Saturday, 18 July 2015
30 November 2020
بر مزار تو کس نخواهد گریست

«ایران سرزمین دارها مزدور»

2010 May 24

ابن مطلب از سایت هشت صبح افغانستان برداشت شده است.

جعفر رضایی هروی

تاریخ کشورهای جهان سوم و افغانستان موارد فراوانی از سرسپردگی نخبگان سیاسی را به یاد دارد. شاه شجاع با زبونی به دست دلیران این سرزمین به خاک افتاد، نادرخان با شلیک گلوله‌های از جان گذشته‌ای به زانو در آمد، به زندگی خفت بار تره‌کی، حفیظ‌اله امین  پایان داد و او نیز به دست چتر‌بازان «کا جی بی» کشته شد. ببرک کارمل در پی سال‌ها سرگردانی در میان مرز شوروی و افغانستان در زبونی جان داد و سر انجام طالبان جسدش را از گور کشیدند و استخوان‌هایش را به گرگان بیابان دادند. در این سال‌های گریز و ننگ و میدان‌داری کوتوله‌ها چه بسیار که فرو مایگی جای فضیلت را گرفته است و سرسپردگی به بیگانه و تاراج میهن به کمک ایدیولوژی و جادو جنبل توجیه و تشریع می‌شوند. ریزه‌خواران ته‌مانده‌های خوان بیهودگی و خون‌پرستی که قرن‌هاست دانش را تا سطح قواعد برای تنظیم روی‌کردهای غریزه‌ای تقلیل داده‌اند، هنوز هم میدان‌داری می‌کنند.

در آن سوی خانه ما، سرزمینی با پیشینه‌ای بزرگ تاریخی و سنت‌های بزرگ روشن‌فکری و مقاومت، به دست کسانی افتاده است که به جز از کشتار و تجاوز، هنر دیگری را نمی‌شناسند و با اعمال بی‌رحمانه‌ترین سیاست‌ها موجب شده‌اند تا هزاران جوان در آن جا، از سر ناامیدی و یاس به مخدرات پناه  برند، به این توهم که دمی از این همه سیاهی و تباهی بیاسایند.

در ایران سی سال اخیر، بیشتر از شمار درختان خیابان‌ها، دارها ‌بر‌افراشتند و جوانان دلیر را دسته‌دسته در چارسوها به دار آویختند. آزادی‌خواهان جسور این کشور را یکی‌یکی چیدند و نابود کردند. روشن‌فکران، نویسندگان و هنرمندان به شماری راهی غربت شدند. یکی از آخرین کسانی که از این برزخ آزادگی پا به فرار گذاشت، داکتر شفیعی کدکنی، شاعر، پژوهش‌گر  و ادیب نام‌دار ایران بود که پیرانه‌سر، آواره شد. نوجوانان این کشور بسان پرستوهای مهاجر، دسته‌دسته از این بی‌دادگاه فرار می‌کنند. همگان صحنه‌های تظاهرات خیابانی «جنبش سبز» را به یاد دارند، که چه دختران و پسران دلیری به دست حزب‌الهی‌ها و بسیجی‌ها سلاخی شدند.

