Saturday, 18 July 2015
01 December 2020
طنز در پزشكی – قسمت هفتم

«سه‌شنبه‌ها با حوری»

2010 May 06

علی انجیدنی/ رادیو کوچه

هر اتفاقی را تصور می کردم جز دیدن همسر گرامی در آن مکان و در آن وضعیت. رنگم مثل گچ سفید شده بود و به تته پته افتاده بودم‌. فکر می‌کردم زن‌ذلیلی فقط مخصوص عالم خاکی است و در عوالم دیگر از ذلالت ما مردها کاسته می‌شود. ولی زهی خیال باطل. با صدایی بلند گفت: «به‌به! جناب آقای دکتر علی خان بهشت آمده. پارسال دوست‌، امسال آشنا. شما کجا… اینجا کجا … فکر نمی‌کردم حتا یک دقیقه هم سهمیه بهشت به شما تعلق بگیرد.

فایل صوتی را از اینجا بشنوید

 

فایل را از این جا دانلود کنید

نکند این‌جا هم پارتی بازی فرموده‌اید‌؟ می‌بینم که به سلامتی با دست پر هم تشریف آورده‌اید … بابا ای‌وله همیشه پر‌انرژی و پر روزی. ماشااله. ماشااله.»  با لکنت زبان گفتم‌: «من قرار نبود امروز این‌جا باشم‌، حضرت باری‌تعالی فرمان دادند که یک هفته به من بهشت جایزه بدهند‌. ضمنن من همیشه سه‌شنبه‌ها این‌جا هستم ولی تاکنون شما را زیارت نکرد‌ه‌ام‌.» صدایش را بلند‌تر کرد و داد زد‌: «قیافه نحست را می‌خواستم ببینم که چه بشود. کم در آن دنیا از دستت عذاب کشیدم می‌خواستی این‌جا هم مایه عذاب شوی؟»

تمام افراد حاضر در طبقه هم‌کف مجتمع به سمت ما برگشته بودند و ما را نگاه می‌کردند. یک‌آن متوجه شدم که حوری هم غیبش زده است‌. تا دید با چشم‌هایم دارم دنبال حوری می‌گردم‌، دو دستی کوبید توی سرم و گفت‌: «ای خاک این عالم هم بر سرت. این‌جا پر از این حوری است. تو نگران نباش، چشم بگردانی یکی دیگر پیدا می‌کنی.» گفتم‌: «نه بابا. داشتم دنبال میز خالی می‌گشتم تا به یک نوشیدنی دعوتت کنم خانم جان.» جیغ زد که‌: «نوشیدنی بخورد توی سرت. دیگه به این دروغ گفتن‌هایت عادت کردم، همیشه‌ی خدا، سر ضرب، یک توجیه از خودت اختراع می‌کنی.» با خودم گفتم «اون از سه‌شنبه که گیر اساتید پیله افتاده بودم و اینم از چهارشنبه که بند مادر فولاد‌زره شده‌ام‌. خدا پنج‌شنبه را به خیر بگذراند، شاید بهتر باشه نامه‌ای به خدا بنویسم و در صندوق ارتباط مستقیم با ذات حق بیاندازم تا از خیر جایزه بهشت اضافه بگذرد و من برگردم به جهنم خودم. حدااقل اون‌جا گیر بازار نیست.» تو این فکر‌ها بودم که یک چهره آشنا از کنارم رد شد و از پله‌ها بالا رفت تا رویم را برگرداندم ببینم کی بود و کجا رفت‌، خانم سوار آسانسور شد و به طبقات بالا رفت. هر چی صدایش کردم انگار نه انگار که ما هم آدم هستیم. به خودم گفتم‌: «حتمن ناراحت شده و دوباره قهر کرده، بهتر اینه که من هم سریعن این‌جا رو ترک کنم و برم یک جای دنج پیدا کنم.»

از در خروجی داشتم خارج می‌شدم که دستی از پشت یقه‌ام را گرفت و مرا به‌دنبال خودش به داخل کشید. برگشتم دیدم یک غول بیابانی دو متری با بازوانی ستبر و خال‌کوبی شده دارد مرا با خودش به سمت طبقه بالا می‌کشاند. گفتم‌: «آقا. عذر خواهی می‌کنم. فکر می‌کنم حضرت‌عالی من را با کس دیگری اشتباهی گرفته‌اید. من دکتر هستم و یک نسبتی هم با یکی از فرشتگان درگاه دارم‌.» بنده خدا اخم کرد و گفت‌: «شات آپ داکتر. برای این‌که جلب توجه نشود خودم را شل گرفتم و مثل بره به دنبال اورانگوتان کشیده می‌شدم. به طبقه اول رسیدیم و من به داخل اتاق 1407 تقریبن پرتاب شدم .»

