Saturday, 18 July 2015
23 September 2020

«سه‌شنبه‌ها با حوری»

2010 June 15

علی انجیدنی / رادیو کوچه

………………………………………………..

«سه‌شنبه‌ها با حوری» قسمت پنجاه

انگار از یه خواب طولانی بیدار شده بودم‌. یه لحظه چشمام رو باز کردم‌. تو یه محفظه شیشه‌ای بودم و دست‌گاه‌های عجیب و غریب زیادی بهم وصل بود. به خودم گفتم‌: چی شد؟ خدا عصبانی شد زد من رو درب و داغون کرد و به آی سی یو کشوند.

………………………………………………..

«میزگرد بررسی سه شنبه ها با حوری»«میزگرد بررسی سه شنبه ها با حوری»

مجری (‌روزنگاشت)‌: با سلام خدمت همه شنوندگان رادیو کوچه‌. تا این هفته نزدیک یک‌سال است که هر هفته شنونده برنامه‌ای بوده‌اید به‌نام «سه‌شنبه‌ها با حوری»‌. تاکنون 49 قسمت از این داستان دنباله‌دار اجرا و پخش شده و هفته آینده قسمت آخر آن از این رادیو پخش خواهد شد.

………………………………………………..

«سه‌شنبه‌ها با حوری» قسمت چهل ونهم

دلم برای جهنم و اون عذاب‌های عجیب‌و‌غریب‌اش تنگ شده بود. دلم حتا برای بهشت هم با اون همه استرس و ماجراهایش تنگ شده بود. در محضر باری‌تعالی عذاب و استرس نداشتم و مقام و منصب بالایی هم پیدا کرده بودم ولی سرحال نبودم. 24 ساعته باید سر کار می‌بودیم. همه هم با من لج بودند. نمی‌دانم چه به فرشتگان کارپرداز گفته بودند

………………………………………………..

«سه‌شنبه‌ها با حوری» قسمت چهل وهشتم

همان‌طور که ایستاده بودم گفتم: ببخشید گفته بودند شما روی صلیب به آسمان عروج کرده‌اید پس صلیب‌تان کجاست؟ جبرییل و اسرافیل لبخند کوتاهی بر لبان‌شان نقش بست. عیسا گفت: صلیب رو گذاشتیم دم در فرزند. بکارتون می‌آید بگوییم بیاورند برای‌تان‌؟

………………………………………………..

قسمت چهل‌و‌هفتم

گفتم بسم‌الله، بسم الله، بسم الله الرحمن الرحیم، اه چرا شما‌ها غیب نمی‌شین؟ به ما گفته بودند وقتی جلوی جن‌ها بسم‌الله بگیم فوری غیب می‌شن. نازنین و حوری از خنده روده‌بر شده بودند. نازنین گفت‌: «خدا نکشدت تو گوله نمک هستی،

………………………………………………..

قسمت چهل و ششم

اصلن انتظار مواجهه با چنین خدایی را نداشتم‌. همیشه در مواقعی که فکر می‌کردم خدایی هست و او را یک موجود می‌دانستم بیش‌تر او را در قالب انسانی شیک و مرتب و قد بلند تصور می‌کردم که روی یک تخت بزرگ و بلند نشسته است و فرشتگان و ملازمان زیادی در دوروبر او گوش به فرمان ایستاده‌اند.

………………………………………………..

قسمت چهل و پنجم

به حوری گفتم با توجه به اسم این فیلم‌، اگر غلط  فکر نکرده باشم ما الان در دوره آخرالزمان هستیم حالا چرا تو این دوره حجاب برداشته شده من نمی‌دانم‌؟ این به قول جبرییل رواق‌، مارو به دوره آخرالزمان آورده. این‌جا آمادگی چه‌چیزی رو باید کسب کنیم من نمی‌دانم‌؟‌

………………………………………………..

قسمت چهل‌ و‌ چهارم

وارد اولین رواق شدیم. مثل یکی از پاساژهای مدرن اون دنیا بود. چندین ردیف مغازه در دو طرف بود و در وسط هم آب‌نما و مکانی برای بازی و تفریح. یه گوشه هم کافه‌ای بود که چند نفر پشت میزهای کوچولویش نشسته بودند‌.

