Saturday, 18 July 2015
27 November 2020
طنز در پزشكی – قسمت چهارم

«سه شنبه‌ها با حوری»

2010 April 14

علی انجیدنی / رادیو کوچه

با خودم گفتم با این همه دردسر خوب شد سهم من از بهشت فقط یک روز شد و گرنه بدبخت بودم‌. برادر عزیز جنوبی ما خودش رو به من رساند و روی نیمکت کنارم نشست‌. گفت‌: «ولک خیلی باحالی‌ها‌! خوب جایی ما رو فرستادی‌ها‌! کلی حال کردیم از وقتی تو زحمت کشیدی و ما رو منتقل کردی این‌جا!» با تته پته گفتم‌: «البته نیت من خیر بود جناب آقای ..؟! ببخشید اسم شریف رو فراموش کردم‌؟» گفت‌: «کوچیک شما عبداله! البته بچه‌های محله می‌گفتند عبداله خر زور!»

فایل صوتی را از اینجا بشنوید

 

فایل را از این جا دانلود کنید

ادامه دادم‌: «بعله جناب آقای عبداله  .. پر زور!» حرفم رو قطع کرد گفت‌: «خر! گفتم خر‌.» جواب دادم‌: «بعله همونی که شما فرمودید، همون‌ طوری‌ که گفتم نیت من خیر بود ولی تو پزشکی دو دو تا هیچ وقت چهار تا نمی‌شود و ما در پزشکی هیچ اصل قطعی نداریم فلذا …» باز پرید تو حرفم که: «دکتر جون اینا که گفتی یعنی چه‌؟ من میگم دمت گرم ما رو خوب جایی فرستادی‌.» کمی خوش به حالم شد و اعتماد به نفسم برگشت و گفتم‌: «البته من آدم خاصی هستم و برای هر کس با توجه به شرایطش تصمیم می‌گیرم ….» یکدفعه صدایی از پشت سرم گفت‌: «درسته آقای دکتر جانور! من هم بر اساس همین شرایط ، شما را از درس خودم مردود کردم.»

مثل برق گرفته‌ها با شنیدن صدای استاد خون شناسی‌مان از جا پریدم و گفتم: «اه! شما هم این‌جا هستید‌؟» استاد خون شناسی که قیافه‌اش عین زمانی که برامون درس می‌داد بود و همون کت و شلواری که همیشه تنش بود رو پوشیده بود جواب داد: «انتظار داشتی کجا باشم پسر گلم؟ نکنه فکر کردی تو رو میارند بهشت من و میبرند جهنم!»  گفتم: «نه استاد! منظوری نداشتم. داشتم با این آقای محترم در خصوص عدم قطعیت امور در پزشکی صحبت می‌کردیم.» صدای آمبولانسی آمد و چند لحظه بعد آمبولانس خصوصی بهشت امداد جلوی پای ما ترمز زد و حوری من از درب جلو پیاده شد.

نیشم تا بنا گوش باز شد و خطاب به استاد خون شناسی و آقا عبداله گفتم: «ایشان حوری اختصاصی بنده در بهشت هستند و …» یک‌آن صدایی از روی برانکاردی که از درب عقب آمبولانس توسط دو پرستار خارج شده بود حرفم رو قطع کرد و گفت: «به قبر بابات خندیدی پدر سگ که ایشان حوری اختصاصی تو هستند! پس من این‌جا چه کاره‌ام؟» دیگه واقعن شرایط بغرنج شده بود و به قول تاتری‌ها موقعیت گروتسکی پیش اومده بود.

استاد جراحی‌ام رو با برانکارد و آمبولانس آورده بودند تا تکلیف من رو روشن کنه. گریه‌ام گرفته بود و به سختی می‌تونستم حرف بزنم. داد زدم: «خدایا! این سه‌شنبه هم عجب روز نحسی بود.» دوباره استاد جراحی گفت: «نحس تو و شکلته بچه قرتی!» همه انرژی‌ام رو جمع کردم و گفتم‌: «آقای دکتر‌! من چه هیزم تری به شما فروخته‌ام که از زمان دانشجویی با من لج بودید و همیشه من رو اذیت می‌کردین!» انگار کبریت رو زده‌ام به انبار باروت‌! جیغ استاد جراحی چنان بلند شد که فکر کنم چند تا بخیه فتق‌اش رو باز کرد و فریاد می‌زد‌: «تخم سگ میگه چه هیزم تری فروختم‌! تو همه ما رو بدبخت کردی‌! حالا اون بلاهایی که سر بخش و مریض‌ها و بقیه می‌آوردی بخوره توی سرت‌! تو باعث مرگ من شدی‌! میگی چه کار کردی؟!»

