Saturday, 18 July 2015
26 November 2020
زیر باران – «حسین پناهی»

«کسی که هیچ کس نبود»

2010 May 21

مارال / رادیو کوچه

maral@koochehmail.com

فایل صوتی را از اینجا بشنوید

 

فایل را از این جا دانلود کنید


قبر مرا نیم متر کمتر عمیق کنید تا پنجاه سانت به خدا نزدیک‌تر باشم
بعد از مرگم، انگشت‌های مرا به رایگان در اختیار اداره انگشت‌نگاری قرار دهید
به پزشک قانونی بگویید روح مرا کالبدشکافی کند، من به آن مشکوکم
ورثه حق دارند با طلبکاران من کتک ‌کاری کنند
عبور هرگونه کابل برق، تلفن، لوله آب یا گاز از داخل گور اینجانب اکیدن ممنوع است
بر قبر من پنجره بگذارید تا هنگام دلتنگی، گورستان را تماشا کنم
کارت شناسایی مرا لای کفنم بگذارید، شاید آن‌جا هم نیاز باشد
مواظب باشید به تابوت من آگهی تبلیغاتی نچسبانند
روی تابوت و کفن من بنویسید: این عاقبت کسی است که زگهواره تا گور دانش بجست
دوست ندارم مردم قبرم را لگدمال کنند؛ در چمنزار خاکم کنید
کسانی که زیر تابوت مرا می‌گیرند، باید هم قد باشند
شماره تلفن گورستان و شماره قبر مرا به طلبکاران ندهید
گواهینامه رانندگیم را به یک آدم مستحق بدهید، ثواب دارد
در مجلس ختم من گاز اشک‌آور پخش کنید تا همه به گریه بیفتند
از این‌که نمی‌توانم در مجلس ختم خودم حضوریابم قبلن پوزش می طلبم

سلام و خداحافظ – وصیت‌نامه‌ی کسی که هیچ کس نبود

شناسنامه؛

من حسینم

پناهی‌ام

من حسینم، پناهی‌ام

خودمو می‌بینم

خودمو می‌شنفم

تا هستم جهان ارثیه بابامه.

سلاماش و همه عشقاش و همه درداش، تنهاییاش

وقتی هم نبودم مال شما.

اگه دوست داری با من ببین، یا بذار باهات ببینم

با من بگو یا بذار باهات بگم

سلامامونو، عشقامونو، دردامونو، تنهاییامونو

ها؟!

همه‌ی ما  با نام و نوشته‌های زنده‌یاد «حسین پناهی» آشنا هستیم؛ همه‌ی ما سکانس‌ها، نوشته‌ها، جمله‌ها و حتا لحن متفاوت او را به خاطر داریم.

«حسین پناهی» متولد ششم شهریور سال 1335 در روستای دژکوه از توابع استان کهکیلویه و بویر احمد، پدرش «علی‌پناه» و مادرش «ماه‌کنیز» نام داشتند. پدرش را در سال 1337 زمانی که تنها دو سال داشت، از دست داد. سال 1341 به مکتب‌خانه‌ی دژکوه رفت و چهار سال بعد دوره‌ی ابتدایی را به اتمام رساند و یک سال  بعد دژکوه را به قصد ادامه‌ی تحصیل ترک کرد و سرانجام سال 1351 به قصد طلبه‌گی به قم رفت. سه سال بعد، یعنی در سال 1354 درس حوزه و طلبه‌گی را رها کرد و به شوشتر رفت و یک سال در آن‌جا به آموزگاری پرداخت.

علت ترک حوزه طبق نقل قول‌ها به پرسش مسئله‌ای برمی‌گشت که زنی روستایی از او پرسیده بود؛ به او گفته بود که فضله‌ی موشی داخل روغن محلی که حاصل چند ماه زحمت زن بوده، افتاده است؛ و آیا آن روغن نجس است؟ حسین با وجود این‌که می‌دانست روغن نجس است، ولی این را هم می‌دانست که حاصل چند ماه تلاش این زن روستایی، خرج سه چهار ماه خانواده‌اش را باید تامین کند، به زن گفت نه همان فضله و مقداری از اطراف آن را در بیاورد و بریزد دور، روغن دیگر مشکلی ندارد. و بعد از این اتفاق بود که علی‌رغم فشارهای اطرافیان، نتوانست ماندن در کسوت روحانیت را تاب بیاورد و این اقدام او منجر به طرد وی از خانواده شد.