………………………………………………..

قسمت چهلم و سوم

نازنین نمی‌دانست به من بخنده یا اخم کنه گفت: «باز دیونه شده‌ای‌ها؟ این حرف‌ها چیه می‌زنی؟» من خودم رو کنترل کردم و گفتم: «ببین عزیزم، این حوری خانم به من گفت داریم می‌ریم پیش خدا. بعد یه آقای جاهل ما رو آوردند تو آسانسور و یه دفعه طی‌الارض کردیم و اومدیم تواین خونه مجردی.

………………………………………………..

قسمت چهلم و دوم

به حوری گفتم: «گرفتی ما رو‌؟ این دیگه چه شوخی مسخره‌ایست؟ مگه می‌شه باری‌تعالی رو دید؟ اصلن مگه ایشان جسم هستند؟» با خودم فکر کردم که‌: «چه باکلاس در مورد باری‌تعالی صحبت کردم. ایشان ؟ تو اون عالم که بیچاره را پشیزی تحویل نمی‌گرفتم، اون اوایل که می‌گفتم برو بابا خدا کیلو چند؟

………………………………………………..

قسمت چهلم و یکم

گفتم: «حاج آقا شما اگه جای من بودید از مرز خل‌وچلی هم ردشده بودید. من اگر دوتا از ماجراهایی که در بهشت برایم اتفاق افتاده را برایتان تعریف کنم شما مغزتان هنگ خواهد کرد و خواهید گفت: «عجب سرگذشتی داشتی کل علی.» گفت: «لفاظی و بازی باکلمات ممنوع. برای من ننه من غریبم بازی درنیار‌، بگو ببینم چرا مامورین ما رو اذیت می‌کنی؟

………………………………………………..

قسمت چهلم

دادزدم‌: «یه لحظه صبرکن خواهر، بذار ببینم این‌جا چه خبره‌؟ اصلن این‌جا واقعن بهشت است‌؟ باری‌تعالی از اتفاقات این‌جا با‌خبر هستند‌‌؟ این کارها عین ظلم است، پس عدل‌شان کجاست‌؟ در آن دنیا می‌گفتند فلان‌کار را انجام دهید و بهمان‌کار را انجام ندهید ولی در بهشت هر‌کاری که دلتان بخواهد می‌توانید انجام دهید‌، گفتیم چشم.

………………………………………………..

قسمت سی‌ونهم

گفتم خوب به سلامتی، تا حاج آقا یکی دو روزی خواب تشریف دارند، من بروم و از زندگی لذت ببرم. در اتاق نشمین روبه‌روی تلویزیون ماهواره‌ای بهشت نشستم و شروع به زیر و رو کردن کانال‌ها شدم. اکثر کانال‌ها کد می‌خواستند و دلم می‌خواست حوری آن‌جا بود و کد دست‌رسی خودش را می‌داد تا می‌توانستم به‌طور مستقیم حوادث و اتفاق‌های بخش‌های مختلف بهشت و جهنم را ببینم.

………………………………………………..

قسمت سی‌وهشتم

فکر می‌کردم که با این ترفند از گیر صاحب‌خانه پرنفوذ و «ملا‌محمد عمر» تحریک‌شده خلاص شده و احتمالن برای مدتی در بازداشت‌گاه بهشت خواهم بود و سپس آزاد می‌شوم. ولی مثل این‌که قرار نبود من روی آرامش را در بهشت ببینم و بازی‌های بیش‌تری از سرنوشت در انتظارم بود. به محض ورود به انتظامات مرکزی بهشت مامور ارشد گزارشی از نحوه دستگیری من را به رییس داد و سفارش پیرمرد را به‌جا آورد.

………………………………………………..