رژیم حاکم بر این سرزمین، بسان اژدهای وحشت، حتا فرزندان و تیوریسن‌های خودش را در کام می‌کشد. عبدالکریم سروش، متفکر و فیلسوف اصلاح‌طلب اسلامی، که روزی خود از نظریه‌پردازان این نظام بود، در غربت آواره می گردد. ده ها تن از کسانی که در پی سال ها بر سر عقل آمدند، خود زیر تیغ این رژیم قرار دارند، حتا آخوند سخت‌گیری مانند رفسنجانی که روزگاری مانند خلف‌های کنونی‌اش «افاغنه» را به «نمک‌نشناسی» متهم می‌کرد، نیز از گزند ولایت فقیه که به بیان سرسپردگان و فتواپردازان سرزمین ما، پیروی از آن‌ها «واجب دینی» است، در امان نمانده است. چه شکنجه گرانی که خود و خانواده‌های‌شان به دلیل شک در حقانیت ولایت فقیه مورد تجاوز قرار نگرفتند. ماجرای  سعید امامی که خود زمانی از مهره‌های نظام بود و در پی افشای «قتل‌های زنجیره‌ای» قربانی شد را همه به یاد دارند. وی در پی موجی از کشتارها علیه مخالفان رژیم، وقتی که اسناد این قتل‌ها افشا شد، دستگیر گردید. رژیم ایران مانند محاکمه‌های دوران استالین، تمام گناه را به گردن سعید امامی، مهره نیرومند وزارت اطلاعات آن کشور انداخت.  مجریان «عدالتی» که پیروی از آن، به سخن وابستگان ایران در سرزمین ما، از «واجب»‌های دینی تلقی می‌شود، حتا به همسر وی که او نیز از شیفتگان ولایت فقیه بود، رحم نکردند و با غیر انسانی‌ترین شیوه‌ها او را وادار به اعتراف‌های ننگینی کردند که هیچ ربطی به امنیت ملی ایران نداشت. در فرجام نیز سعید امامی، شاید برای رهایی از عذاب و شکنجه‌ای که توسط همرزمان سابقش اعمال می‌شد، مواد موی بر را سرکشید و یا به وی خوراندند و رعایت «واجب»‌های ولایت فقیه، جان وی را نجات نداد.

آیت‌اله منتظری، آیت‌اله شریعت‌مداری، طباطبایی، صادق قطب‌زاده، ابوالحسن بنی‌صدر و اخیرن نیز میر حسین موسوی، کروبی، سید محمد خاتمی و بسیاری از سیاست‌مداران و علمای ایران از شر این رژیم در امان نمانده‌اند. وقتی وابستگان و سرسپردگان ایران در سرزمین افغان‌ها، شهروندان افغان را تهدید می‌کنند و بغض و کینه خود را به نام ملت افغانستان ابراز می‌دارند، تصور کنید که شهروندان ایران و آوارگان افغان در آن کشور چه حالی دارند؟

اصطلاح «افاغنه» را که نخبگان سیاسی و رسانه‌های دارالخلافه و به باور شما «ام‌القرای اسلامی» تهران به کار می‌برند، یک مفهوم مجرد و صرفن جمع معرب، افغان نیست. در این جا یک شگرد دستوری در گفتمان دگرستیزی ایرانی، مضمون  و محتوای پر از تبعیض را در خود پنهان نموده است. این مفهوم، برخلاف حالت‌های جمع، ارامنه و یا اکراد، از محتوای اصلی‌اش تهی ساخته شده است و به مفهومی برای بیان و بازتاب تصویر  افغان‌ها که گویا همه قاچاق‌چی، قانون‌گریز، آدم‌‌کش و مدنیت ستیز‌اند کاربرد یافته است. این کاربرد سیاسی مفهوم و یا واژه  «افاغنه» به مثابه مفهومی برای بیان دگرستیزی تنها از زرادخانه ملایان ایرانی برون نیامده است.

شاه ایران در کتاب «ماموریت برای وطنم»، سال ها پیش زمانی که از سقوط اصفهان به دست افغان ها بحث می‌کند، چنین می‌گوید: «یک مشت افاغنه دزد و قافله بند» …. شاهپور بختیار، آخرین نخست وزیر در دوران شاه، زمانی که مردم ایران در میدان توپ‌خانه علیه حکومت شاه شوریدند، در گفت‌وگوی خبری خود می‌گفت که «این‌ها، (تظاهر‌کنندگان) یک مشت، افاغنه‌اند». «افاغنه» در فرهنگ سیاسی نژادپرستان ایرانی، چه مذهبی و چه سکولار، هر روز بیشتر از روز دیگر، به مفهومی خاص برای نشانی گرفتن کارگران آواره افغانستان مورد استفاده ابزاری قرار می‌گیرد. این مفهوم در دوران حکومت ولایت فقیه بیش از پیش، از یک سو به یک مفهوم کاربرد سیستماتیک نژادپرستانه در دیسکورس های رسانه‌ای و سیاسی یافته است و از جانب دیگر به ابزاری برای بسیج افراد عقب مانده ایرانی به خصوص حزب‌الهی‌ها و بسیجی‌ها علیه افغان‌ها مبدل شده است.