سال 1355 به اهواز رفت و به شغل‌های مختلف پرداخت و یک سال بعد به روستای کودکی‌اش بازگشت و با دختری به نام «شوکت» ازدواج کرد. پس از آن دوباره به اهواز بازگشت و سال 1357 نخستین فرزندش «لیلا» به دنیا آمد.

دو سال بعد (1359)، به جبهه‌ی جنگ رفت و درکنارش شروع به فعالیت در بخش‌های فرهنگی نمود؛ در همان زمان‌ها دومین فرزندش «آنا» نیز به دنیا آمد.

سرانجام در سال 1360 به تهران آمد و به مدت یک سال در یکی از مقبره‌های خصوصی امام‌زاده قاسم ساکن شد. در همین سال به عضویت در گروه تیاتری «آناهیتا» نیز درآمد، و سال 1361 نخستین تجربه‌های نمایش‌نامه‌نویسی را آزمود؛ و پس از آن نوشتن «یک گل و بهار» و کارگردانی نمایش «خواب‌گردها» نیز در همین سال بود.

سال 1363 برای پناهی مصادف بود تولد سومین فرزندش به نام «سینا» و نخستین تجربه‌های بازی در تله تیاترهای تلویزیونی، بازی در سریال «محله‌ی بهداشت» و نوشتن به سبک آمریکایی.

سال 1364 به استخدام صداوسیما درآمد و یک سال بعد اولین بازی سینماییش را تجربه کرد. فیلم به یاد ماندنی «گال» یادگار همین دوران اوست.

سال 1367 علاوه بر بازی در فیلم‌های سینمایی متفاوت، برابر بود با نوشتن نخستین شعرهایش، و یک سال بعد، یعنی سال 1368 مادرش «ماه‌کنیز» فوت می‌کند و سال بعد آن (1369) دیپلم افتخار بهترین بازی‌گر مرد برای فیلم «سایه‌ی خیال» را از جشنواره‌ی فجر دریافت می‌کند.

هراز گاهی از همسر و فرزندانش دور بود. می‌گفت‌: «روی شغل وامونده ما نمی‌شه حساب کرد، مثل مقنی‌ها می‌مونیم یه وقت‌هایی کار هست ولی از پاییز به بعد باید برویم زیر کرسی تخمه بشکنیم و منتظر زنگ در بمونیم …» خانه‌ی حسین پناهی حتا تلفن هم نداشت.
زمانی که بابت یکی از فیلم‌هایش جایزه‌ای دریافت کرد، سه دانگ یک خانه‌ای را که از کرج فاصله داشت خرید. خانه‌اش آب گرم‌کن نداشت، ولی همیشه خوشحال بود.

«اکبر عبدی» یکی دیگر از هنرمندان در موردش می‌گوید: «یک روز سر سریال بودیم، هوا هم خیلی سرد بود. از ماشین پیاده شد بدون کاپشن، گفتم: حسین این جوری اومدی از خانه بیرون؟ نگفتی سرما می‌خوری؟! »

گفت: «کاپشن قشنگی بود نه؟»
گفتم: «آره»

گفت: «من هم خیلی دوستش داشتم ولی سر راه یکی را دیدم که اون هم دوستش داشت و هم احتیاجش داشت، من فقط دوستش داشتم.»

زندگی مشکل نیست، بلکه مشکلات زندگی‌اند.

در خرداد سال 1383 شروع به ضبط آلبوم دکلمه‌هایش می‌کند و مجموعه‌ی کامل اشعارش را جمع‌آوری می‌کند، و سرانجام در شب یک‌شنبه یازدهم مرداد ماه ضبط دکلمه‌هایش به اتمام می‌رسد.

آخرین تماس تلفنی پناهی با پسرش در ساعت نه شب چهارشنبه، چهاردهم مرداد بود و همان شب طبق تشخیص پزشکی قانون به علت ایست قلبی فوت می‌کند.

ما چیستیم؟

جز مولکول‌های فعال ذهن زمین،

که خاطرات کهکشان‌ها را

مغشوش می‌کند

پیکر متلاشی شده‌ی حسین پناهی شنبه، هفدهم مرداد ساعت ده شب، در خانه‌اش واقع در جهان‌آرا توسط دخترش «آنا» کشف می‌شود.

… و به زودی همه در زیر خاک خواهیم خفت. خاکی که به هم مجال ندادیم تا دمی بر آن بیاساییم.
حسین پناهی در نمایش «چیزی شبیه زندگی».

پیکر حسین پناهی را 21 مرداد ماه سال 1383 در دژکوه، محل تولدش به خاک سپردند.

این جایم

بر تلی از خاکستر

پا بر تیغ می‌کشم

و به فریب هر صدای دور

دستمال سرخ دلم را تکان می‌دهم.