قسمت سی‌وهفتم

مامور ویژه‌، من را که از تعجب و ترس دهانم باز مانده بود و رنگ به چهره نداشتم با «ملا محمد عمر» در سوییت دربسته‌ای در زیرزمین خانه یکی از بزرگان بهشت‌، که احتمالن همان دشمنی بود که نازنین می‌گفت، تنها گذاشت و رفت.

………………………………………………..

قسمت سی‌وششم

دیدن قیافه زیبای نازنین انرژی زیادی به من داد با حرارت زیاد داشتم ماجراهای چند روز قبل را برایش تعریف می‌کردم. حوری گفت‌: «عالیه جان، ایشون خودشون از همه ماجراها خبر دارند شما نمی‌خواد اونا‌رو دوباره تعریف کنید.» نازنین گفت‌: «بذار برام بگه، دوست دارم از زبون خودش بشنوم، دلم برای صداش تنگ شده.» حوری گفت: «آخه الان صداش هم عوض شده و صدای قدیمی نیست‌. داره خش‌گیری می‌شه.»

………………………………………………..

قسمت سی‌وپنجم

با دیدن قیافه «دیلاق» مریض صبح‌، مثل خانم‌ها سریع ملافه را دور خودم کشیدم. حوری که غیبش زده بود و من مانده بودم و یک غول بی‌شاخ و دم با نیم‌متر سبیل در صورت و نیم کیلو مو روی سینه. با صدای لرزانی گفتم: «آدرس این‌جا رو کی بهتون داد آقا؟» گفت: «می‌گی اون قرص‌ها چی بود صبح بهم دادی یا همین‌جا مراسم تحلیل رو به جا بیاورم.»

………………………………………………..

قسمت سی‌وچهارم

گفتم: «جان‌؟ مگه این‌جا آقایان هم پریود می‌شوند؟» با صدایی آهسته گفت: «آخه منم مثل شما چند وقته مجبور به تغییر جنیسیت شده‌ام‌.» گفتم‌: «ای داد و بیداد. از قرار معلوم این قضیه مخصوص من نبوده و جز مسایل روتین بهشت است، حالا یعنی من هم پریود می‌شوم؟» پیر‌مرد بنده خدا گفت: «من از کجا بدونم من اومدم پیش شما ببینم باید چه کار کنم‌؟ گفتم‌: «کاری نمی‌خواد انجام بدهی پدر‌جان. نه،  مادر جان‌ خودش می‌آید و خودش تمام می‌شود‌، هیچ زوری هم نیاز ندارد بزنی، راستی نوار بهداشتی هم گرفته‌ای‌؟»

………………………………………………..

قسمت سی‌و‌سوم

وقتی به هوش آمدم با لباس بیمارستان که یک روپوش بلند سرتاسری بود روی تخت‌، داخل بخش دراز کشیده بودم. دستی به بخش‌های پایینی بدنم زدم و جیغم هوا رفت. داد زدم: «چرا رضایت عمل نگرفتید. چرا با کنترل از راه دور مرا بیهوش کردید.

………………………………………………..

قسمت سی‌و‌دوم

نفهمیدم چه‌قدر در حال بی‌هوش بودم فقط چشم که باز کردم خودم را روی یکی از تخت‌های اورژانس دیدم در حالی‌که سرمی توی دستم بود و پرستاری هم بالای سرم ایستاده بود. گفتم: «ببخشید این حوری خانم ما رو ندیدید این دور و برا‌؟» پرستار با لبخندی گفت: «ما هم در خدمت هستیم آقای دکتر اگر قابل بدونید؟»

………………………………………………..

قسمت سی‌و‌یکم

نگهبان ول کن نبود و من رو با اون سر و وضع جلوی در نگه داشته بود و هر دقیقه یک درخواست و یک فرضیه را ارایه می‌کرد. داشتم از کوره در می‌رفتم که حوری را پشت سر خودم دیدم. گفت: «دست شما درد نکنه علی آقا‌؟ انگار نه انگار که حوری هست؟ فقط خودت رو دیدی و فرار را بر قرار ترجیح دادی؟

………………………………………………..

