Saturday, 18 July 2015
30 September 2020
طنز در پزشکی_(قسمت شانزدهم)

«سه‌شنبه‌ها با حوری»

2010 July 21

علی انجیدنی/ رادیو کوچه

مامور کانون گفت‌: «اولن که ملاقاتی زمان ندارد و این‌جا هر کس هر وقت که دوست داشته باشد به ملاقات می‌آید دومن آقای دکتر علی، شما را همه می‌شناسند‌، خیلی معروف هستید‌. خودتان خبر ندارید. نقل کارهای شما این روزها گرم کننده محافل شب‌نشینی بهشت شده است. مخصوصن من از ماجرای حضور شما و آواز خواندن‌تان در بالکن خانه حوری و فرار با ذلت شما از آن‌جا خیلی خوشم می‌آید.» اول صبح گیر یه آدم پر حرف که اتفاقن از همه چیز زندگی‌ات هم خبر‌دار باشد بیافتی خیلی دردناک و عذاب‌آور است. طرف نیشابوری‌الاصل و پر چانه بود و بدون توجه به رفتار و گفتار و عکس‌العمل من مرتب خاطره‌های شخصی من را بلند‌بلند تعریف می‌کرد و خودش قاه قاه می‌خندید. پریدم وسط حرفش و گفتم‌: «راستی گفتی ملاقاتی من کی بود‌؟» گفت: «من هنوز به موضوع ملاقاتی شما نرسیده‌ام اون هم کلی ماجرای باحال و خنده‌دار داره که باید تعریف کنم برات.»

فایل صوتی را از اینجا بشنوید

 

فایل را از این جا دانلود کنید

کم‌کم داشت کاسه صبرم را لبریز می‌کرد‌، فکری به ذهنم رسید و گفتم‌: «ببخشید. من عجله دارم باید برم دست‌شویی. دست‌شویی کجاست‌؟» مامور با خیال راحت گفت‌: «حالا عجله نکن. امروز آب دست‌شویی‌های کانون قطع شده و فعلن کسی نمی‌تونه دست‌شویی بره» گفتم‌: «خیلی ضروری است. نمی‌تونم تحمل کنم.» با خنده گفت‌: «پس بهتره زنگ بزنی اورژانس‌، دوستانت بیایند سونداژ ادراری‌ات کنند آقای دکتر.» از کوره در رفتم و داد زدم‌: «می‌شه تشریف ببرید بیرون من می‌خواهم دوباره بخوابم.» بنده خدا که روی سنگ‌پای قزوین رو سفید کرده بود با تمسخرگفت‌: «این‌جوری بخوابی ممکنه تخت‌تون رو خیس کنید آقای دکتر. می‌خواین بگم براتون قرص ایمی پرامین بیارند‌؟» با عصبانیت گفتم‌: «اولن ایمی پرامین رو برای شب ادراری بچه‌ها می‌دن و روی من تاثیری نداره. ثانین تو نمی‌خواد اطلاعات پزشکی رو به رخ من بکشی. ثالثن با زبان خوش از در بیرون می‌ری یا بگم رییس‌ات حالت رو بگیره‌.»

با لهجه شیرین نیشابوری گفت‌: «حالا بذار حال اونهایی رو که گرفتی جا بیاد بعد بیا سر وقت ما‌، عمو جان. تو خدای ناکرده همشهری ما هم هستی.» از جا بلند شدم و از در اتاق خارج شدم و بدون توجه به مامور خودم رو به سالن اصلی طبقه همکف رسوندم‌. ناگهان چشمم به همسر گرامی افتاد که در گوشه‌ای از سالن منتظر ایستاده است تا خواستم برگردم و از جایی دیگه برم که من رو نبینه دیر شده بود و با اشاره دست من رو فراخواند. من لبخند زنان به سمتش رفتم و گفتم‌: «اه! سلام‌. چه خوب شد دیدمت. این‌جا اومدی ملاقات من‌؟» گفت: «بله آقا. اومدم از شما بخوام برای یکی از دوستانم یه کاری انجام بدی. از حوری شنیدم معاون اجرایی بهشت پارتی شما هستند.» گفتم: «نه بابا. اون حوری هم داره غلو می‌کنه. ایشان فقط یک‌بار من رو دیده‌اند و از من خوششان آمد و به من چند روز سهمیه بهشت جایزه دادند.»

صدای حوری از پشت سرم شنیده شد  که می‌گفت‌: نالبته به گفته خودشان چند سالی هم با هم زندگی کرده بودند و سهمیه دایم بهشت به ایشان داده‌اند نه چند روز.»

با عصبانیت برگشتم تا چند تا متلک آب‌دار نثارش کنم که با دیدن چهره زیبایش مثل همیشه همه چیز را فراموش کردم و هم‌چنان که نیشم تا بنا گوش باز بود گفتم‌: «اه! چه خوب شد دیدمت. دلم ….» بقیه حرفم را خوردم و رو به همسر گرامی کردم و گفتم: «چشم خانم. با ایشان صحبت می‌کنم‌. حالا مشکل این دوست شما چیست؟» جواب داد: «ایشان می‌خواهند علیه یک نفر که به ناحق در بهشت حضور دارند اقامه دعوی کنند شاید ایشان را دوباره به جهنم برگردانند. می‌تونی براش کاری کنی؟» با اعتماد به نفس همیشگی گفتم‌: «آره جونم. مطمئن باش. بهش بگو مشکلش رو حل شده فرض کنه. فقط من نمی‌دانم این‌جا که گیر افتادم چه جوری با ایشان تماس بگیرم.» حوری گفت‌: «این مشکل رو من حل کرده‌ام‌. با حضرت اسرافیل صحبت کردم و ایشان راضی شدند همین یک شب رو به‌عنوان جریمه شما منظور کنند و شما امروز آزاد شوید. فقط فراموش نکنید در قبال این کار باید مشکل دوست خانمت را حل کنید.»

