Saturday, 18 July 2015
24 June 2021
طنز در پزشکی- (‌قسمت دوازدهم‌)

«سه‌شنبه‌ها با حوری»

2010 June 15

علی انجیدنی / رادیو کوچه

همه به حالت خبردار ایستادیم‌. پس از چند لحظه خانمی بلند قد و زیبا با لباسی بسیار شیک و موهای طلایی وارد اتاق شد‌. دکتر مسعودی در حالی‌که از کمر دولا شده بود گفت‌: «سلام عرض شد جناب معاون.» حوری هم فورن سلام کرد و دست به سینه ایستاد. من مثل جن زده‌ها با دهان باز ایستاده بودم و هاج و واج به معاون اجرایی بهشت که تا به حال فکر می‌کردم حتمن یک مرد است نگاه می‌کردم و حتا یک کلمه هم از دهانم خارج نمی‌شد. بالاخره با کلی زور زدن تنها تونستم بگم‌: «نازنین. تو این‌جا چه می‌کنی‌؟» چشم‌های حوری و دکتر مسعودی داشت از تعجب از کاسه در می‌آمد‌. حوری گفت‌: «دکی. مگه تو ایشان را می‌شناسی‌؟» صدای خانم معاون در آمد که‌: «اختیار دارید. ما چند سالی هم با هم زندگی کرده‌ایم.» من مانده بودم چه بگویم و چه کار کنم‌، انتظار این مورد را اصلن نداشتم‌.

فایل صوتی را از اینجا بشنوید

 

فایل را از این جا دانلود کنید

احساس سرگیجه شدیدی به من دست داد و چند لحظه بعد نفهمیدم چه اتفاقی افتاد‌. به هوش که آمدم دیدم روی یکی از تخت‌های اورژانس بیمارستان خوابیده‌ام و حوری بالای سرم ایستاده و به قطرات سرمی که به من وصل شده بود نگاه می‌کرد. گفتم‌: «نازنین من کجا رفت‌؟» حوری گفت‌: «خجالت بکش. نازنین من چیه؟ ایشان جز مدیران ارشد در بهشت هستند. مقام ایشان خیلی بالاست که کسی بخواد با اسم کوچک صدایشان بزند. من تعجب کردم ایشان شما را شناختند.» گفتم: «کجای کاری بابا جان. گفت بهتون، من و نازنین جون چند سال با هم زندگی کردیم. البته از حق نگذریم مثل بقیه موارد در حق اون هم بدی‌های زیادی کردم ولی خیلی با هم صمیمی بودیم تا جایی‌که ..» صحبت‌مان را منشی مدیریت بیمارستان قطع کرد به محض ورود به کابینی که تخت من در آن قرار داشت گفت: «اگر حالتان مساعد است لطفن سریع‌تر به اتاق مدیر بیمارستان برگردید جناب معاون هنوز منتظر شما هستند.»

من را با ویلچر به سمت اتاق مدیر بیمارستان بردند. تا با آن وضعیت وارد اتاق شدم نازنین جون (همان جناب معاون محترم اجرایی بهشت ) بلند شد و به سمت من آمد و در حالی‌که دستم را می‌گرفت با مهربانی گفت‌: «علی جون. نبینم روی ویلچر نشسته باشی. پاشو عزیز. از تو این قرتی بازی‌ها بعیده.» من تکانی به خود دادم و با هزار عشوه و ناز بلند شدم و در حالی‌که داشتم فکر می‌کردم عجب پارتی کلفتی در بهشت داشته‌ام و خودم خبر نداشتم خودم را روی یکی از کاناپه‌های اتاق دکتر مسعودی انداختم.

با خودم گفتم الان فرصت خوبی است که بتونم حسابی حال دکتر مسعودی را بگیرم و بخاطر همه ضد حال‌های او ازش انتقام‌گیری کنم‌. با صدای نازنین به خودم آمدم که داشت می‌گفت‌: «آقای دکتر مسعودی.شما موظف هستید با این آقای دکتر هم به عنوان پزشک اورژانس بیمارستان و هم به عنوان مسول بخش اورژانس هم‌کاری کنید. ایشان هم باید بتوانند هم به عنوان یک هم‌کار خوب و هم به عنوان مدیر از آقای دکتر مسعودی تبعیت کنند. این یک دستور است و هرکس در این ماجرا خطایی مرتکب شود به شدید‌ترین نحوه تنبیه بهشتی در انتظارش خواهد بود.» من فورن جواب دادم: «چشم نازنین خانم. من مزه تنبیه بهشتی را چشیده‌ام‌. از صد تا عذاب جهنمی بدتر است‌. قول می‌دهم کاری نکنم که کار به آن‌جا برسد.» دکتر مسعودی با اخم و ناراحتی فقط چشم قربانی گفت و ساکت شد.

