Saturday, 18 July 2015
29 November 2020
طنز در پزشکی – قسمت نهم

«سه‌شنبه‌ها با حوری»

2010 May 26

علی انجیدنی / رادیو کوچه

یادم آمد یک آدم معروف تو دنیای خاکی می‌گفت «اگر کنار آب بودی و آب نخوردی مردی وگرنه تو بیابان که همه از مجبوری تشنه می مانند.» حالا شده بود حکایت ما و بهشت برین. آدمی که در محدودیت قرار می‌گیرد تازه متوجه اطرافش می‌شود و داشته‌ها و نداشته‌هایش برایش علنی می‌شود وگرنه موقعی که در ناز و نعمت است حواسش فقط در پی همان نعمت دم دستش است. انگار که تمام حوری‌های بهشتی وظیفه‌شان این شده بود که روزی یک‌بار از جلوی من رژه برند‌.

فایل صوتی را از اینجا بشنوید

 

فایل را از این جا دانلود کنید

با خودم گفتم قبلن هم این‌ها این‌قدر زیاد و خوشگل بودند و یا نه اخیرن همچین اتفاقی افتاده است‌. این حوری‌های عزیز یکی از یکی خوشگل‌تر کم بود که چشمم به جمال خوشگل‌های کره خاکی هم روشن شد‌. به ما گفته بودند که این‌ها حتمن در عالم دیگر در جهنم است ولی از شانس ما یا به آن‌ها هم سهمیه فوق‌العاده تعلق گرفته و یا اصلن بهشتی بوده‌اند و ما از مرحله پرت بوده ایم‌.

خلاصه دردسرتان ندهم سرکار خانم جنیفر لوپز خرامان خرامان‌، انگار تمام نازهای بهشت را به ایشان داده‌اند به سمت من می‌آمد. طراح لباس بهشت هم نامردی نکرده بود و یک لباس بالای 18 سال برایش آماده کرده بود که به قول ابوسعید ابوالخیر «خون دل کافر و مسلمان می‌ریخت.» من هاج و واج ایستاده بود و داشتم سیر آفاق و انفس می‌کردم که یک آن ضربه محکمی به پس سرم خورد. برگشتم دیدم همان غول بیابانی که مرا به داخل اتاق کشانده بود خود را برای زدن ضربه دوم آماده می‌کند‌.

گفتم‌: «اکس کیوز می سر. آی دونت دو انی تینگ یت .» یا به قول خودمان «من که هنوز کاری نکرده‌ام داری می‌زنی» یارو با لهجه کرمونی گفت‌: «بیا بریم زنت کارت داره.» گفتم‌: «اه. مگه تو خارجی نبودی حاجی؟ چند ساعت پیش انگلیسی بلغور می‌کردی‌ها» گفت: «عمه‌ات بلغور می‌کرد. من سرکارت گذاشته بودم دکی.» گفتم: «خیلی منت گذاشتید سرمان جناب.حالا همسر محترم چه فرمایشی دارند. مزاحمشان نباشیم با دوستان مشغول خوش‌گذرانی هستند؟» غول بیابونی که فهمیدم اسمش «عباس شیره» است گفت: «بیا خودت رو لوس نکن جوجه دکی. میای یا ببرمت ؟» گفتم: «چشم عباس آقا. شما تشریف ببرید من الساعه در رکاب خواهم بود.»

تا عباس آقا پشتش رو به من کرد برگشتم تا ته مانده سیر آفاق را کرده باشم که دیدم ای بابا جناب جنیفر لوپز داره با استاد خون‌شناسی‌مان دل می‌دهند و قلوه می‌گیرند . گفتم ای دل غافل. ما اگه شانس داشتیم اسم‌مان را می‌گذاشتند شانس علی. برگشتم به اتاق محاکمه و قبل از این‌که وارد شوم دیدم همسر گرامی دست در دست فرنگیس دارند از در خارج می‌شوند. گفتم: «ببخشید شما فرمایشی داشتید خانم‌؟» گفت: «بعله. شب شام خونه حوری جونت  دعوتی. همه برو بچه ‌ها جمع هستند. بیا خوش می‌گذرد.» گفتم: «قربون شما خیلی ممنون. ما که اجبارن توی ترک هستیم. ما رو بی‌خیال بشین.» گفت: «لوس نکن خودت رو. ما که نگفتیم بیا اون‌جا کاری بکن. گفتیم بیا مهمونی شام. دور هم باشیم یاد دوران گذشته.» دیگه بهانه‌ای نداشتم و خداحافظی کردم و گفتم چشم میام خدمت تون. از دور داد زد: «آدرس رو هم که بلدی. شنیدم یک‌بار اون‌جا ناکام موندی جناب دکتر.» با فرنگیس زدند زیر خنده و رفتند.