قسمت سی‌ام

من و حوری از جا پریدیم و با هم گفتیم: «چی شده‌؟ اتفاقی افتاده‌؟» پری گفت‌: «من نمی‌دونم فقط دستور فوری رسیده که شما تا نیم ساعت دیگه باید از این دیار خارج شده باشید.»

………………………………………………..

قسمت بیست‌و‌نهم

دلم می‌خواست همون‌جا یقه دکتر مسعودی رو بگیرم و حسابی از خجالتش در بیام ولی از ترس این‌که باز دوباره باعث ایجاد یک دردسر جدید برای نازنین بشم خودم رو کنترل کردم. بدون خداحافظی از اتاقش بیرون اومدم. با خودم گفتم باید هرجور شده خودم را از شر این دیار خلاص کنم و به بهشت برگردم.

………………………………………………..

قسمت بیست‌و‌هشتم

خانم «سینگ» به اسداله نگاهی کرد و گفت: «این مردک چه‌قدر پررو است که معاون اجرایی بهشت رو هم تهدید می‌کنه. فکر کنم خالی‌بند بزرگی باشه.» من رو به حوری کردم و گفتم‌: «از این‌جا دیگه جایی نمی‌ری غیب هم نمی‌شی، این سه تا مامور ویژه رو هم بفرست برند دنبال کارشان که دیگه اعصاب ندارم‌ها، هیچ نقشه جدیدی هم نمی‌کشید که من هرچه می‌کشم از دست نقشه‌کشی شماست.»

………………………………………………..

قسمت بیست‌و‌هفتم

از رفتار نفر اول تمام ترسم ریخت و بلافاصله برای این‌که کم نیاورم گفتم‌: «من زودتر سوک سوک کردم داداش.» نفر دوم جلو آمد و من رو تو بغل گرفت، یه بوی گندی می‌داد که نمی‌دونم بوی چی بود. طرف اصرار داشت لب‌های من رو ببوسه. ولی من به هر زوری بود از توی بغلش بیرون اومدم. نفر سوم جلو اومد و دستش رو دراز کرد و به انگلیسی گفت‌: «سلام من آلفرد هستم. از آشنایی شما خوش‌وقتم.» گفتم‌: «قیافه‌تان خیلی آشناست‌.»

………………………………………………..

قسمت بیست‌و‌ششم

من که دست‌پاچه شده بودم گفتم‌: «ویت پلیز. ویت. چی چی مدرکش تقلبیه‌؟» رو به اسداله کردم و گفتم‌: «به این خانم سینگ بگو پا تو کفش من نکنه و گرنه بد می‌بینه‌ها. ما بچه‌های مشهد به یکی گیر بدیم دیگه تمومه. تا طرف رو ناکار نکنیم دست ور نمی‌داریم.» یکی از آقایانی که هم‌راه خانم سینگ آمده بود جلوتر آمد و گفت‌: «منم بچه مشهدم داداش من. مگه مشکلی و نقصی تو کارته که می‌ترسی؟

………………………………………………..

قسمت بیست‌و‌پنجم

همون‌طور که داد می‌زدم و گریه می‌کردم گفتم‌: «یکی این دیونه رو ساکت کنه. با عمه‌ات از این دیار برو‌، مرتیکه از قلم‌افتاده.» صدای مریض دوم که تا چند لحظه قبل داشت آواز «بیا بریم از این دیار» رو می‌خوند قطع شد و با عصبانیت گفت: «پدر سگ! به عمه‌ام چیکار داری؟ علی، گوساله ظرفیت شوخی نداری چرا اومدی به این خراب شده.» با تعجب چشم‌هایم رو تیز کرده که ببینم این مریض از قلم‌افتاده کیه که من رو می‌شناسه‌.

………………………………………………..

قسمت بیست‌و‌چهارم

توی اتاق داشتم با خودم فکر می‌کردم که در باز شد و اسداله میرزای ما دوباره سروکله‌اش پیدا شد. گفتم: «ببخشید هم‌شهری. در این دیار احیانن در زدن یا اجازه گرفتن از قلم نیافتاده؟» اسداله میرزا که از ملاقات قبلی هنوز اخم‌هایش تو هم بود گفت:

………………………………………………..

