Saturday, 18 July 2015
25 November 2020
حرف‌های تنهایی

«مستانه‌ای به ساعت ۲۵»

2010 May 28

ابله تپه نشین

Ablah@ Ardavan.net

نگاتیو یک:

امشب از باده خرابم کن و بگذار بمیرم …   یادم نمی‌آید این قطعه را کجا شنیده‌ام …. (1)

مست و عربده کشان! بوی عشق را استشمام می‌کردم  . درست وقتی که از گوشه لبانت. هنوز طعم شراب را با سرخی لبانت می‌توانم مزه کنم، قدح در دست، مست از میان خیابان می‌گذرم، پل عابر پیاده، تلوتلو خوران، چه کسی بود صدا زد سهراب، کفشهایم کو؟ نگاه می‌کنم.

فایل صوتی را از اینجا بشنوید

 

فایل را از این جا دانلود کنید

پاهایم پراز خون و سیاهی است، من کفش‌هایم را کجا جا گذاشته بودم؟ پاهایم مانند همان کنار خیابانی شده بود که دیروز روبه روی سینما دیده بودم، چه کسی او را دیده است؟ نکند او هم کفش‌هایش را به عاریت داده است؟ از پل سرازیر می‌شوم، منتظرم تا  مامور نیروی انتظامی، انتظام و التزام را بسنجد، می‌خندد، نگاهش زنانه است، رویش را بر می‌گرداند تا مرا مست نبیند، حتمن التزامم عیان است که بی‌بیان می‌روم، می‌گویند مستی و راستی و من می‌گویم راستی همان مستی است فقط نسخه‌اش به روز نشده، ما ماهواره‌ها را می‌شناسیم که گیرنده‌هایش برای کانال‌های سکسی به روز می‌شوند، دیگر این راستی کمتر از پلی بوی که نیست …

نگاتیو دو :

زیر پلکان پل هوایی عابر پیاده ایستاده‌ام حواسم پرت شده است، روزگار را نگاه کن! آدم حواسش به خودش هم پرت می‌شود، اما از چی به کجا پرت شده؟  فکرکه می‌کنم، می‌فهمم، چراغ جلوی مغازه خرازی که سوزن و نخ را با هم می‌فروشد نورهای رنگی‌اش خاموش و روشن می‌شوند، چرا نباید روشن و خاموش شود؟ شاید این طوری منصفانه‌تر باشد و یا کمی عاشقانه‌تر .

نگاتیو سه :

پرده اشک جلوی چشم‌ام نورها را چشم اندازی در مه کرده است، رقص نورها پشت غبار بندر مه آلود چشم‌ام مرا یاد میکده‌های قرون وسطایی می‌اندازد، نیمه شب گذشته است و فقط ملوانان بی‌خانمان میکده نورافتاده را بلد هستند، صدای سازی گنگ این غربت را تکمیل  می‌کند، قسم می‌خورم که می‌دانم هنوز آن میخانه نشین که اینک کشتی باربری‌اش در لنگرگاه پهلو گرفته است به یاد چشم‌های قهوه‌ای و موهای ژولیده دخترک روسپی  بندر، چشم بر هم می‌زند ، می‌دانم که از فکرکردنش رخوتی نازک  احاطه‌اش می‌کند، می‌دانم که خیلی دوست دارد یکبار دیگر او را ببیند تا از او بپرسد آیا امشب می‌تواند فقط کمی با او قدم بزند، اما ملوان قرون وسطایی فقط و فقط مرا پای پلکان پل هوایی عابر پیاده به وقت  اردیبهشتی شهر بزرگم میخکوب کرده است .

نگاتیو چهار:

صدای بوق نوکیسه‌های میلیاردر که بر سرهمه ژیان‌ها آوار  می‌شوند، مرا از خلسه فکرهای قشنگ بیرون نمی‌آورد، امشب همه چیز اکستازی است، کریستال‌ها هم کریستال‌اند، حتا ملامین‌ها هم طعم خلسه دارند، سرراه مردم را گرفته ام!

دخترک در عالم عاشقانه‌هایم بوی تند عطر ارزان قیمت را می‌دهد، از سرراهش کنار می‌روم صدای پاشنه‌هایش زودتر از بوی عطرش  دورشود .

