Saturday, 18 July 2015
27 November 2020

«نشانی از یک بی‌نشان»

2010 May 20

ما در یک ساختمان شش واحدی زندگی می‌کنیم. ساختمان ما نمادی از یک جمهوری ایرانی آرام است- البته اگر قرار بود چنین واژه‌ای در تاریخ سیاست مدن معنی پیدا کند. ما حتمن با هم دید و بازدید نوروز می‌کنیم حتا اگر دامنه‌اش تا اردی‌بهشت کشیده شود. ما- به استثنا خانواده‌ی واحد شماره‌ی یک- در مراسم عروسی عزیزان هم‌دیگر شرکت می‌کنیم و می‌رقصیم.

ما- به هم‌راه خانواده‌ی واحد شماره‌ی یک- در مراسم عزای عزیزان هم‌دیگر شرکت می‌کنیم. ما در راهرو و راه‌پله به هم‌دیگر سلامی گرم می‌دهیم. در ساختمان ما هرگز کتک‌کاری‌هایی از جنس ساختمان روبه‌رویی و فحاشی‌هایی به سبک مرد همسایه با زن همسایه‌ی آن‌وری و دزدی در ساختمان چند خانه پشتی دیده نمی‌شود و ما از بس خوشحالیم که چندبار خواسته‌ایم خانه را تغییر دهیم و به‌خاطر همسایه‌های خوبمان که لنگه‌شان کم پیدا می‌شود منصرف شده‌ایم. ما در مجامع همسایگی، ساختمانمان را یک ساختمان یک‌دست توصیف می‌کنیم. ما برای هم حلوا و آش و شله‌زرد می‌بریم.

ما حواسمان هست صدایمان را بلند نکنیم و چند بار تا پارکینگ رفته‌ایم و میزان انتشار صدایمان را بررسی کرده‌ایم. خانواده‌ی واحد شماره‌ی یک از کرمانشاه آمده‌اند و این خانه را برای مواقع مسافرت به حوالی پایتخت خریده‌اند. آقای خانواده یک حاجی با پیراهن آخوندی است و گاهی صدای نوار قرآن و اذانش در صبح‌های خیلی زود شنیده می‌شود. ما اغلب از دست او عصبانی می‌شویم اما به رویش نمی‌آوریم. ما معتقدیم که او بی‌آزار است. خانم حاجی، چادری است و گاهی دخترهای ساختمان را یک‌جور خاصی نگاه می‌کند. حاجی یک پیکان سفید دارد و وقتی می‌خواستیم در ساختمان را برقی کنیم گفت که ماشینش را از در آن‌طرفی می‌آورد داخل. ما پشت سرش گفتیم خیلی خسیس است و فقط یکی از درها را برقی کردیم. ما هرگز این موضوع را به‌روی حاجی نیاوردیم. ما هروقت صدای نوارمان بلند می‌شود به حاجی فکر می‌کنیم و حتا به نظر من این حاجی بود که پوستر میر را که من به تابلوی اعلانات چسبنده بودم پاره کرد.

ما اغلب اختلالات پیش‌‌آمده را به حاجی نسبت می‌دهیم و اغلب هم گمانمان اشتباه است. مثلن وقتی گربه‌هایمان از روی مبل آن پایین گم شدند ما فکر کردیم حاجی این کار را کرده چون تنها یک روز از برگشتنش از کرمانشاه می‌گذشت. من همان‌روز خواستم بروم دم خانه‌شان که به دلیل حفظ صلح ساختمان پشیمان شدم و چند روز بعد گربه‌ها پیدا شدند. حاجی چند بار نسبت به شارژ و پول آب و برق واکنش نشان داد و در آخرین رفتار انقلابی‌اش گفت آیفون تصویری نمی‌خواهد و ما هم‌چنان که به او لبخند می‌زدیم سهم او را بین خودمان تقسیم کردیم. ما هرگز به حاجی اعتراض نکردیم.

حاجی هم‌چنان از نظر ما مرد بی‌آزاری است و دستش درد نکند که می‌توانست خیلی بدتر باشد اما نیست. خانواده‌ی واحد شماره‌ی دو واحد دوست و برادر ماست. آن‌ها آذری‌اند و لهجه دارند و دخترشان خوشگل است. ما گاهی درباره‌ی خانواده‌های دیگر همسایه‌ها با هم حرف می‌زنیم و می‌خندیم. ما یک‌بار پشت درهای بسته اعتراض کردیم که چرا حاجی پتوهایش را روی پشت بام شسته است. ما گاهی از صدای مهمانی‌های هم‌دیگر نمی‌خوابیم ولی وقتی هم‌دیگر را می‌بینیم ابراز شادی می‌کنیم که همسایه‌مان این‌همه شاد است که تا نصفه شب صدای ضبطش نمی‌گذارد ما بخوابیم.

