Saturday, 18 July 2015
27 September 2020
برای صبا واصفی،

«نگاهش اندوه را از جان آدمی می‌زداید»

2010 June 05

شارونا پرویزی

این روزها چه قدر نام و یاد امیرآباد اندوهگینم می‌کند. محله‌ای که پر است از یاد وحشت و بی‌داد. پر است از رازهای سر به مهر. محله‌ای که خاکش لگدکوب چکمه‌های  انسانی‌هایی است از نژاد تاتار. مرگ، قتل، خون و تازیانه را دیده است.

در همین محله آشنا بود که نازنینی را گم کردم. رفیقی که حضورش اندوه را از جان آدمی می‌زدایید. روزی طعنه‌آمیز گفتم کجایی رفیق دستم به دامنت نمی‌رسد با لبخند آشنایش گفت: «از چه شکوه می‌کنی که دست‌های تو به دامن من نمیرسد، که دست‌های من آن قدر حقیر گشته که به در خانه‌ام  نمی‌رسد، دست‌های من به جیب خالی‌ام هم نمی‌رسد، در میان گام‌ها که یک شبه به کاخ می‌رسند، من هزار بار رفته و هنوز مثل گل به کفش‌های این و آن نشسته‌ام، از چه شکوه می‌کنی که چرا دست‌های تو به دامنم نمی‌رسد؟ و من شرمگین کلام و نگاه مهربان‌اش سکوت اختیار کردم. می‌گفت خانه لاشخور کجاست که کوچه باغ‌های اوین پر است از پر سبز قناری‌ها‌؟ اما کسی امروز بگوید صبور شب‌ها کجاست که حتا پر سبزی از او پیدا نیست.

«نوشته فوق می تواند نظر نویسنده باشد و الزامن نظر رادیو کوچه نیست»

|

TAGS: , ,