Saturday, 18 July 2015
20 February 2020
قسمت دوم

«وقتی مامان در خانه نیست»

2010 May 31

شکوفه/  دفتر ترکیه/ رادیو کوچه

shokufeh@koochehmail.com

همان‌طور که در برنامه‌ی قبلی هم به این مسئله اشاره شد، در فرهنگ بسیاری از خانواده‌های ایرانی، فرزندان تا زمانی که ازدواج نکرده‌اند و به استقلال زندگی زناشویی‌شان نرسیده‌اند، باید در خانه‌ی پدری زندگی کنند. تقاضای جدا کردن محل زندگی؛ بدون دلیل خاصی، از سوی جوانان، غالبن از سوی والدین با مخالفت و سرکوب مواجه می‌شود؛ به خصوص اگر فرزند خانواده دختر باشد.

فایل صوتی را از اینجا بشنوید

 

فایل را از این جا دانلود کنید

با وجود این که محدودیت برای پسران ایرانی کم‌تر است اما وابسته به فرهنگ هر خانواده، جدا زندگی کردن پسر‌ها هم گاهی با مخالفت روبه‌رو می‌شود. جدا زندگی کردن در ایران، حتمن باید دلیل خاصی داشته باشد، مثل قبول شدن در دانشگاه، کار پیدا کردن در شهر دیگر، خدمت سربازی…

مهمانان برنامه‌ی امروز، بازهم همان سه پسر مجرد ایرانی برنامه‌ی قبلی هستند که یکی در خانه‌ی مجری و کاملن تنها، یکی با هم‌خانه‌هایش در استرالیا و دیگری هم در خوابگاه دانشجویی، زندگی مجری را تجربه کرده‌اند. در ادامه‌ی برنامه‌ی قبل، امروز می‌شنویم که این جوان‌ها، از سختی‌ها، شیرینی‌ها و لحظه‌های در کنار خانواده بودن و نبودن می‌گویند:

«با این وجود که داخل خانواده خیلی آزاد بودم و آن‌چنان به من گیر نمی‌دادند، اما از سن پانزه شانزده سالگی دوست داشنم تنها باشم و جدا زندگی کنم. آن دو سالی را هم که تنها زندگی کردم را با هیچ چیز عوض نمی‌کنم. فقط مجری زندگی کردن دو تا عیب داشت یکی مسئله‌ی غذا بود که هیچ‌وقت غذا نمی‌پختم. اگر یخچال اکثر مجرد‌‌ها را دیده باشید، بهترین غذایی که پیدا می‌کنید دم پختک است. من که غذا را اکثرن خانه‌ی آشنا‌ها مهمان بودم. مشکل دیگر هم تنهایی بود. فشار تنهایی، این‌که کسی نباشد که هم‌صحبتت باشد، کسی که باهم درد دل کنید، گپ بزنید، فیلم ببینید. این موضوع خیلی روح آدم را اذیت می‌کند.»

«در رابطه با تنهایی، به نظرم بعضی وقت‌ها آدم در جمع هست اما باز تنهاست، هر کسی از تنهایی تعریفی دارد. مثلن الان در خانواده هستم اما فقط جسمم آن‌جاست، اکثر وقت‌ها در اتاقم تنها هستم و کم‌تر با آن‌ها هم کلام می‌شوم. خیلی وقت‌ها فقط استقلال نیست که تنهایی می‌آورد. بعضی وقت‌ها در جمع بودن هم ممکن است با احساس تنهایی هم‌راه باشد. اما در هر صورت تنهایی سخت است.»

«خواب‌گاهی که ما در آن بودیم پنج یا شش تا بلوک بود، از هر رده‌ای هم آن‌جا ساکن بودند، دانشجو‌های لیسانس، بچه‌های ارشد، دانشجوهای دکترا. این بچه‌ها روزهای جمعه اصلن تا ساعت 12 ظهر از اتاقشان در نمی‌آمدند. توی یک سالی که من در آن دانشگاه بودم ندیده بودم این‌که کسی قبل از ظهر بیدار شود. همیشه ساعت دوازده ظهر که می‌شد ژتون‌هایشان را دستشان می‌گرفتند و با چشم‌های خواب آلود، می‌رفتند به سمت سلف و غذاشان را می‌گرفتند و داخل اتاقشان می‌آمدند. یک روز جمعه صبح، ساعت 9، توی سرمای زمستان، دو تا اتوبوس از دبیرستان دخترانه آورده بودند، نمی‌دانم چه کسی این گزارش را داده بود که …»

قسمت اول

«نوشته فوق می تواند نظر نویسنده باشد و الزامن نظر رادیو کوچه نیست»

|

TAGS: , , , , , ,