این بار به دوست پسرش خواهم گفت، طعم بهتری را برای دخترک انتخاب کن، رنگ عطرش تیره‌تر از اتومبیل دیپلماتیک سفیر کوه‌های سفید بود، آخر آدم حتا برای یک بوسه هم که شده باید کمی باسلیقه باشد، نمی‌دانم چرا جوان‌های امروز اینقدر کم حوصله‌اند، اصلن اهل مقدمه نیستند راست می‌خواهند بروند سر اصل مطلب، اصل مطلب؟ اصل مگر به جز فرعش است، شما قضاوت کنید، به رگ‌های آبی دست باریک و بلند نگاه کردن بهتر است یا برهنه متنفرشدن، ولش کنید دیگر بوی عطر ارزان مانند همان صدای کفش‌ها دور دور شده است، اگرزنده ماندم خودم روزی برای همه آن‌ها طرح درس خواهم داد، برایشان خواهم نوشت که غرق شدن  در عشق از دست‌ها آغاز می‌شود، خلوت و خرابی از ترس که برادر مرگ است،  از حجب و از سوزش  چشم وقتی که می‌خواهی جلوی ریختن اشک‌هایت را بگیری تا نگویند چقدر بچه ننه بوده‌ای .

نگاتیو پنج :

چراغ خرازی کم فروش هنوز پشت پرده تار اشکم مانند چراغ های رنگین کاباره العین ، میدان عبد الناصر سوسو می زند ، خوب است که هنوز خاطره چشمان خسته دخترک که رقص عربی می کرد از خاطرم بیرون نرفته است ، هنوز بریده این هستم که رقاصه عرب اهل تاشکند بود و من مثل همیشه از درس تاریخ نمره صفر گرفته ام ، چون نمی دانم  اعراب در دوره کدام خلیفه الهی ،  تاشکند را گرفته اند .

نگاتیو شش :

به نظر شما تلوتلو خوردن زشت است ؟  خوب معلوم است که زشت تر از این نمی شود،  چون دیگران خیال می کنند تو مستی ، یعنی عربده کشیده ای ، پس خلاف شرع عکست را گرفته اند ( مثل این دوربین های که از خلاف کارها سرراه چهارراه ها عکس یادگاری می گیرند .

پس باید دویست هزارحد بر  پشت ات جاری کنند  ، اما من می گویم بگذار جاری کنند ، من از باران خوشم می آید حتا اگر از چشم باشد ، حتا اگر از درد باشد ، جاری بشود  بهتر است ،دیگر دینی برگردن ، نمی ماند این طوری تو با خدا بی حساب هستی .

نگاتیو هفت :

اینها همه اش بخاطر این است که دوستم را در یک خداحافظی پرازدلهره از دست داده ام ، تازه وقتی آخرین بار 7 قدم که بر داشت و پشت سرش رو نگاه کرد ، احساس کردم که  چقدر دوست اش  داشته ام و از وحشت اینکه اهلی شوم به زبان نمی آوردم ، رام شدم ، تایکباردر زندگی کوتاه یکصدساله ام تجربه کنم ، که اهلی شدن یعنی چه ، حالا او دوهزار مگاوات  دورتر به ساعت شهرش افق را رد می کند ، می ترسم ، می ترسم سست  شوم ، دیگر ما لیخولیایی خواب و رویا حاضر نباشند، جایشان را به عقل بدهند ، از این پس دیگر اونیست که دروغ بگویم :  دوست ات ندارم… و پشت سایه ناباوری ام قایم شوم اصلأ آسمان چشم تو آینه کیست ؟ آنکه چون آینه بامن روبروبود ، دردو نفرین ، دردو نفرین برسفرباد ، قصه این جدایی دست او بود … (2)

نگاتیو هشت :

امشب داروی خواب آورم را دیر تزریق کردند، پرستار من از من می‌دزدد، این‌جا همه دزدند، اگر به موقع سوزن نازک را در رگم رها می‌کرد، مغزم تهی می‌شد، هذیان نمی‌گفتم خواب و بیداری بی‌مرز نمی‌شد، به او می‌گویم معشوقم رفته است، مانند یک اسب به من نگاه می‌کند، لبخند فاحشه‌وار زورکی می‌زند و می‌خواهد خرم کند .

…. مرخص که شدی می‌روی پیش اش ، بخواب …

و من خر می‌شوم تا بند بندم از هم نپاشد او رفته دیگر چه تفاوتی می‌کند که مرخص شوم.

15/1 دقیقه صبح  15/ اردیبهشت ماه /84    مشهد


(1)     یک قطعه از تصنیف قدیمی افغانی به خوانندگی احمد ظاهر

بخشی از ترانه ای با خوانندگی ویگن دارداریان .                

«نوشته فوق می تواند نظر نویسنده باشد و الزامن نظر رادیو کوچه نیست»

|

TAGS: , , ,