خانواده‌ی واحد شماره‌ی سه متشکل از یک زن و یک مرد است که اسم‌هاشان مونث و مذکر یک نامند و دو دختر دارند و چون خانم‌خانه خواهرشوهر زن داداشش است شوهرش از او حساب می‌برد که خواهرش را توی خانه‌ی شوهر اذیت نکنند. خانم همسایه گاهی توی راه‌پله جیغ می‌کشد و یک بار به مادرم گفت چرا به بچه‌ام گفته‌ای روی دیوار رنگ نمالد. او در طول سال‌های همسایگی دماغش را عمل کرده و یکی از بچه‌هایش را توی همین ساختمان زاییده و رانندگی یاد گرفته و کلاس اروبیک رفته و یک پراید خریده است. خانم همسایه در آخرین دیدارش با من گفت چقدر لاغر و پیر شده‌ای. ما گاهی دلمان برای آقای همسایه می‌سوزد ولی چون یک بار شنیده‌ایم توی خانه «من بدو آهو بدو» کرده‌اند خیالمان راحت است که خودشان خوشحالند. ما معمولن در جواب خانم همسایه می‌خندیم و خوشحالیم که همسایه‌ی خوب و بی‌آزاری داریم و دستش درد نکند که می‌توانست خیلی بدتر باشد اما نیست.

واحد شماره‌ی چهار را یک خانواده‌ی نسبتن متمول خریده‌اند و کل خانه را یک دور ریخته‌اند پایین و دوباره‌ ساخته‌اند و ماه‌ها تق‌تق کرده‌اند و کارگرانشان یک بار توی خانه قیر جوشانده‌اند. در حالی‌که یک بار به‌خاطر ناهنجاری‌هایی که در هنگام ساخت و سازشان تولید کرده بودند برادر آقای خریدار را پاره کرده بودم وقتی بعد از چند ماه به خانه‌ی پدری آمدم دیدم که آن‌ها اثاثشان را آورده‌اند و همه‌ی ساختمان آن‌ها را دوست دارند و هرگز به رویشان نمی‌آورند که چه خبط و خطاها رخ داده است و پدرم گفت آن‌ها همسایه‌اند و بالاخره در هر ساخت و سازی این اتفاق‌ها می‌افتد و من نباید کینه‌ای باشم و باید بهشان بخندم.

من بعدها با آقای همسایه رابطه‌ی خوبی برقرار کردم و با وجود این‌که نتوانستم قانعش کنم که رای بدهد موفق شدم کاری کنم با ما اله‌اکبر بگوید و صدایش انصافن رسا بود و به این ترتیب همه‌چیز از دلم درآمد. از آن‌جایی‌که خانواده‌ی واحد شماره چهار خانه‌شان را از روی کاتالوگ‌ها چیده‌اند و تلویزیونشان را چسبانده‌اند به دیوار و یک بار ساخته‌اند که توش پر از مشروب‌های گران است و دخترشان پیانو می‌زند و خانم خانه هجده کیلو وزن کم کرده و همیشه کفش پاشنه دوازده سانت می‌پوشد و در قله‌ها سیر می‌کند و شوهرش هر روز روی تردمیل است و اتاق مرا می‌لرزاند و آن‌ها همیشه گل‌ها را آب می‌دهند و سرشان به کار معماری داخلی است از آقای همسایه خواستیم دیوارها را برای نوروز رنگ کند و آقای همسایه بدون این‌که با ما صلاح مشورت کند دیوارها را یک خمیر گل مانند سبز فلورسنتی زد و ما هر روز در خانه را باز می‌کردیم بلکه رنگش بپرد یا تیره شود و هرگز چنین اتفاقی نیفتاد و من بارها فکر کردم آن ده سالی که دانشگاه هنر رفته‌ام درد پشم هم نخورده وقتی خانه‌مان در چنین فضاحتی غلت می‌خورد.

