Saturday, 18 July 2015
21 September 2020
نامه فاطمه موسوی به پدرش،

«ما هم‌چنان سبز ایستاده‌ایم»

2010 June 22

مطلب‌هایی که در این بخش تارنمای رادیو کوچه منتشر می‌شود یا بر اساس تقاضای مدیر وبلاگ و یا انتخاب دبیر روز است و نگاهی بی‌طرفانه در آن حاکم است که می‌تواند از هر گروه یا دسته و یا مرامی باشد. این رادیو باز نشر وبلاگستان را فرصتی برای نقد و بررسی آن می‌داند. این بخش با هدف ایجاد فرصت نقد و بررسی در فضای رسانه‌ای وب منتشر می‌شود و بی‌شک نظر نویسندگان آن است و نه رادیو کوچه. کوچه خود را موظف به انتشار عمده نظرهایی می‌داند که در وبلاگستان منتشر می‌شود و از آن مطلع می‌شود.

فرزند شهید سید‌علی موسوی به مناسبت روز پدر نامه‌ای برای پدرش نوشت‌. وی در بخشی از نامه‌ی خود ‌آورده است‌: «تو خود خوب می‌دانی که ما همگی محکم، پابرجا و هم‌چنان سبز ایستاده‌ایم و راه سبزت را ادامه خواهیم داد. پس در آستانه میلاد مولای عدالت پیشه‌مان علی(ع) رضایتت را از ما اعلام کن. لااقل به خوابمان بیا و دست پرمهرت را بر سرمان بکش که سخت دلتنگ و آرزومند آنیم».

متن نامه‌ی فرزند شهید موسوی به شرح زیر است:

به‌نام خداوند قادر متعال

سلام پدر،‌۶ ماه است که واژه پدر برایم غریب شده است. ۶ ماه است که دیگر سلام‌هایم جوابی برایشان پیدا نمی‌شود. حسرت گفتن یک پدر و شنیدن جواب، ۶ ماه است که مرا می‌آزارد. صدای زنگ در و سلام‌های بلند و توام با خنده‌های تو هنوز در گوشم طنین‌انداز است و چه سخت است که تو آن‌جا باشی و من این جا روز پدر را برایت جشن بگیرم. خاطرت هست که مناسبت‌ها را خودم کیک می‌پختم و منتظر می‌شدم تا تو بیایی و کیک را در حضور تو می‌بریدم. امسال هم به بهانه روز پدر کیک می‌پزم و رویش با سبز می‌نویسم: «پدر شهیدم روزت مبارک. هدیه امسال را خودم برایت می‌آورم، چند شاخه گل و لبخندی که بر روی لبانم نشسته است و می‌دانم که تو را شاد می‌کند.»

به پسر ۸ ساله‌ات که تازه باسواد شده می‌گویم واژه پدر را خودش برایت بنویسد و هم‌راه با گل ها بر سر مزارت بیاورد، پسری که با شوق حروف الفبا را یاد گرفت تا بتواند با نوشتن نامت تو را خوشحال کند. افسوس که آن‌ها دلشان به چشمان غمناک پسر کوچکی هم رحم نکرد و او اولین بار نام تو را در دفترش این‌گونه نوشت: «شهید سیدعلی موسوی حبیبی» و با شوقی کودکانه به من نشان می‌داد که: فاطمه ببین درست نوشته‌ام و من بغضم را مثل همیشه فرو می‌خوردم و می‌گفتم: آره درسته عزیزم، نمره‌ات بیست است. نمره تو و پدر شهیدمان.»

مادرمان نیز سخت دل‌تنگ است ولی محکم ایستاده تا جای تو را هم برایمان پر کند، حتا سعی می‌کند اشک‌هایش را از ما مخفی کند تا دلمان نلرزد ولی من خوب می‌فهمم در قلبش طوفانی برپاست. پدرجان! تو خود خوب می‌دانی که ما همگی محکم، پابرجا و هم‌چنان سبز ایستاده‌ایم و راه سبزت را ادامه خواهیم داد. پس در آستانه میلاد مولای عدالت پیشه مان علی(ع) رضایتت را از ما اعلام کن. لااقل به خوابمان بیا و دست پرمهرت را بر سرمان بکش که سخت دل‌تنگ و آرزومند آنیم.

پدرم، بابای خوبم، دلم تنگ است برای خنده‌هایت، برای شوخی‌هایت، برای دست‌های نوازشگرت، برای شانه‌هایت که تکیه گاهی محکم برایمان بود. همیشه می‌گفتی تا من هستم از هیچ چیزی نترس ولی الان که نیستی…. اما نه، تو باعث شدی که تکیه‌گاهی محکم‌تر پیدا کنم.«خدا» کسی که امانتش را از ما گرفت و خود کفیل ما شد و من راضیم به رضای او، می‌دانم که مرا به آزمایشی سخت مبتلا کرد تا من حضورش را پررنگ‌تر از قبل حس کنم و این‌طور هم شد و من بسیار خوشحالم که تو در کنار او آرامش یافته‌ای.

به قول دکتر شریعتی: «شهید انسانی است که در عصر نتوانستن و غلبه نیافتن با مرگ خویش بر دشمن پیروز می‌شود و اگر دشمن را نمی‌کشد، رسوا می‌کند.» و در مورد تو نیز این گونه شد و شهادت مظلومانه‌ات، رسوایی بزرگی را برای دشمنان به بار آورد و من ۶ ماه است با افتخار سرم را بالا گرفته‌ام و برای همیشه افتخار می‌کنم که پدرم شهید راه آزادی است و من فرزند چنین شهیدی.»

به گفته شهید مطهری: «مپندارید که شهدا رفته‌اند و ما مانده‌ایم بلکه آن‌ها مانده‌اند و گذر زمان ما را با خود برده است.»

و من در گذر زمان ایستاده‌ام هم‌چون درختی تنومند و سبز که ریشه‌هایی قوی در دل خاک دارد و تنش از گزند بدخواهان و تبر جنگل بانان آسیبی نمی‌بیند و به مظلومیتت سوگند که تا گرفتن انتقام خون تو از پا نمی‌نشینم و از افشای حقایق باکی نخواهم داشت.

پدرم! چه کنیم که تو برای این دنیا ساخته نشده بودی، دلت جای دیگری بود دلتنگ او بودی و وعده‌هایش و عاقبت چه زیبا و عاشقانه به سوی محبوبت شتافتی، برو سفر به‌خیر ولی هراز گاهی به ما هم سری بزن.

«رفت تا از گرد زمین پاک بماند آسمانی‌تر از آن بود که در خاک بماند»

پدرم روزت مبارک. امیدوارم خدا به هم‌راه دیگر شهدای راه آزادی روزتان را برایتان جشن بگیرد. به‌بخش مرا که دیگر قلمم توان ندارد تا بیش‌تر از دل‌تنگی‌هایی که خود بیش از همه به آن آگاهی، برایت بنویسد. بدان که ما راضی هستیم به رضای خدا و شادیم به شادی تو.

پدرم دیده به سویت نگران است هنوز                            غم نادیدن تو بار گران است هنوز

آن قدر مهر و وفا بر همگان کردی تو                         نام نیکت همه جا ورد زبان است هنوز

دخترت فاطمه

«نوشته فوق می تواند نظر نویسنده باشد و الزامن نظر رادیو کوچه نیست»

|

TAGS: , , , ,