با ترس و لرز یک فحش زیر لبی دادم و خودم را به محوطه پشت مجتمع جایی‌که رفت و آمد کم‌تر بود رسوندم و مشغول فکر در مورد آینده خودم در بهشت شدم. به خودم گفتم‌: «هفته‌ای سه روز که این‌جایی.علاف هم که هستی.کار و زندگی هم که نداری. محدودیت شدید هم که داری. پس این وقت‌ها رو می‌خوای چه گهی بخوری؟ فکر‌های جورواجوری به ذهنم خطور کرد. از انجام عمل خلاف برای این‌که از بهشت اخراج شوم بگیر تا پیدا کردن کار در بهشت. گفتم امشب از برو بچه‌های مستقر در بهشت که وارد هستند کمک می‌گیرم تا بتونم یک فکر بکر بکنم وگرنه این وضعیت از صدتا جهنم هم بدتره.

هوا تاریک شده بود و من آماده شدم تا به خانه حوری بروم. قبلش یک دوش حسابی گرفتم و از مرکز «تهیه لباس فوری در بهشت» درخواست کردم برایم یک دست لباس مهمانی رسمی و شیک بیاورند. نزدیک خانه حوری که شدم صدای خنده و سرو صدا از فاصله دور قابل شنیدن بود. گفتم حتمن رفتن به پارتی مختلط در بهشت باید دیدنی باشد و یک دفعه یاد محدودیت اعمال شده افتادم و بر شانس خودم لعنت فرستادم.

وارد خانه شدم در فضای بزرگ هال تمام دوستان قدیمی روی صندلی‌ها نشسته بودند و حوری‌ها هم داشتند ازشون پذیرایی می‌کردند‌. سلام باندی کردم و توجه همه را به سمت خودم جلب کردم. از یک طرف شروع به احوالپرسی کردم و با هرکی دست می‌دادم یک متلک نثارم می‌کرد. چند نفر که حاضر نشدند با من دست بدهند چون یا در عالم خاکی از دست من زجر زیادی کشیده بودند و یا این‌که من باعث مرگشان بودم. رفتم تا یک گوشه بنشینم که حوری عزیز من رو به سوی خودش فراخواند. همه نگاه‌ها به سمت من برگشت تا عکس‌العمل‌های من را ببینند. مثل این‌که همه از ماجرای محدودیت من خبر داشتند.

به سمت حوری که رفتم دیدم از روزهای قبل خوشگل‌تر به نظر می‌رسد و لباس حریر بسیار زیبا و خوش دوختی هم پوشیده است‌. سعی کردم چشم‌هایم را  پایین بیاندازم و راه بروم تا چشمم به اندام زیبایش نیافتد ولی ناگهان سرم به لوستری که در وسط اتاق آویزان شده بود گیرکرد و نزدیک بود بلایی سر خودم و برق خانه بیاورم که بخیر گذشت. به حوری که رسیدم گفتم: «امری داشتید حوری خانم.» نامرد بلند گفت: «تا دیروز که حوری جونم صدام می‌کردی.  عزیزم می‌گفتی.» آهسته گفتم: «جون من ضایعم نکن. بذار یک امشب به من هم خوش بگذرد.» گفت: «باشه. بیا می‌خواهم یک چیزی را نشانت بدهم .»

با هم به داخل اتاقی که دفعه پیش رفته بودم رفتیم و او به سمت کتاب‌خانه رفت و با آلبوم عکسی به سمت من آمد. میگن آدم رو از چیزی منع کنند نسبت بهش حریص میشه راست گفتند. تا دیروز دنبال صحبت با حوری در مورد مرگ و زندگی بودم امروز همش در فکر کارهای دیگر. از خودم لجم گرفته بود‌. هی به خودم نهیب می‌زدم که ای بی‌ظرفیت. ای بی‌جنبه. خجالت بکش. خدای نکرده دکتر هستی. ولی عمرن اگر یک ذره تاثیرداشت. انگار از قحطی صدساله خارج شده‌ام .

کلافه و عصبی شده بودم و اصلن حواسم به عکس‌های که داشت به من نشان می‌داد نبود‌. طفلک با آب‌وتاب داشت از عکس‌ها تعریف می‌کرد و من مثل بز فقط کله‌ام را تکان می‌دادم . حواسم به همه جا بود غیر از عکس‌. یک آن کنترلم را از دست دادم و بغلش کردم که با دیدن همسر محترم در چهارچوب در مثل برق گرفته‌ها از جا پریدم و گفتم‌: «به خدا هیچ کاری نکردم. فقط .. فقط.. .غلط کردم.» کله‌اش را تکان داد و رفت.

منم چک و چانه آویزان از در اتاق خارج شدم و به سمت بالکن پشتی که دفعه پیش کلی در آن‌جا آواز خوانده بودم رفتم. دوست داشتم برم خودم را از جایی پرت کنم پایین. تا به بالکن رسیدم با دیدن چهره آشنای یکی از هم‌کارهای قدیمی‌ام در اون دنیا بر جای خشکم زد‌. گفتم: «حسن. تو این‌جا گه کی رو می‌خوری؟….»  (ادامه دارد)

«نوشته فوق می تواند نظر نویسنده باشد و الزامن نظر رادیو کوچه نیست»

|

TAGS: , , , ,