چشم غلیظی گفتم و به اتاق برگشتم تا ببینم چیزی از وسایلم را جا نگذاشته باشم. مامور پر‌حرف را که دیدم گفتم‌: «به رییس‌ات سلام برسون و بگو دکتر امروز عصر برای معاینه مجدد شما در اورژانس بیمارستان بهشت منتظرتون هستند انشااله بتوانم بخشی از زحماتشان را جبران کنم». صدای مدیر کانون از پشت سرم آمد که داشت با حوری و خانمم بلند بلند صحبت می‌کرد: «کدوم نفهمی دستور آزادی این مردک را امضا کرده است‌؟ مگه من می‌گذارم به‌همین سادگی مسول اورژانس بیمارستان از دستم در برود.» حوری با خون‌سردی جواب داد‌: «حضرت اسرافیل خودشان دستور داده‌اند‌. این هم دست‌خط ایشان.»

مدیر کانون که انگار آب سردی رویش ریخته باشند گفت‌: «ببخشید. بی‌خودی عصبانی شدم. دستور ایشان کاملن مطاع است.» رو به یکی از مامورین کرد و گفت: «زود باشید ترتیب کارهای مربوط به آزادی ایشان را بدهید.» در هنگام خروج به مدیر کانون گفتم‌: «انشا‌اله در اورژانس بیمارستان حضرت‌عالی را دوباره ملاقات کنیم.» در حالی‌که رویش را برمی‌گرداند با غیظ و آهسته گفت‌: «برو گمشو دکتر گوساله پر رو.»

با حوری و خانم از ساختمان کانون بیرون آمدیم و با ماشین حوری به طرف معاونت اجرایی بهشت حرکت کردیم.

در طی مسیر از خانم پرسیدم که دوستش کی هست و از چه کسی شاکی است؟ جوابم را درست حسابی نداد و من را تنها جلوی ساختمان اصلی پیاده کردند‌.

وارد ساختمان شدم و پس از ثبت مشخصات و بازرسی من را به سمت دفتر نازنین که در طبقه انتهایی قرار داشت راهنمایی کردند‌. هنوز به دفتر وارد نشدم که دیدم نازنین به استقبالم آمد و مرا توی بغلش گرفت‌. مثل همیشه نازنین زیبا و جذاب به نظر می‌رسید. روی مبل راحتی نشستم و او هم کنارم نشست. گفت‌: «خیلی خوش آمدی علی جون. خیلی دلم برات تنگ شده بود. بر خلاف خیلی‌ها نمی‌دونم تو ذهن من چرا از تو فقط خوبی مونده و خاطرات خیلی خیلی شیرین. این باعث می‌شه دلتنگی‌هام بیش‌تر بشه.» مثل خر کیف می‌کردم و با ناز گفتم‌: «منم همین‌طور نازنین جان. الان اگه برات تعریف کنم بعد از رفتن تو چه بلاهای سر من اومد هم اشک تو سرازیر می‌شه هم خودم می‌زنم زیر گریه.نمی‌خوام گذشته‌های تلخ رو به یادم بیارم‌. دوست دارم قدر این لحظه‌ای که دوباره با هم هستیم رو بدونم و ازش لذت ببرم.»

نازنین با خنده گفت‌: «می‌بینم علی آقای ما یه ذره  هم از قدرت کلامش کم نشده و هم‌چنان مثل سابق در دل‌ربایی کلامی کارکشته است.» منم خندیدم و گفتم‌: «ای بابا. نمی‌خوام این‌جا مزاحم کارت باشم. من آمدم این‌جا چون یه دوستی از من خواست که مشکل دوستش رو شما حل بفرمایید.» نازنین با ناراحتی گفت: «تو چرا مثل قبل این‌قدر همه مسایل رو ساده می‌گیری‌؟ اصلن پرسیدی این کسی که اون خانم ازش شاکی هست و می‌خواد به جهنم برگردونده بشه کیه؟» گفتم‌: «آره پرسیدم ولی جوابم را ندادند‌. شما از کجا موضوع را می‌دونید من که هنوز چیزی نگفتم‌؟» نازنین ادامه داد‌: «مهم نیست من از کجا می‌دونم ولی خانمت دوباره برات نقشه کشیده و می‌دونه اگه من دستوری رو امضا کنم کسی نمی‌تونه اون رو لغو کنه. اون فرد هم که ازش شاکی هستند خودت هستی علی جان. حالا می‌خوای سفارش کنی که من خودت را بفرستم جهنم؟» ( ادامه دارد )

«نوشته فوق می تواند نظر نویسنده باشد و الزامن نظر رادیو کوچه نیست»

|

TAGS: , , , 

۱ Comment