Saturday, 18 July 2015
21 June 2021
فرهنگستان

«استالین خوب»

2010 July 25

حمید جعفری / رادیو کوچه

hamid@radiokoocheh.com

به تازگی رمان «استالین خوب» نوشته‌ی «ویکتور ارافیف» با ترجمه‌ی «زینب یونسی» و به همت انتشارات «نیلوفر» منتشر شده است. ویکتور ارافیف از نویسندگان معاصر روسیه است که آثار او از پرفروش‌ترین آثار ادبیات معاصر روسیه در اروپا به شمار می‌رود. سفر یک نویسنده خارجی به ایران و تشکیل نشست معرفی و بررسی کتاب وی با حضور مولف، جز اتفاقات نادر عرصه‌ی فرهنگی کشورمان است.  یکی دیگر از نشست‌های  هفتگی مرکز فرهنگی شهرکتاب تهران به نقد و بررسی کتاب استالین خوب اختصاص داشت که ویکتور ارافیف، مولف کتاب، به هم‌راه  زینب یونسی مترجم کتاب  و دکتر «امیرعلی نجومیان» برای حضار به ایراد سخن پرداختند.

متن سخنان علی‌اصغر محمدخانی، معاون فرهنگی موسسه شهر کتاب و دبیر نشست‌های نقد هفتگی:

امروز بحث ما درباره‌ی کتاب «استالین خوب» نوشته «ویکتور ارافیف» با ترجمه خانم «زینب یونسی» است. از آقای ارافیف، نویسنده‌ی مطرح معاصر روسی که دعوت شهر کتاب را پذیرفته‌اند و برای بحث درباره‌ی اثرشان به جمع ما آمده‌اند سپاسگزاریم. ایشان در پیش‌گفتاری که برای ترجمه‌ی فارسی کتاب استالین خوب نوشته‌اند خطاب به خوانندگان ایرانی چنین گفته‌اند: «خیلی وقت است آرزو دارم به ایران سفر کنم. از دوران بچگی این کشور در ذهن من سرزمین خیال‌انگیز مفاهیم ابدی بوده است. پس از سفرهای متعدد به کشورهای مختلف دنیا، در اعماق وجودم احساس می‌کردم ایران باز هم شبیه هیچ کدام از آن‌ها نیست و چیزهایی را در درون خود نهفته است که می‌تواند مرا شگفت‌زده کند. اما ایران خودش به سوی من گام برداشت و چیزی که باعث شگفتی من شد، انتشار کتابم بود.» این کتاب اولین اثر آقای ارافیف است که در ایران منتشر شده و نخستین ترجمه‌ی خانم یونسی است. ما ایرانی‌ها با آثار ادبیات کلاسیک روسیه به خوبی آشناییم، اما از ادبیات معصر این کشور اطلاعات بسیار اندکی در اختیار داریم. متاسفانه آثار جدید روسی در زمینه‌های شعر و داستان، در سه یا چهار دهه‌ی اخیر بسیار کم به فارسی ترجمه شده است.

فایل صوتی را از اینجا بشنوید

 