تمام ما در خانه‌هامان نسبت به رنگ دیوارها معترض بودیم و گاهی توی راه‌پله به هم‌دیگر ندا دادیم که چه افتضاحی و حتا رومان نمی‌شد مهمان توی خانه‌مان دعوت کنیم. ما هرگز به آقای شماره‌ی چهار نگفتیم خیلی کار بدی کردی بلکه از او بسیار تشکر کردیم. ما خوشحال بودیم که آقای همسایه مرد بی‌آزاری است و دستش درد نکند که می‌توانست خیلی بدتر باشد اما نیست. ما در واحد شماره‌ی پنج زندگی می‌کنیم. خانواده‌ی واحد شماره‌ی شش یک خانواده‌ی نسبتن سنتی‌ و باغ‌ دارند و وضعشان خوب است ولی پولشان از راه باغ‌داری در می‌آید و گاهی تابستان‌ها برای ما هلو انجیری و شلیل و چیزهای دیگر می‌آورند و وقتی یک‌باردر نبود پدر و مادرم، پسرعمه‌ام به خانه‌ی ما آمد ما به پدرمان گفتیم فوری یک‌جوری به آقای همسایه بفهماند که این یک موضوع روتین است تا آن‌ها اعصابشان خراب نشود که وضع دختر همسایه خراب است.

ما حواسمان جمع است که خیال آن‌ها را همواره راحت نگه‌داریم. آن‌ها بیش از آن‌که نگران اسلام باشند نگران سنتند. آقای همسایه یک سرهنگ بازنشسته است و خاطرات دوران سرهنگی‌اش را چندباری برای ما تعریف کرده و من را حسابی خسته کرده است. ما با آن‌ها خوبیم و آن‌ها میز شام نامزدی دخترشان را توی خانه‌ی ما چیدند. ما از هم میز و صندلی قرض می‌گیریم و اگرچه به‌خاطر یک رفتار ناپسندی دخترهاشان را در مهمانی‌مان دعوت نکردیم، بهشان اعلام کردیم مهمانی‌مان خصوصی بوده و هرگز راستش را نگفتیم. ما به دخترهای همسایه‌مان فیلم و کتاب قرض نمی‌دهیم ولی از گاز خانم همسایه برای پختن نذری کمک می‌گیریم.

ما در حالی‌که نظرمان درباره‌ی نوع ازدواج دخترهای همسایه منفی است وقتی به هم می‌رسیم از مزایای سنت حسنه‌ی ازدواج حرف می‌زنیم. ما مراقبیم خانواده‌ی واحد شماره‌ی شش اعصابشان راحت باشد و سنتی‌بودنشان را به آرام بودنشان می‌بخشیم و می‌گوییم دستشان درد نکند که می‌توانستند خیلی بدتر باشند اما نیستند. حادترین برخورد میان‌ همسایگی ما امروز در حالی رخ داد که خانم واحد شماره‌ی چهار گل‌های محمدی توی باغچه را چید که چه می‌دانم لابد خشک کند بریزد توی ماست و آقای شماره‌ی سه با خط نستعلیق نوشت «همسایه‌ی محترم لطفن گل نچینید» و خانم شماره‌ی چهار کاغذ را پاره کرد که لابد گه نخور و خانم شماره‌ی پنج روی کاغذ پاره شده نوشت «‌پاره‌کننده از اختلال شخصیت رنج می‌برد» و آقای شماره‌ی شش کاغذ را کلن از روی تابلوی اعلانات کند و برد و خورد و آقای شماره‌ی پنج او را در کوچه دید و پرسید چرا و آقای شماره‌ی شش گفت نمی‌دانم این چه اتفاقی‌ست اما خوب نیست توی همسایگی و من گفتم لابد کار حاجی است و مادرم گفت بیچاره حاجی شهرستان است. امشب همه‌ی همسایه‌ها رفتند عید دیدنی خانه‌ی آقای شماره‌ی چهار و تخمه شکستند و خندیدند و از رنگ سبز دیوار چیزی نگفتند و از گل‌های محمدی چیزی نگفتند و از رژیم لاغری حرف زدند و از سردی آب حمام چیزی نگفتند و شاد بودند که چه ساختمان خوبی دارند و گفتند دلشان نمی‌آید این ساختمان را ترک کنند و موهبتی‌ست در کنار هم بودن.

«نوشته فوق می تواند نظر نویسنده باشد و الزامن نظر رادیو کوچه نیست»

|

TAGS: , ,