Saturday, 18 July 2015
27 September 2020

«این روزها بغض‌مان هم اسیر است»

2010 June 04

مریم باقی دختر عمادالدین باقی دل‌نوشته‌ای را برای پدر در بند خود نگاشته است. عمادالدین باقی فعال سیاسی و روزنامه‌نگارایرانی است که در جریان حوادث پس از انتخابات ایران بازداشت شد.

با پدرم؛ عماد الدین باقی

آن‌قدر این روزها  بلندیشان را به رخم کشیده‌اند وشب‌ها سیاهی‌شان را، که انتظار دیدن طلوع  آزادی دشوارتر شده. با اینکه هر روز قلبم بلندتر از  دیروز نوید تولد خورشید آزادی را از دل سیاه شب شهرمان فریاد می‌زند.

امروز ولادت حضرت فاطمه(س) است و اینک 160 روز از زندانی بودن تو می‌گذرد. این روزها چقدر اسیر داریم، تو اسیری، بسیاری ازهم وطنانمان اسیرند،بغضمان اسیر است، فریادهامان اسیر است،اندیشه و  کلام  اسیرند و تلخ‌تر از همه قلم‌ها اسیرند،قلمی  که تو سال‌هاست طعم اسارتش را چشیده‌ای و من یک شاهدم،شاهد زندگی پر ماجرای پدرم و زندان‌های مکرر تنها به جرم آزادگی  قلمش.

شاهد مقالاتی که مثله می‌شد،شاهد کتاب‌هایی که هرگز چاپ نشد،  شاهد کتابهایی که خمیر شد و یا به سلاخ خانه رفتند و هر چه می‌خواستند از تن‌شان بریده‌اند،شاهد بوده‌ام روزنامه‌هایی که به چاپخانه‌های پر از موش می‌روند تا هر آنچه دوست ندارند از آن جویده  شود، غافلند ازاینکه اندیشه، جوهر قلم است وآن را نمی‌توان جوید.

امشب می‌خواستم هر چه در سر دارم بنویسم اما گویی موش‌ها به مغز من هم نفوذ کرده‌اند.شب از نیمه گذشته اما خواب  به چشمم نمی‌آید،زمان کش می‌آید و مهتاب ملول از قاب پنجره به اتاقم خزیده و روی دیوار رو به رویم جا خوش کرده و من در نور نیمه جان مهتاب صورت پر امید تو را می‌بینم با لب خندان که در ملاقات‌های کوتاه‌مان به جان ما انگیزه ایستادگی  را تزریق می‌کند.

طبق عادت تمام سالهای دوری گاهی برایت نامه‌هایی می‌نویسم که شاید هرگز نخوانی،از ظلم‌هایی  که می‌بینم بر هم وطنانم می‌رود و آن‌ها نشتر است بر قلب من و هنوز نمی توانم باور کنم قدرت آنقدر شیرین باشد که بتوان به خاطرش اشک هم وطن را نادیده گرفت. اشکهایی که باورم این است در کفه هر ترازویی سنگینی می کند.

ای کاش همه قلبشان مثل تو از آیینه بود، تو حتی تحمل نداری ببینی حقوق مجرمی پایمال می شود و کرامت انسانی ضایع گردد،چه رسد به مردم بی گناه و من در این روزهای تب دار که گذشت می دیدم تو چگونه با دیدن این وقایع آب می شوی.

بابا در این روزگار که جای تمام فرهیختگان و استادان و دانشجویان و خبرنگاران و… در کنج زندانهاست ، این اسارت باز هم چقدر شایسته توست،هر چند من نمی توانم حتی از  یک ثانیه از عمر مفید و با ارزش تو که در زندان به هدر می رود چشم بپوشم و تقاص تمام لحظه هایت را  و لحظه هایی که تو مال ما بوده ای و از ما ربوده اند را هر روز با اشکهایم از خدا طلب می کنم .

روزهایی  مثل امروز که تو باید می بودی،امروز جای تو خالی است که پیشانی خسته ی  مادرم را ببوسی و روزش را تبریک بگویی. مادرم فاطمه که فاطمه وار پشت در پشت تو ایستاده و درد تو درد اوست و او چقدر امروز جای خالی تو را احساس می کند.

«نوشته فوق می تواند نظر نویسنده باشد و الزامن نظر رادیو کوچه نیست»

|

TAGS: , , ,