قسمت بیست‌و‌سوم

از دیدن حوری داخل اتاق صحیح و سالم در‌جا خشکم زد. چند لحظه بعد به خودم آمدم و گفتم‌: «فیلم سینمایی بود؟ من‌که نصف‌جون شدم.» حوری در حالی‌که می‌خندید گفت‌: «چه‌قدر این لباس بهت می‌آد دکی جون‌؟ فکر کنم این‌جا لقب حکیم‌الدوله رو بهت دادند.»

……………………………………………….

قسمت بیست‌و‌دوم

با شنیدن سهمیه‌ی دایم جهنم یاد اون موقع افتادم که فقط یک روز سهمیه‌ی بهشت‌ رو داشتم و بقیه‌ی‌ اوقات مشغول عذاب کشیدن در جهنم بودم‌. بدنم به انواع عذاب‌ها عادت کرده بود و هفته‌ای شش روز در حال عذاب شدن، خم به ابرو نمی‌آوردم .

………………………………………………..

قسمت بیست‌و‌یکم

توی اتاق حوری روی تخت داشتم اتفاقات اون روز رو مرور می‌کردم . این مسئله به ذهنم خطور کرد که چه‌قدر زندگی در بهشت شبیه زندگی عادی در دنیای فانی خودمان است. همان کارهای معمول رو انجام می‌دهیم و فقط یک‌کم راحتی و آسایش‌مان بیش‌تر است.

………………………………………………..

قسمت بیستم

حوری چند قدمی از من جلوتر حرکت می‌کرد و من همان‌طوری‌که به اندام زیبا و جذابش نگاه می‌کردم  با خودم فکر می‌کردم که حوری که بد نمی‌شه این خانمه که بد می‌شه! یاد دوبی افتادم و اون دیدار اول که فائزه عالم خاکی و حوری عالم باقی رو ملاقات کرده بودم. با چند تا از هم‌کارهای خارج ندیده رفته بودیم دیسکو ایرانی‌ها. پزشکان محترم چنان آبروریزی راه انداختند که صد بار خودم رو لعنت کردم چرا آن‌ها رو با خودم آن‌جا برده بودم.

………………………………………………..

قسمت نوزدهم

رضا دوست و هم‌کار مشهدی‌ام که رنگش مثل گچ سفید شده بود مطابق ذات مشهدی‌اش سریع من رو فروخت و به غول بیابونی گفت‌: «آقا چرا ناراحتی‌؟ این آقای دکتر، مسوول این اورژانس هستند و همه کاره این‌جاند. شما هر کاری دارید با ایشون انجام دهید.»

………………………………………………

قسمت هجدهم

با ترس و لرز گفتم‌: «ببخشید شما این‌جا چه کار می‌کنید؟» مرد آمریکایی بدون این‌که به من نگاه کنه گفت‌: «ما هم می‌تونیم همین سوال رو از شما بپرسیم چون تا جایی که یادمون می‌آد روزهای زیادی در کنار هم در جهنم بودیم‌.» گفتم: «بعله شما درست می‌فرمایید من سهمیه بهشت یک روز در هفته داشتم که اخیرن بعد از به وجود آمدن یک رشته ماجراهای عجیب و غریب که شاید همه‌اش را نتوانم به انگلیسی برایتان بگویم سهمیه‌ام تمدید شده و تمام هفته در بهشت ماندگار شده‌ام.»

………………………………………………

قسمت هفدهم

در جواب دادن کمی مکث کردم، نازنین گفت‌: «مثل این‌که از جهنم رفتن هم زیاد بدت نمی‌آد‌؟» گفتم‌: «چی بگم واله. در بهشت هم آدم خوب دیدم و هم آدم بد ولی در جهنم همه یک جور بودند‌. آدم اون‌جا تکلیفش روشن‌تره. یه جورایی خسته شده‌ام.

………………………………………………..