با راهنمایی دکتر مسعودی به طرف اورژانس بیمارستان راه افتادیم‌. ایشام علی‌رغم میل باطنی‌اش با سردی تمام من را به پرسنل اورژانس معرفی کرد‌. قرار شد سه روز هفته که در بهشت هستم صبح‌ها دو ساعت به عنوان مسول اورژانس به ککارهای مدیریتی اورژانس برسم و عصر آن سه روز را هم کشیک اورژانس را تقبل کنم و سه روز دیگر هفته هم که در جهنم باشم. اولین روز کاری خود را در اورژانس بیمارستان مرکزی بهشت با اعتماد به نفس خیلی زیاد و با قدرت و غرور و به پشت گرمی معاون اجرایی بهشت شروع کردم. سریعن یک روپوش پزشکی اندازه من برایم آوردند و منشی‌های اورژانس منتظر دستور من بودند که در ابتدای کار از آن‌ها سراغ دکتری را گرفتم که روزی که من تمارض می‌کردم و من را آن‌جا آورده بودند کشیک بود.

گفتند: «دو روز دیگر کشیک دارد و الان نوبت جهنمش است. برایش پیغام گذاشتم که هر وقت آمد سری به من بزند.» به خودم گفتم: «باید این‌جا مواظب باشی که بهانه‌ای به دست کسی ندهی و دنبال عشق و عاشقی هم نیفتی که در این‌جا با وجود دکتر مسعودی آخر عاقبت ندارد.»

شیفت بعدازظهر شروع شد و من پس از مدت‌ها دوباره شروع کردم به مریض دیدن. حس جالبی بود. آدم پس از مرگ‌، در بهشت‌، تو بیمارستان‌، مریض ویزیت کند و مریض‌ها هم در نهایت نمیرند. برای اولین بار بود که با خودم فکر کردم خوب. این‌جا که عالم ابدی هست و کسی در این عالم دیگر نمی‌میرد پس چرا ما این‌جا بیماران را درمان می‌کنیم. به خودم گفتم من که تخصص‌ام کشتن بیماران است الان چکار کنم؟ اینا که نمی‌میرند.

در همین فکرها بودم که اولین مریض وارد شد‌. آقای میان سالی که دو نفر دیگر کشان کشان او را به داخل آوردند‌. هنوز روی تخت معاینه نگذاشته بودند پرسیدم چی شده؟ یکی از همراهان گفت‌: «آقای دکتر. این بنده خدا همسایه ما تو خیابون مقربین است‌. چند روز بود ازش خبر نداشتیم امروز رفتیم خونه‌اش دیدم دراز به دراز افتاده و نای حرف زدن و راه رفتن ندارد.» گفتم: «نکنه حوری زیادی درخواست کرده است و موتور سوزونده.» خودم بعد از این شوخی زدم زیر خنده. دیدم هر سه نفر اخم‌‌هایشان در هم رفت‌. هم‌راه دوم گفت:«مثل این‌که آقای دکتر تازه کار هستند‌. گفتیم ساکن خیابان مقربین هستند ایشان‌. یعنی ایشان جز مقربان درگاه باریتعالی هستند. ایشان جناب آقای …» بیمار با اشاره دست هم‌راه را ساکت کرد و لب‌هایش را چند بار تکان داد بدون این‌که صدای مفهمومی از آن خارج شود. فقط تونستم از بین آن‌ها چند کلمه را بفهمم‌: «دکتر .. کارش …بکنه.» گفتم: «این سووالات را باید ما از همه بپرسیم.

در ضمن من مسوول جدید اورژانس بیمارستان هستم.» بیچاره‌ها ساکت شدند و من مریض را معاینه کردم و به بخش اورژانس برای تحت نظر بودن و انجام آزمایشات تکمیلی فرستادم. منتظر ورود بیمار دوم بودم که صدای جیغی از داخل بخش اورژانس بلند شد و من به‌دو خودم را به داخل بخش رساندم و با دیدن حوری با سرو وضع بهم ریخته و استاد جراحی روی زمین و بیمار اولی که صندلی رو در هوا تکون می‌داد بر سر جای خود میخکوب شدم …. ( ادامه دارد..)

«نوشته فوق می تواند نظر نویسنده باشد و الزامن نظر رادیو کوچه نیست»

|

TAGS: , , , , , , 

۱ Comment