همه هیجان داشتیم از این که مربی ما یکی از سربازان وطن شده و یک بار هم برای بچه‌ها نامه و عکس فرستاده بود که مربی دیگرمان برای ما خواند و عکس‌ها را نشان مان داد.

روزی مثل روزهای معمول، من و پژمان به محل تمرین رفتیم و در بدو ورود به سالن، با تصویر «آقامقدم» در لباس مقدس سربازی و نوار سیاه حاشیه آن روبه‌رو شدیم. وارد سالن شدیم، بیشتر بچه‌ها آهسته و بعضی با صدای بلند گریه می‌کردند و ما هم به آن‌ها پیوستیم، با همه‌ی اندوهی که در دل‌های کوچکمان جای می‌گرفت. شاید آن روز نخستین بار بود که من جنگ و درد آن را حس می‌کردم. «آقامقدم» شهید شده بود؛ در بمباران سومار. چند روز بعد، بزرگترهای باشگاه عکس‌های پیکر او را هنگام خاک‌سپاری، به ما نشان دادند؛ هنوز صورت سوخته‌ی او را – که هرگز نشناختمش و امیدوار بودم روزی بازگردد – فراموش نمی‌کنم.

بعدها که بزرگتر شدم، مادرم می‌گفت: وقتی به خانه‌شان برای تسلیت رفته بودیم، پنجره‌ها‌شان شیشه نداشت و با پلاستیک جلد کتاب پوشیده شده بود و مادر شهید گفته بود: «عبدالله» می‌گفت که وقتی برگردم برای پنجره‌ها شیشه می‌خرم.

«عبداله» مادر و «آقامقدم» باشگاه ژیمناستیک رفت و خیلی از پنجره‌ها هنوز بی‌شیشه‌اند و «شهیدعبداله‌ محمودی‌مقدم» زنده است در دل‌های ما.

«نوشته فوق می تواند نظر نویسنده باشد و الزامن نظر رادیو کوچه نیست»

|

TAGS: , , ,