بی‌خود نیست و قتی که مقام‌های ایرانی چه رسانه‌ای و چه سیاسی، سخن از وابستگان افغانی خود می‌زنند، از کلماتی مانند، «برادران افغانی» و یا «ملت مظلوم افغان» استفاده می‌کنند.

از دید حاکمیت ایران، «برادران افغانی»، اقلیت ناچیزی از افغان‌های مهاجر‌اند که با استفاده از احساسات مذهبی افغان‌ها، صدها جوان افغان را در شرایطی که کشور خود ما در آتش تجاوز کمونیستان می‌سوخت، به جبهه‌های جنگ ایران و عراق فرستادند و موجب نابودی آن‌ها  شدند‌.

عده‌ای از این «برادران مظلوم افغانی» خودشان و یا این که خانواده‌های‌شان هنوز هم در ایران زندگی می‌کنند و از سهمیه شهدا و غیره، فرزندان‌شان وارد دانشگاه‌های ایران، در مواردی بدون امتحان کنکور، می‌شوند. برخی از این «برادران مظلوم افغانی» در حوزه‌های علمیه  با حقوق و معاش و امتیازات معینی، یک نوع اشرافیت مهاجران را تشکیل می‌دهند و بدون شک منافع‌شان ایجاب می‌کند تا در همه شرایط در صحنه دفاع از نظام ایران حضور داشته باشند. جمعی از اعضای این اشرافیت مهاجران که به افغانستان برگشته‌اند، با به راه‌انداختن دستگاه‌ها و نهادهای رسانه‌ای و یا نهادهای سیاسی به تبلیغ و ترویج خوانش‌های حاکم ایرانی از دین و فلسفه زندگی مشغول‌اند. اینان به این هم اکتفا نمی‌کنند، بلکه با استفاده از احساسات مردم و ضعف نهادهای ملی و امنیتی کشور، به تهدید و تکفیر شهروندان افغانستان می‌پردازند. بدین‌گونه شهروندان افغانستان در سرزمین خودشان، توسط این‌ها به «افاغنه» تقلیل می‌یابند.

در سه دهه مهاجرت در ایران، بیشترین تحقیر‌ها را مردم هزاره افغانستان دیده‌اند. در شرایطی که منسبان به سایر ملیت‌های افغانستان با تغییر لهجه و یا سکوت، دست کم در خیابان‌های ایران از گزند تحقیرهای روزمره، تا زمانی که با ایرانیان وارد مراوده نمی‌شدند، در امان بودند. هزاره‌ها به دلیل سیمای‌شان، همواره در معرض توهین و تحقیر قرار داشتند. همه تلاش‌های «افغانستانی» کردن مهاجران هزاره افغانستان، سودی نداشت و اینان، هم‌چنان از دید نژادپرستان ایرانی «افاغنه» ماندند.

دغدغه میهن‌دوستان افغانستان، با آن‌چه که نمایندگان افغانی‌الاصل ایران در افغانستان می‌خواهند، کاملا متفاوت است. اشرافیت به وطن برگشته مهاجران افغان از ایران، می‌خواهد تا وابستگی را عبای مذهبی بپوشاند، در حالی که وطن‌دوستان کشور ما در پی‌دفاع از عدالت و آزادگی به کمک خرد می باشند. از این رو است که خواجه‌سرایان دالرهای پترولی در غم سرا پرده ولی نعمت اند و میهن‌دوستان افغان، در غم زندگی  فرزندان مهاجر و آواره خود. یکی از رعایت آن «واجب» به آب و نان می‌رسد ودیگری جانش را از دست می‌دهد.

