Saturday, 18 July 2015
26 November 2020
طنز در پزشكی – قسمت پنجم

«سه شنبه‌ها با حوری»

2010 April 20

علی انجیدنی / رادیو کوچه

برانکارد به سرعت به سمت اورژانس بیمارستان مرکزی بهشت در حال حرکت بود و من روی آن‌، خودم را به بیهوشی زده بودم‌. تجربه جالبی بود‌، اولین‌بار بود تمارض می‌کردم‌. همیشه بیماران پیش من تمارض می‌کردند و حالا خودم داشتم این کار را انجام می‌دادم. آدم اولین تجربه تمارضش در بهشت باشد زیاد هم بد نیست‌؟، در ذهنم معایناتی را که پزشک معمولن در این موارد انجام می‌دهد را تصور می‌کردم و با خودم عکس‌العمل‌های مناسب را مرور می‌کردم.

فایل صوتی را از اینجا بشنوید

 

فایل را از این جا دانلود کنید

به محض ورود به اتاق معاینه اورژانس، پزشک از خدا بی‌خبر بدون معاینه کردن داد زد: «این که قلب ندارد آماده برای شوک باشید.» با خودم گفتم: «فکر کنم گیر یکی از اون پزشک‌های تازه فارغ‌التحصیل پیام‌آور بهداشت سهمیه‌ای زاقارت افتاده‌ام و طرف تا من رو تیکه تیکه نکند دست بردار نخواهد بود.» پس صلاح را در این دیدم که خودم مثل بچه آدم چشم‌هایم را باز کنم و او را از شوک دادن منصرف کنم. دکتر اورژانس تا دید چشم‌های من باز شد دوباره داد زد: «فکر کنم مردمک‌هایش غیر‌قرینه‌اند‌، این مورد اورژانس جراحی مغز و اعصاب است‌، سریعن اتاق عمل را آماده کنید.» دیگه آمپرم زد بالا و گفتم‌: «داداش‌! زحمت نکش‌، خوبم‌، مردمک‌هایم خیلی هم قرینه‌اند‌.» بنده خدا دست بر‌دار نبود و هی دستور می‌داد فلان دارو را تزریق کنید بهمان کار را انجام دهید، بلند شدم و روپوشش را گرفتم و داد زدم‌: «آقای دکتر پیرپکاجکی‌! من کاملن هوشیارم‌! GCS ام هم 15 است و حالم خوب است. خودم هم دکترم‌، فقط سرم شکسته و نیاز به بخیه دارد، بزن بریم جهنم داره دیر می‌شود.»

چشم‌هایش را گرد کرد و نگاهی دقیق به قیافه من انداخت و گفت‌: «خوب پس چرا خودت را به بیهوشی زده بودی مردک! مگر ما علاف و مسخره تو هستیم! شروع کرد به داد و فریاد،  گیر داده بود که باید تمارض ایشان گزارش شود تا در نامه اعمال مد نظر قرار بگیرد.» با هزار عجز و لابه طرف را بی‌خیال گزارش کردم و پس از بانداژ سر به بیرون بیمارستان هدایت شدم. جلوی درب خروج رسیدم، دیگه هوا تاریک شده بود. با خودم گفتم بالاخره این سه‌شنبه لعنتی تمام شد و تا سه‌شنبه دیگر هم خدا بزرگ است و هر روز هم بزرگ‌تر می‌شود.

داشتم دور و برم را نگاه می ‌کردم که چشمم به جمال حوری عزیز روشن شد که با ماشین بیرون درب خروج منتظر من ایستاده بود‌. اول کاملن همه جا را به دقت نگاه کردم و بعد نزدیک‌تر رفتم و گفتم‌: «خیلی لطف کردی آمدی دنبالم‌! دلم رو شاد کردی بعد از این همه ماجرا‌ها‌!» گفت: «بهتری دکی؟» گفتم: «ای بحمد اله، بدک نیستم فقط کمی سرم درد می‌کند»، گفت: «سوار شو بریم انتظامات مرکزی بهشت.» جواب دادم: «جان؟ انتظامات؟ عمرن اگه بیام‌، من دنبال دردسر نمی‌گردم‌.» گفت‌: «خودت رو لوس نکن‌، مامورین انتظامات استادت را به جرم ضرب و جرح یکی از اهالی بهشت دست‌گیر کرده‌اند و بیچاره الان بازداشت است‌، پیرمرد حالش خوب نیست و تحمل زندان را ندارد، بیا برویم رضایت بده تا آزادش کنند!» با عصبانیت گفتم‌: «من رو باش فکر می‌کردم آمده‌ای دنبال من تا حالم را بپرسی‌، عجب خری هستم من‌!» صورتش در هم رفت و گفت‌: «می‌خواهی بروم و ماجرای تمارضت را به انتظامات گزارش بدهم‌؟» با عجله سوار ماشین شدم و گفتم‌: «راه بیفت بریم‌، دیر شد‌، بیچاره پیرمرد فتق‌اش عود کرد‌.»