قسمت شانزدهم

مامور کانون گفت‌: «اولن که ملاقاتی زمان ندارد و این‌جا هر کس هر وقت که دوست داشته باشد به ملاقات می‌آید دومن آقای دکتر علی، شما را همه می‌شناسند‌، خیلی معروف هستید‌. خودتان خبر ندارید. نقل کارهای شما این روزها گرم کننده محافل شب‌نشینی بهشت شده است.

…………………………………………………

قسمت پانزدهم

توضیح دادن برای حضرت اسرافیل از پاسخ سوالات نکیر و منکر دادن سخت‌تر بود به خصوص این‌که گوش‌هایش هم از شدت صدای شیپورش سنگین بود و حرف‌های من را درست نمی‌شنید و یا حداقل این‌جوری وانمود می‌کرد. تا به خودم آمدم متوجه شدم از حوری خبری نیست و غیب شده است‌.

…………………………………………………

قسمت چهاردهم

از این سوال من بیمار و هم‌راه او به خنده افتادند‌. صورتم از گفتن چنین سوال احمقانه‌ای قرمز شده بود. خودم را جمع و جور کردم و گفتم‌: «ببخشید. یک آن فکر کردم توی اون دنیا هستم و دارم مریض می‌بینم وگرنه این‌جا بیمه به چه کار می‌آید و همه الحمداله بیمه تکمیلی هستند.»

………………………………………………..

قسمت سیزدهم

باز در موقعیت عجیب دیگری گرفتار شده بودم. دیدن استاد جراحی‌، وضعیت بهم ریخته حوری‌، صندلی در هوا چرخاندن یکی از مقربان درگاه، اولین روز کشیک‌، همه و همه نشانه‌هایی از اوضاعی ناجور می‌داد‌. با خودم فکر کردم الان یک گند اساسی به اورژانس بیمارستان مرکزی بهشت می‌زنم.

………………………………………………….

قسمت دوازدهم‌

همه به حالت خبردار ایستادیم‌. پس از چند لحظه خانمی بلند قد و زیبا با لباسی بسیار شیک و موهای طلایی وارد اتاق شد‌. دکتر مسعودی در حالی‌که از کمر دولا شده بود گفت‌: «سلام عرض شد جناب معاون.»

……………………………………………….

قسمت یازدهم

داشتم به حرف اون بنده خدا که من رو از بازداشت‌گاه بهشت ترسانده بود شک می‌کردم چون یک‌ساعتی بود که همه‌جا رو گشتم و غیر از امکانات و شرایط فوق‌العاده رفاهی و تفریحی هیچ چیز دیگری پیدا نکردم‌. فقط ورودی اتاقی را دیدم که رویش تابلوی ورود مطلقن ممنوع نوشته شده بود و هیچ کس را هم نمی‌گذاشتند به آن نزدیک شود. از هر کی پرسیدم در آن‌جا چه خبر است کسی جواب درست حسابی نمی‌داد.

………………………………………………

قسمت دهم

دیدن حسن در آن موقعیت و آن مکان خود عذابی دیگر بود که مانند تمام اتفاقات روزهای گذشته عجیب بود و باور نکردنی‌. گفتم‌: «تو یکی رو فکر نمی‌کردم در بهشت ببینم. فکر کنم ترازوی عدالت بفهمی نفهمی یه کم داره بد کار می‌کنه‌.»

…………………………………………….

قسمت نهم

یادم آمد یک آدم معروف تو دنیای خاکی می‌گفت «اگر کنار آب بودی و آب نخوردی مردی وگرنه تو بیابان که همه از مجبوری تشنه می مانند.» حالا شده بود حکایت ما و بهشت برین. آدمی که در محدودیت قرار می‌گیرد تازه متوجه اطرافش می‌شود و داشته‌ها و نداشته‌هایش برایش علنی می‌شود.