ضربان قلبم به دویست رسیده بود گفتم: «جان!! من شما رو کشتم؟» دوست جنوبی مان اومد وسط بحث و گفت: «البته من و چند ده نفر دیگر را هم زحمتش را کشیده‌اید کا! الان تو فیس بوک بهشت یک گروه درست کردیم از کسانی که توسط شما، با واسطه یا بی واسطه، به این عالم فرستاده شده‌اند و اخیرن با جهنمی‌ها هم پروفایلمون رو به اشتراک گذاشتیم ببینیم چند تا عضو از اون‌جا اضافه می‌شوند.»

صدای حوری در اومد که: «دکی! خیلی با حالی! چه می‌کردی در زمین؟ گرد و خاکی بلند کرده‌ای‌ها! بعد می‌خواستی با من در مورد مرگ و این جهان و آن جهان صحبت کنی!!؟» گفتم: «اینا همش بهتانه! در پزشکی هیچ چیز ثابت نیست!» رو به استاد خون شناسی کردم و گفتم: «مگه نگه جناب استاد!؟» گفت: «البته این رو من خودم بهت یاد دادم ولی نگفتم که با توسل به این جمله دهن مردم رو سرویس کن!» بلافاصله گفتم: «آقای دکتر! شما که انسان مبادی آدابی بودید، لطفن مودب صحبت بفرمایید‌!» صدای اون هم به آسمون رفت که «می‌دونستی تو باعث مرگ من هم شده‌ای‌! اصلن علت این‌که توی بهشت داری ما‌ها رو می‌بینی همینه‌! تو داری با کسانی‌که باعث مرگشون شده‌ای ملاقات می‌کنی و تا همه را نبینی و از هر کدام چیزی را نفهمی به آرامش نمی‌رسی!»

خنده دوست جنوبی بلند شد و گفت: «پس آقای دکتر ما، حالا حالاها گیره و باید فکر آرامش رو از سرش بیرون کنه! چون خیلی‌ها منتظرش هستند.» ته مونده اعتماد به نفسم رو جمع کردم و به استاد جراحی و خون نگاه کردم و گفتم: «حالا در مورد این آقا عبداله و مریض‌های دیگه حق با شما! من اشتباه پزشکی کردم و باعث مرگشون شده‌ام ولی مرگ شما دوتا به من چه ربطی داره؟!» تا استاد خون شناسی بخواد حرف بزنه استاد جراحی داد زد: «خره! تو فقط توی پزشکی که گند نمی‌زدی! توی رانندگی! توی زندگی! توی… کوفت و زهر مار! همه جا فقط گند می‌زدی! من رو تو رانندگی به فا…»

صحبتش رو قطع کردم و گفتم: «من فقط یک‌بار با دوستم چپ کردم و اون بنده خدا فوت کرد که شغلش قاضی بود و الان به گفته شما  حتمن سر و کله‌اش پیدا میشه!» دوباره جیغ طرف رو در آوردم که: «تو نانجیب که حواست نبود چه جوری با سرعت 180 تا توی جاده تهران مشهد در سال 83 این ور و اونور می‌رفتی و یک‌جا هم باعث انحراف ماشین من شدی که در نهایت باعث مرگ من شد! وقتی اومدم این‌جا و فهمیدم تو راننده اون ماشین بودی آمپرم زد بالا و گفتم مگه دستم بهت نرسه! یک حالی ازت بگیرم که پرندگان بهشت به حالت اشک بریزند.» گفتم: «اه ! شما تو اون ماشین بودید کلی با بچه‌ها خندیدیم!» یک دفعه جسمی سخت از روی برانکارد به سمتم پرتاب شد و صاف خورد وسط پیشونی‌ام! خون فواره زد و منم خودم رو زدم به بیهوشی! چشم‌هایم رو بسته بودم و می‌شنیدم که بلوایی به پا شده و من رو با همون آمبولانس بهشت امداد به بیمارستان مرکزی بهشت می‌برند. با خودم گفتم: «خوب! از گیرشون در رفتم . حتمن چند روز هم استعلاجی بهم می‌دهند و من چند روز اضافه‌تر در بهشت می‌مونم ….»( ادامه دارد)

«نوشته فوق می تواند نظر نویسنده باشد و الزامن نظر رادیو کوچه نیست»

|

TAGS: , , ,