فایل را از این جا دانلود کنید

آقای ارافیف در سال ۱۹۴۷ در مسکو متولد شده‌اند و پدرشان در دوران استالین جز دیپلمات‌های شوروی سابق بودند. این کتاب تقریبن یک نوع خودزندگی‌نامه‌نوشتی است که به صورت داستانی نوشته شده و نویسنده تحولاتی که در زندگی‌اش صورت گرفته، روزهای مربوط به دیپلمات بودن پدرش و بعد تحولات مربوط به چگونگی وضعیت شوروی در آن دوران و پس از آن را بیان کرده‌ است. نکات بسیاری در این کتاب طرح شده که اگر بخواهم به سرعت به آن‌ها اشاره کنم باید ابه این موارد اشاره کنم: یکی از مهم‌ترین مسایل مطرح، طرح نوعی از مسئله پدران و فرزندان است و دنیاهای متفاوت پدران و فرزندان و درگیری‌هایی که همواره بین آن‌ها وجود داشته است. نکته‌ی قابل تامل دیگر، روایت طنزگونه و کنایی نویسنده نسبت به رویدادها و اتفاقاتی است که از آن‌ها سخن به میان می‌آورد. یکی دیگر از موارد مطرح در کتاب اظهارنظر نویسنده درباره‌ی سایر نویسندگان روسیه است. از داستایوسکی که تز دکتری نویسنده هم درباره‌ی او و اگزیستانسیالسم فرانسوی بوده بگیرید تا ناباکوف که نویسنده‌ی مورد علاقه آقای ارافیف به حساب می‌آید و … . مورد بعدی که کتاب به آن توجه داشته، مسئله‌ی برخورد روسیه با فرهنگ غرب است؛ چه پیش از تشکیل شوروی، چه در زمان استالین و چه پس از فروپاشی. ارافیف با توجه به این‌که پدرش در غرب رایزن فرهنگی بوده و با دنیای غرب آشنایی داشته، توانسته تضادهای بین روسیه و غرب را شرح دهد. حتا در جایی می‌گوید که من در حیطه‌ی فرهنگ دارای تابعیت دوگانه هستم. نکته‌ی بعدی در نقد حاکمیت استالین است. مورد دیگری هم که نویسنده مطرح می‌کند این است که چرا نویسنده‌ها به نگارش خاطرات خودشان دست می‌زنند. علاقه‌ی فراوان نویسنده به فلسفه و داستایوسکی در این خودزندگی‌نامه‌نوشت به چشم می‌خورد و این‌که وی نگاه اندیشه‌ای به رمان دارد و چه‌قدر از این جهت داستایوسکی برای او جالب است. نگرش نویسنده به تاریخ ادبیات در کتاب جلب توجه می‌کند و به‌خصوص این عقیده‌ی او که تاریخ ادبیات هر کشور را به نوعی توهم در نظر می‌گیرد. سرانجام نویسنده توضیح می‌دهد در روسیه، استالین یک نوع ماسک است و همه، حتا روشن‌فکران، به نوعی استالین را در وجودشان پنهان دارند.

متن سخنان ویکتور ارافیف، نویسنده کتاب:

خیلی وقت بود دوست داشتم به ایران بیایم و همیشه دنبال امکانی می‌گشتم که به این‌جا سفر کنم، اما اتفاق‌ها طوری رقم خورد که سرانجام ایران دنبال من آمد. وقتی مترجم کتاب در مورد انتشار ترجمه‌ی فارسی کتابم با من تماس گرفت، فهمیدم شانس به من روی آورده و این کار باعث خواهد شد به زودی به ایران بروم.

ما در جهانی زندگی می‌کنیم که باید با تحجر مبارزه کنیم. من به ایران آمده‌ام برای این‌که دریابم برد و توان و ظرفیت کلام در ایران در چه حدی است.

و نیز به ایران آمده‌ام تا حکمت شرقی را واقعا حس کنم و زیبایی این عرفان و حکمت را از نزدیک ببینم. به نظر من وظیفه‌ی اصلی هر نویسنده‌ای این است که برای امکان رشد و بقای ارزش‌های بشری تلاش کند و یک نویسنده وقتی می‌تواند به این وظیفه عمل کند که از فرهنگ‌های مختلف وام بگیرد. شرایط در قرن ۲۱ طوری شکل گرفته که باعث شده حتا بیش‌تر از قرن گذشته، کشورهایی خود را حقیقت مطلق بدانند و بقیه کشورها را با دید تحقیر بنگرند. به نظر من مهم‌ترین هدف یک نویسنده حفظ و پرورش ایده پلورالیسم و تنوع فکری و اندیشه‌ای است. ایجاد هماهنگی و هارمونی بین تنوع‌های فکری هم وظیفه‌‌ی مهم نویسندگان محسوب می‌شود. اگر ما دنبال این هدف نباشیم قربانی تحجر خواهیم شد.

من از شنیدن زبان فارسی بسیار لذت بردم و به نظرم این زبان موسیقی زیبایی دارد و احساس می‌کنم از نظر غنای واژه‌ها و مفهوم خیلی خوب می‌تواند احساسات را بیان کند. حدس می‌زنم این زبان قدرتی فراتر از واژه‌ها و شکل ظاهری زبان داشته باشد. من احساس کردم با زبانی رویایی طرفم.

