Saturday, 18 July 2015
20 September 2020

«ما می‌خواهیم که زنده بمانی»

2010 June 29

آن‌چه در این بخش می‌آید فقط انتخابی از رادیو کوچه در بین رسانه‌ها است و این رادیو دخل و تصرفی در آن ندارد.

تغییر برای برابری – سایت‌ها را می‌گردیم، از لحظه‌ای که خبر را شنیده‌ایم سایت‌ها را به دنبال اسمت به دنبال نشانی از تو می‌گردیم که نشانی، کم پیدا‌ست‌، مثل رد پاهایت روی برف روزی که از خانه فرار کردی و ده ساله بودی که لابد توی برف گم می‌شده‌اند یا روی سنگلاخ کوه یا زیر تابش آفتاب در دشت که نمی‌دانم چه فصلی بوده، فصل رفتنت را انگار اما رقم می‌زنند که تابستان باشد، می‌گردیم باز که نشانه‌هایت را کنار هم بچینیم ببینیم محارب خدا چه شکلی بوده، چه کرده در کدام دادگاه به کدام نشانی، محاربه‌اش ثابت شده باز هم رد پایت گم شده، رد پایت حتا در دادگاه هم نیست که چند دقیقه‌ای بیش‌تر مهمانش نبوده‌ای که لابد محاربه از قیافه‌ات می‌باریده و نیازی به اثبات نداشته. پدرت صدایش لرزیده وقتی که گفته تو موقع فرار سواد نداشتی‌، با دست‌های کوچک ده ساله‌ات کار خانه می‌کردی، مثل هزاران زن بی‌نشانی دیگر، تو هم بی‌نشان بودی، پی‌نشان یافتن به کوه زدی یا چه؟ نمی‌دانم اما امروز هم که قرار گذاشته‌اند تا طناب دار زندگی 27 ساله‌ات را پایان دهد هنوز نشانی از تو نیست.

هیچ کس وکیل تو نیست، آن‌که بنا را بر ناپدید کردن تو از حیات گذاشته، نشانه‌هایت را پاک کرده‌اند، اجازه نداده‌اند حتا وکیلی که خواسته‌ای دستش به پرونده تو برسد، هیچ ردپایی به تو نمی‌رسد، نوشته‌اند فعالیت تبلیغی می‌کرده‌ای، نوشته‌اند در راه خانه‌ات دستگیر شده‌ای وقتی می‌خواستی به روستایی در ماکو بروی‌، همان‌جا که روزی از آن گریختی، کجایی دختر؟ محاربه‌ات با خدا بود یا با زندگی که در آن برایت نشانه‌ای نبود، محاربه‌ات با سرنوشتت بود؟ زندگیت ردپاهای شیرین را به خاطر می‌آورد، شیرین که ردپای آخرش در بهار جاودانه شد، شیرین که می‌خندد از درون قاب عکس.

ما می‌خواهیم که تو زنده بمانی، می‌خواهیم که نشانی‌هایت کامل شوند، می‌خواهیم نبرد تو با زندگی و سرنوشت زنانی که محکوم به بی‌سوادی بودند‌، برگ آخرش چوبه‌ی دار نباشد، ما می‌خواهیم همه قوای زنانه‌ات را به کار گیری، زنده بمان زینب، زنده بمان و به روستایت بازگرد، این بار نه در حکم زنی بی‌سواد و جارو به دست با کوهی از آرزوهای برآورده نشده، بازگرد با شیپور تغییر.

ما می‌خواهیم که تو زنده بمانی، ما می‌خواهیم که اعدامت نکنند، می‌خواهیم که تو و همه‌ی زنان آن روستای کوچک دوباره امید به زندگی را احساس کنند، زینب ما با تو می‌مانیم تا آخرین لحظه، هرچند که دستمان خالی است و دل‌هایمان دل دل نتوانستن می‌کند، از همه‌ی سازمان‌های داخلی و بین‌المللی حقوق بشری که جان دختر 27 ساله برایشان مهم است، از قاضی آخر، آخری نفری که می‌تواند مانع مرگ تو شود، می‌خواهیم ما را در رسیدن به آرزویمان کمک کنند، ما می‌خواهیم که زنده بمانی زینب جلالیان.

«نوشته فوق می تواند نظر نویسنده باشد و الزامن نظر رادیو کوچه نیست»

|

TAGS: , , ,