اتاق خیلی بزرگی بود و در گوشه‌ای از آن یک میز بزرگ شبیه میز‌های جلوی قاضی در دادگاه‌ها قرار داشت. پشت میز چند نفر نشسته بودند. نور اتاق کم بود و چهره‌ها به وضوح دیده نمی‌شدند‌. یاد کتاب «محاکمه کافکا» افتادم‌. به محض این‌که چهره همسر گرامی را در بین افراد پشت میز تشخیص دادم گلویم خشک شد و اضطراب شدیدی تمام بدنم را فرا گرفت‌. با خودم گفتم: «این آتش حتمن از زیر سر ایشان بلند شده است.» نگاهی به سایر افراد انداختم و دیدم قیافه همگی یه جورایی آشنا است. ترسم بیشتر شد.گفتم: «نکند این‌ها را هم من کشته‌ام؟» ناگهان نفر اول از سمت چپ شروع به صحبت کرد و گفت: «خوش آمدید جناب آقای دکتر. صفا آوردید.» طنین صدای او آشنا بود. مثل برق گرفته‌ها از جا پریدم و گفتم: «فرنگیس. تو این‌جا چه‌کار می‌کنی؟» صدای خانم درآمد که گفت: «فرنگیس و زهر مار. بفرمایید خانم حسینی.» گفتم: «آهان ببخشید. نکند بغل دستی شما هم ماری جونه؟ اه، ببخشید خانم . چی بود فامیلت ماری جون؟» جیغ خانم بلند شد که: «یک کاری بکنم که حافظه‌ات به کل نابود بشه آقای دکتر.»

دیدم هوا خیلی پس است و من در بد موقعیتی گیر افتادم‌، با خودم فکر کردم این‌ها حتمن با هم دست‌به‌یکی کردند که همه بلاهای که من تو اون دنیا سرشون در آوردم را این‌جا تلافی کنند. پس باید یک فکر بکر بکنم تا بتونم از این موقعیت خلاص شوم. ناگهان نفر آخر گفت‌: «دکی جون. این فکر‌های بکرت را بذار برای عوالم دیگر. این‌جا کسی هم نیاز ندارد سر تو بلایی بیاورد. فقط این دوستان دور هم جمع شده‌اند تا چیزهایی را برایت روشن کنند چون این مرحله در پرونده اجرایی اعمال تو ثبت شده است.» با شنیدن صدای حوری عزیز، فهمیدم  ای دل غافل. قضیه پیشرفته‌تر از اون چیزی است که فکرش رو می‌کردم. سعی کردم هیچ فکر یا راه حلی را به ذهنم نیاورم چون حوری سریعن می‌فهمید و در آن واحد عکس‌العمل نشان بدهم. با اعتماد به نفس گفتم: «خوب. من آماده‌ام. چون مرحله‌ای از امور پرونده‌ام است دربست در اختیار شما هستم.»  فرنگیس دوباره شروع به صحبت کرد و گفت‌: «آقای دکتر. اگر از طرف خدا فرمان داده شود که در این‌جا مجبوری یکی از ما ها را به همسری انتخاب کنی‌، کی رو انتخاب می‌کنی‌؟»

دیگه آب دهان هم از گلویم پایین نمی‌رفت‌. فکر کرده بودم مثل عالم برزخ سووالات آسون و تکراری است و از روی درس‌های دینی و احکام راحت می‌تونم جواب بدم ولی مثل این‌که کور خونده بودم و این‌جا سووالاتش از امتحان دست‌یاری چالش برانگیز‌تر است. من و من کردم و گفتم‌: «حتمن باید یکی رو انتخاب کنم؟» صدای جیغ گونه خانم در‌آمد که «نه بیا همه رو با هم انتخاب کن خوش اشتها.» گفتم‌: «لطفن هولم نکنید تا یه کم فکر کنم. تمام سلول‌های خاکستری مغزم با هم زور زدند دریغ از یک پاسخ کمی تا قسمتی معقول که نه سیخ بسوزد نه کباب.» گفتم: «به خدا نمی‌دونم. خیلی سخته. سوالاتتون از سوال‌های اون استاد لامصب جراحی هم شش پهلوتره.» از پشت دری که در گوشه اتاق قرار داشت سر و صدای بلند شد و در با صدای مهیبی باز شد و یکی با ویلچر وارد شد و داد زد: «لامصب خودتی الاغ. تو که اون دنیا هم هیچ کدوم از سووالات من رو جواب ندادی.» با گریه گفتم‌: «چند نفر به یک نفر؟ تو اون دنیا هم برای هر جرم یک دادگاه جداگانه می‌گذاشتند. همه بهشت و جهنم را جمع کرده‌اید یک‌جا تا از من شکایت کنند؟ به خدا نامردی است.» صدای مهربانی از پشت سر ویلچر در‌آمد که بابا جون چرا این‌قدر می‌ترسی‌؟ من این‌جا پشتت هستم بابا.» با شنیدن صدای گرم بابام زدم زیر گریه ….( ادامه دارد!)

«نوشته فوق می تواند نظر نویسنده باشد و الزامن نظر رادیو کوچه نیست»

|

TAGS: , , , ,