انتظامات بهشت

پشت سر حوری‌، با ترس و لرز،  از پله‌های عمارت انتظامات مرکزی بهشت بالا رفتم‌. وارد اتاق افسر کشیک شدیم و حوری با افسر مربوطه چند جمله درگوشی صحبت کرد و بعد پای یک برگه از من امضا گرفتند و من را به اتفاق یک سرباز به بیرون از ساختمان هدایت کردند‌. گفتم‌: «ببخشید می‌توانم منتظر بمانم تا خانم حوری هم با من بیایند‌؟» طرف چنان نگاه غضب‌آلودی به من انداخت که انگار در مورد ناموسش حرف نامربوطی زده‌ام و من هم درنگ را جایز ندانستم و ببخشید ببخشید گویان خارج شدم‌، با خودم گفتم‌: «این سه‌شنبه از اون سه‌شنبه‌هاست‌، باید بی‌خیال حوری موری بشی‌، برو به جهنم خودت، امن تره.»

چند ساعت تا صبح مانده بود و من هم  خسته و گرسنه و کوفته با سری بسته شده‌، خودم را روی چمن‌ها ولو کردم و فوری به خواب رفتم‌. در خواب تمام ماجراهای آن روز مثل فیلم از جلوی چشم‌هایم رژه می‌رفتند و چند‌بار مثل جن‌زده‌ها از خواب پریدم‌. صبح زود راس ‌ساعت ‌6، حسن پلنگ راننده ترانسفر بهشت جهنم‌، با لبخند مسخره همیشگی‌اش من را سوار کرد و تا به ورودی برزخ برسیم حسابی روی اعصابم راه رفت و من با اعصاب خراب و سر زخمی خودم را برای سووال و جواب‌های تکراری نکیر و منکر آماده می‌کردم‌.

با خودم گفتم‌: «این برزخ تکراری، هم شده جریی از عذاب جهنم، خوب مکانش را می‌گذاشتند در جهنم و آن‌جا سووال و جواب می‌کردند که این‌قدر مسافت را طی نکنیم و در مصرف سوخت هم صرفه‌جویی بشود.» ناگهان صدای مهیبی ماشین را تکان داد که می‌گفت: «خودت بری به جهنم نمک به حرام! حالا می‌خواهی نکیر و منکر را بفرستی جهنم؟،» گریه‌ام گرفت و گفتم: «ای بابا، غلط کردم، باز ماجراها شروع شد، آقا به خدا امروز چهارشنبه است، عذاب مون رو شروع کنید تا حالشو ببریم.»

در کریدور برزخ جرات سر بلند کردن نداشتم‌، اگر چشمم تو چشم نکیر یا منکر می‌افتاد حتمن قبض روح می‌شدم‌. روی صندلی پرسش پاسخ نشستم و مثل بچه‌های کلاس چهارم ابتدایی منظم و مرتب به سووالات جواب دادم‌، نه مزه می‌پراندم و نه الکی سووال می‌کردم‌. خدا خدا می‌کردم زودتر برزخ تمام شود و ببرندم به جهنم راحت شوم‌! هیچ وقت این‌قدر رفتن به جهنم برایم لذت بخش نبود‌. آخرین سووال را جواب دادم و گفتم‌: «می‌تونیم بریم آقا‌؟» نکیر جواب داد‌: «کجا دکتر جان‌؟» گفتم: «جهنم قربان.» گفت: «نه عزیزم. خوشحال باش. به دستور باری‌تعالی چون در بهشت یک عمل انسان دوستانه و خیرخواهانه انجام دادی  و از خودت گذشت و بخشش نشان داده‌ای،  این هفته یک سهمیه فوق‌العاده بهشت‌، برایت در نظر گرفته شده است و تا صبح چهارشنبه هفته بعد در بهشت خواهی بود‌.…….»   ( ادامه دارد!)

«نوشته فوق می تواند نظر نویسنده باشد و الزامن نظر رادیو کوچه نیست»

|

TAGS: , , , ,