آن جا که مسایل میهنی مطرح باشند، «واجب» میهن‌دوستان، عشق پرشور به افغانستان عزیز است. عاشقان این آب و خاک در همین خاک و برای آزادی همین خاک جان‌بازی می‌کنند. عشق وطن‌دوستان افغانستان به پکتیا،  جلال آباد، بامیان، غزنه و قندهار و هری و بلخ، عشقی است جنون آور و از همین رو هم است که مهر دیگری به دل‌های اینان نمی‌شیند. شرط وطن‌دوستی، آزادگی است، بیزاری از  مزدوری  تهران، و بیزاری از سر سپردگی به واشنگتن،  لندن و اسلام آباد است. شرط وطن‌دوستی داشتن داغ تندیس‌های بودا و نسل‌کشی‌های یکاولنگ و باغستان‌های سوخته شمالی بر دل است. شرط وطن‌دوستی باور به آزادی همه انسان‌هاست، چه در کابل، چه در تهران و چه در بغداد. فرزندان راستین این کشور و این آب و خاک، غریب و آواره می‌شوند اما سر بر آستان دیگران نمی‌گذارند. به سخن واصف باختری،

روی او در صف مردان جهان گلگون باد

هرکه به گذشته ز خویش و بتو پرداخته است

شرط آزادگی و از خود گذشتگی این است که با رقص جسدهای ورم کرده «افاغنه» و یا نوجوانان دلیر ایرانی در دارستان‌های اوین، تربت و مشهد آدم به وجد نیاید. به هر اندازه که آدم سرسپرده باشد، چگونه می‌تواند از کنار جسدهای سوخته «افاغنه» در یزد بگذرد و هم‌وطنان خودش را تهدید به حساب‌رسی کند؟ اگر هم «دانشی» را که آدم فرا گرفته است، محدود شده باشد به مسایل مربوط به نیمه پایین بدن مردان و زنان، با آن هم، چگونه ممکن است حالش از شنیدن و دیدن افرادی که با جنون شهوت، با دیدن تن سپید جوانان دلیر در زنجیر و یا دختران باکره که بر آن ها تجاوز می‌کنند، برهم نخورد؟ هر کسی که از منادیان نفرت و کین، ترسی به دل راه دهد، نباید قدم به کوچه عاشقان بگذارد.

آزادگی همین است که از بی‌شمارانی که به خیابان‌های تهران می‌ریزند و فریاد «مرگ بر دیکتاتور» و «مرگ بر ولایت فقیه» را سر می‌دهند، با سربلندی و عزت دفاع شود.

فردای سپید که با دستان توانای آزادی خواهان کابل و تهران رقم خورد، برادری و خواهری، هم‌دلی و هم‌زبانی را برای این سرزمین‌ها به ارمغان خواهد آورد. در آن سپیده‌دم، نه جایی برای عربده‌ نژادپرستان این سو و نه هم نژادپرستان آن سو باقی خواهد ماند. انسان‌های رها شده از دام افسون‌گران تاریخ، بنیاد زندگی خود را، بر خرد و انسان‌دوستی بنا خواهند کرد و در آن فردا، دارها برچیده خواهند شد، دیوانگان تالان‌های مرگ‌آور برخواهند افتاد و فتوای تجاوز نیز گفتمان بشری نخواهد بود. قانون نیز، اجازه نخواهد داد تا انسان‌ها به دلیل دگر‌اندیشی و نه هم به هیچ دلیل دیگری بر دار شوند. در آن فردای افسون زدایی انسان با خرد خود فکر خواهد کرد و به قیم و ولی و وصی نیازی نخواهد داشت. اگر چه باید این نگرانی بر حق را با خود داشت که نجات بعضی‌ها از صغارت علاج‌ناپذیر‌شان دشوار خواهد بود.

«نوشته فوق می تواند نظر نویسنده باشد و الزامن نظر رادیو کوچه نیست»

|

TAGS: , , , ,