درمصاحبه‌ای از او پرسیده بودند: «دوست داری درچه سنی از دنیا بروی؟» گفته بود: «چهل سالگی.

این گونه مرگ دوستی، مرگ‌جویی در ماندگان یا آن‌ها که دست به خودکشی می‌زنند نیست. بلکه آن چنان که در بعضی کتاب‌ها خواند‌ایم «مرگ دوستی خدا دوستان است». حال فرقی نمی‌کند که آن‌ها خود به این جذبه در نهاد خود آگاه بوده باشند یا خیر. این جذبه‌ی خداست؛ و او هشت سال دیرتر از زمانی که خود می‌پنداشت از پی این جذبه رفت . شاید خدا نیز چون او را دوست می‌داشت‌، این چنین زود او را از میان ما به سوی خود خواند شاید چرا ؟ حتمن» .

حسین پناهی رفت به همان جایی که اهل آن بود، به جهان ابدیت. برهمین زمین هم مثل آن‌ها راه می‌رفت؛ آن‌هایی که هر جا می‌نشینند نگاه‌شان به ملکوت می‌افتد.

«رضا صفریان» می‌گوید: «یک بار به دوستی که مشق یوگا می‌کرد گفته بود، به من هم یاد بده.» آن دوست هم گفت: «بسیا ر خوب، بایست. حالا دست‌ها را به سوی آسمان بلند کن . حالا چنین کن، حالا چنان کن و …» بالاخره پس از برخی حرکات و ریاضت‌ها به او گفت: «حالا می‌ایستی و درحالی که آرام وعمیق نفس می‌کشی نوری را در مرکز سینه تصور می‌کنی، بعد با نوک انگشتانت نور را بر می‌داری، می‌بری به سمت پیشانی می‌گذاری بین ابروها.» حسین هم چنین کرد؛ بعد که تمام شد به من گفت: «قشنگ بود؟»
گفتم: «یوگا ؟»
گفت: «نه، نور. چیدن نور از سینه و بردن به سر» .
بعدها چند بار دیدم همان کار را می‌کرد‌. از تمام تمرینات یوگا، فقط همان یک عمل را انجام می‌داد‌. چشمانش را می‌بست، دستانش را برمرکز سینه‌اش می‌نهاد، نور برمی‌داشت و بعد می‌گذاشت روی پیشانیش. این گونه او نه ساکن اطاقی بود که گاهی داشت و اغلب نداشت، نه ساکن بیابانی که در آن چوپانی کرده بود، نه شهرک‌هایی سینمایی توی تماشاخانه‌ها، و نه حتا ساکن کتاب‌ها و اشعار و اندیشه‌هایش. او درسینه‌ی خود سکنا گزیده بود. همیشه، همه جا، درهرحال و در هر کار و بدین گونه او هیچ وقت چیزی کم نداشت. این سخن در حق هرکس و به خصوص او، شاید عجیب به نظر برسد
آنان که او را درزندگی می‌شناخته‌اند خواهند گفت: «چگونه او چیزی کم نداشت در حالی که غم نان دست از سرش بر نمی‌داشت. در حالی که گاهی از فرط ناداری، بازی درنقش‌هایی را می‌پذیرفت که آن‌ها را خود نمی‌پسندید.» در حالی که …
آری. او نقش می‌پذیرفت. اما بازی نمی‌کرد. آن‌گاه که به هر دلیل قرار می‌شد کس دیگری باشد، این گونه قضیه را می‌فهمید که: حسین پناهی که در زندگی کارهای گوناگونی کرده است، راه‌های گوناگونی رفته است، حالا به این جا رسیده و قرار است این شخص باشد؛ حسین پناهی، نه نام مستعار پرستاژدر سناریو.

جا مانده است؛ چیزی، جایی، که هیچ‌گاه دیگر هیچ چیز جایش را پر نخواهد کرد … نه موهای سیاه، و نه دندان‌های سفید.

پناهی برخلاف میلش از کودکی‌اش، به قول خودش از قبیله‌ی مهربانش برید و دلش را به وار جانهاد و به دنیای دست‌نوشته‌های بزرگان پناه برد. عالم خود را یافت تا ما را با کودکی‌مان، با قبیله‌مان با دلتنگی‌هامان آشتی دهد.

همه‌چی از یاد آدم می‌ره
مگه یادش، که همیشه یادشه

روانش شاد، یادش گرامی

«نوشته فوق می تواند نظر نویسنده باشد و الزامن نظر رادیو کوچه نیست»

|

TAGS: , , , , ,