……………………………………………

قسمت هشتم

خیلی وقت بود دلم می‌خواست بابام رو ببینم یا حداقل صداش رو بشنوم‌. دلم خیلی براش تنگ شده بود ولی شاید کم‌تر دلم می‌خواست بابام من رو در چنین موقعیتی ببیند. گفتم: «‌بابا‌ می‌بینی همشون به من گیر دادن من رو مظلوم گیر آوردن؟»

……………………………………………

قسمت هفتم

هر اتفاقی را تصور می کردم جز دیدن همسر گرامی در آن مکان و در آن وضعیت. رنگم مثل گچ سفید شده بود و به تته پته افتاده بودم‌. فکر می‌کردم زن‌ذلیلی فقط مخصوص عالم خاکی است و در عوالم دیگر از ذلالت ما مردها کاسته می‌شود. ولی زهی خیال باطل.

……………………………………………

قسمت ششم

گفته‌های حضرت نکیر مثل پتک روی سرم فرود آمد‌. چون انتظارش را نداشتم شوکه شدم با خودم فکر رفتن به جهنم رو کرده بودم و خودم را آماده عذاب جسمی‌، حالا موقعیت عوض شده بود و من باید می‌رفتم بهشت تا عذاب روحی ببینم‌. حضرت منکر به من نهیب زد و گفت‌: «استغفار کن پسر‌. بهشت مکان آرامش است نه عذاب‌. این افکار را از خودت دور کن تا گرفتار قهر باری‌تعالی نشوی.»

…………………………………………..

قسمت پنجم

برانکارد به سرعت به سمت اورژانس بیمارستان مرکزی بهشت در حال حرکت بود و من روی آن‌، خودم را به بیهوشی زده بودم‌. تجربه جالبی بود‌، اولین‌بار بود تمارض می‌کردم‌. همیشه بیماران پیش من تمارض می‌کردند و حالا خودم داشتم این کار را انجام می‌دادم.

………………………………………….

قسمت چهارم

با خودم گفتم با این همه دردسر خوب شد سهم من از بهشت فقط یک روز شد و گرنه بدبخت بودم‌. برادر عزیز جنوبی ما خودش رو به من رساند و روی نیمکت کنارم نشست‌. گفت‌: «ولک خیلی باحالی‌ها‌! خوب جایی ما رو فرستادی‌ها‌! کلی حال کردیم از وقتی تو زحمت کشیدی و ما رو منتقل کردی این‌جا!»

………………………………………….

قسمت سوم

همین‌طور که داشتم با حوری به سمت خونه‌ش حرکت می‌کردم یاد موقعی افتادم که در دوران نوجوانی قرار بود اولین کار خلافم رو انجام بدم و بروم خانه دختر همسایه بغلی‌مان‌، به من از روی پشت بام که محل قرارهایمان بود گفته بود آن روز عصر پدر و مادرشان خونه نیستند و من می‌توانم بروم در خانه آ‌ن‌ها و زنگ بزنم و اگه کوچه خلوت بود خودم رو به داخل خانه‌شان برسانم‌.

…………………………………………

قسمت دوم

«هی آقاهه‌! بلند شو‌! مگه می خوای تمام روز رو بخوابی‌!» با این صدای دلنشین چشم‌هام رو باز کردم و خودم رو روی چمن‌های محله منشادین  بهشت دیدم. در‌حالی‌که یک فرشته زیبا‌! نه همون حوری خودم‌! بالای سرم ایستاده بود و سعی می‌کرد من رو بیدار کند‌! خودش بود‌، در نگاه اول شناختمش‌. با این‌که همشون یک شکلند ولی یه جورایی‌با بقیه فرق داشت‌.

…………………………………………

قسمت اول

از خدا پنهان نیست ( ان اله اعلم بکل امور) از خودم هم پنهان نیست ( چون خودم دارم می‌گم) از شما هم پنهان نخواهد ماند ( چون به قول قدیمی‌ها آلو در دهان من نم نخواهد کشید و عادت ندارم هیچ رازی را بیشتر از چند ثانیه مخفی نگه‌دارم ) . آقا واقعیت این است که من علاقه شدیدی به عوالم بالا دارم.

«نوشته فوق می تواند نظر نویسنده باشد و الزامن نظر رادیو کوچه نیست»

|

TAGS: , , , 

۱ Comment