Saturday, 18 July 2015
01 December 2020

«در حال‌و‌هوای زندان اوین‌تهران و قزلحصار‌کرج»

2010 May 12

محمد مصطفایی

عزم خود را جزم کردم و امروز تصمیم گرفتم یادی از موکلینم در زندان اوین تهران نمایم. دوست داشتم از نزدیک با هنگامه شهیدی، ریحانه جباری، امیر رضا عارفی، سعید حبری، کارل مارکس و در آخر هم با دوست و هم‌کار عزیزم محمد اولیایی‌فر ملاقات نمایم. ساعت 11 صبح با دستورهای قضایی که گرفته بود وارد محوطه زیبای زندان اوین شدم. خیلی خوشحال بودم که موکلینم را از نزدیک می‌بینم و با آن‌ها دقایقی خوش‌و‌بش خواهم کرد.

بعد از این‌که برگه‌های مربوط به ملاقات را به متصدی ملاقات‌ها دادم. پس از یک ساعت خانم هنگامه شهیدی و ریحانه جباری وارد اتاق وکلا شدند. هنگامه خیلی هیجان‌زده بود و نرسیده گفت: «آقای مصطفایی یک زن به نام شیرین علم هولی را امروز صبح در محوطه زندان اعدام کردند. خیلی از هم‌بندی‌ها ناراحت شدند. اون یک دختر روستایی بود و گلیم و فرش‌بافی را خوب بلد بود. نزدیک به یک سال هم در زندان بود. چند دقیقه‌ای گذشت یکی دیگر از موکلینم هم وارد شد. او گفت از مردها هم چهار نفر را امروز صبح اعدام کردند. فرزاد کمانگیر، علی حیدریان، فرهاد وکیلی و مهدی اسلامی از جمله اعدامی‌ها بودند که امروز به دار آویخته شدند.

شهیدی می‌گفت در زندان حال خوبی دارم. خودم را با شرایط سازگار کردم. دوست دارم کار روزنامه‌نگاری را در زندان انجام بدم. با خیلی‌ها دوست شدم و فکر آزادی رو زیاد تو سرم راه نمی‌دم. دوست دارم آزاد بشم ولی دغدغه برگشت به زندان را نداشته باشم.

ریحانه جباری هم با اون چهره خاصی که داشت در رابطه با نتیجه حکم قصاص نفسش صحبت کرد. ریحانه بیش از دو سال است که در زندان به سر می‌برد او در دفاع از ناموس خود مرتکب قتل شد. ولی دادگاه به دلایل و مدارکی که در رابطه با اثبات دفاع مشروع  ارایه نمودیم توجهی نکرد و ریحانه را به قصاص نفس محکوم نمود. در حال حاضر پرونده ریحانه جهت رسیدگی به اعتراضمان به شعبه 27 دیوان‌عالی کشور ارجاع شده است. او امیدی به نقض حکم نداشت. حق هم دارد چون خیلی از احکامی که جهت تجدیدنظر به این شعبه ارجاع می‌گردد تایید می‌شود ولی با توجه به دلایل قوی که در پرونده وجود دارد من امیدوارم که حکم ریحانه نقض شود.

بعد از مدت طولانی دیگر موکلینم هم وارد شدند. آقای امیررضا عارفی که هر بار می‌دیدمش کلی استرس و ترس و لرز داشت امروز روحیه‌ای نسبتن خوب داشت اما ناراحت از اعدامی‌های امروز بود. او گفت خطر از بیخ گوش من گذشت. نگرانیش این بود که چطور می‌تواند به شهرستان ایزه رود و این مدت را تحمل کند. امیر‌رضا که نام مستعارش پیمان است جدایی از همسر و مادر تنهایش را رنجی بزرگ می‌بیند و می‌گوید که حضور فیزیکی من در منزل لازم است مخارج منزلمان را خودم تهیه می‌کردم و در حال حاضر خانواده‌ام با مشکل مالی مواجه هستند. زینب همسر پیمان هم هم‌چنان منتظر است تا پیمان بتواند از امکانات مرخصی زندان استفاده کند. زینب و پیمان فوق‌العاده به یک‌دیگر علاقه‌مندند ولی متاسفانه دست تقدیر این دو را از هم جدا کرده است.

آقای اولیایی‌فر را هم ملاقات کردم. چهره عصبانی و ناراحتی داشت. خیلی متاثر بود از این‌که در مقابل اعلام کتبی حکم مقاومت کرده و شکست خورده بود. او می‌گفت قدرت باعث شد تا من در زندان باشم. حکم به من ابلاغ نشده بود و من هم حاضر نبودم حکم به صورت شفاهی به من ابلاغ شود. این موضوع به قدری وی را آزار داده بود که گویا سال‌ها پیر شده است. می‌گفت که به وکلایش بگویم با آقای جندقی ریاست کانون صحبت کند تا شاید ایشان بتوانند راه‌حلی برای مشکلشان پیدا کنند.

کارل ماکس موکل سیاه پوستی است که برادرش را دو روز پیش از دست داد. او اعلامیه‌هایی که به وی به زبان انگلیسی تسلیت گفته بودند را با خود هم‌راه داشت. اعلامیه‌ها جالب بودند. از این‌که به خاطر یکی دو مشت کراک می‌بایست تمام عمرش را در زندان به‌سر ببرد خیلی ناراحت بود. فوت برادرش هم او را داغ‌دار کرده بود. نمی‌دانست چه کار کند. در زندان هم هم‌صحبتی ندارد چون هم سلولی‌های کارل زبان انگلیسی بلند نیستند. البته کارل در این مدت چهار سال توانسته بود که زبان فارسی را دست و پا شکسته یاد بگیرد. برای کارل زندان ایران بسیار زجر‌آورتر از زندان کنیا است. اگر در کنیا بود لااقل می‌توانست با خانواده‌اش ملاقات نماید. ولی این‌جا ….

در اتاق ملاقات زندان خانم پورفاضل و خانم صباغیان و حدود ده وکیل دادگستری هم بودند. می‌توان گفت که جمع وکلا جمع بود.

در آخر هم سعید حبری را که قرار شد وکیلش شوم دیدم او را در روز عاشورا دست‌گیر کرده بودند و پس از محاکمه شعبه 15 دادگاه انقلاب وی را به تحمل 4 سال حبس محکوم کرده بود. ایشان در حال حاضر منتظرند تا دادگاه تجدیدنظر در مورد اعتراضش تصمیم بگیرد. ناراحت خانواده خود و چک‌هایی که صادر کرده بود و نمی‌توانست پاس کند بود.

وقتی از زندان خارج شدم سر‌درد عجیبی پیدا کرد و به من حق بدهید. اگر شما هم جای من بودید‌…. ‌تمام تلفن‌های عمومی زندان قطع بود و زندانی‌ها نمی‌توانستند با خانوادهاشون تماس بگیرند به همین دلیل هر کدام شماره‌های خودشون رو می‌داند تا به خانواده‌ها اطلاع داده بشه که حالشون خوبه.

ساعت حدود 15 محل زندان را ترک کردیم ….. خیلی دیگری که من را خیلی ناراحت کرد و فکرم را به خودش مشغول کرد اعدام شش نفر در زندان قزلحصار بود. از جزییات این دسته از اعدام‌ها خبری ندارم. ولی می‌دانم که خانواده‌های آن‌ها چه زجری می‌کشند‌ و خوب می‌دونم که دلهره‌ای برای دیگر زندانیان محکوم به اعدام به وجود آمده است.

«نوشته فوق می تواند نظر نویسنده باشد و الزامن نظر رادیو کوچه نیست»

|

TAGS: ,