با وجود این‌که عشق زیادی به ادبیات روسیه دارم، چون همه چیز را مورد نقد و ارزیابی و شک قرار می‌دهم، بسیاری از نوشته‌های نویسنده‌های بزرگ روسیه را هم مورد نقد قرار داده‌ام. اگر نویسندگان روسی از داستایوسکی و تولستوی و دیگران را روی یک خط فرض کنیم، می‌توانیم کل این ادبیات را با یک اصطلاح تعریف کنیم: فلسفه‌ی امید. فلسفه‌ی امید تزی است که می‌شود برداشت‌های متعددی از آن داشت و اگر ظرافت کافی نداشته باشیم، ما را دچار مشکل خواهد کرد. فلسفه‌ی امید یعنی حرکت به سمت ایده‌‌آل؛ یعنی فردا باید بهتر از امروز باشد و پس‌فردا بهتر از فردا. از طرف دیگر فلسفه‌ی امید یعنی یک انسان کل انرژی خشم‌آلود و نارضایتی‌های درونی‌اش را به عواملی نسبت بدهد که خارج از خودش قرار دارد. این باور باعث می‌شود فرد با عجله ساختار بیرونی یا حکومتی‌ای را پیدا کرده و آن را عامل وضعیت نابهنجار خود برشمارد و خشمش را متوجه آن‌ها کند. ادبیات روسیه در همه‌‌ی دوره‌ها، همیشه مهم‌ترین مشکل خود را ساختار سیاسی روسیه می‌دانسته است. ادبیات روسیه همیشه به دنبال این بوده که انسان را از قیدهای اطرافش رهایی بخشد. این ادبیات برای ظرفیت‌بخشی به انسان‌ها برای رسیدن به آزادی، همواره انسان را به موقعیتی ممتاز ارتقا داده، او را به صورت «بسیار خوب» تصویر کرده و بعد وی را از قید فشارهای پیرامونی رهایی بخشیده است. در ادبیات روسیه نویسنده تلاش می‌کند حتمن برای بدی انسان دلیلی بیابد.

اگر فردی در اثر ادبی، «بد» توصیف شده، نویسنده حتمن دلیلی اجتماعی را برای این وضعیت معرفی می‌کند و به دلایل شخصی و درونی کاری ندارد. ما شعار اصلی و چکیده‌ی تمام ادبیات روسیه را می‌توانیم در یک جمله از تورگنیف، در کتاب «پدران و پسران» ببینیم. آن‌جا که شخصیت اصلی رمان، بازارف، می‌گوید: «انسان‌ها خوب هستند؛ شرایط بد است.» این جمله قدرت و انرژی زیادی برای آزادسازی کشور تولید می‌کند، اما از طرف دیگر توانایی اندکی برای آزادسازی انسان از چنگ عوامل درونی را در خود نهفته دارد. این ادبیات روسیه بود که روسیه را به سمت انقلاب کمونیستی هل داد. لنین یک سیاست‌مدار موفق بود،‌ اما از طرف دیگر باید او را شاگرد تنبل و ناموفق ادبیات روسیه به حساب آورد. هرچند ادبیات، روسیه را سمت انقلاب کشانده بود، با این حال بعد از پیروزی انقلاب و استقرار شرایط جدید، ادبیات به قدری شوک‌زده شد که بلافاصله مبارزه با نظام جدید را هم شروع کرد و کسانی مثل بولگاکف، پاسترناک و سولژنیتسین با همین هدف دست به خلاقیت ادبی زدند.

این سه نفر در بعد از انقلاب دقیقن همان کاری را کردند که قبل از انقلاب ادیبان روسیه مشغول انجام آن بودند. تنها فرق ماجرا این بود که پیش‌تر نویسندگان با حکومت تزار مبارزه می‌کردند و حالا با حکومت کمونیستی. شعار این نسل جدید از نویسندگان هم دقیقن همانی بود که نویسندگان قبل از انقلاب به آن معتقد بودند: «انسان‌ها خوب هستند؛ شرایط بد است.» این وضعیت ادامه داشت تا ۱۹۵۳ و مرگ استالین. بعد از مرگ استالین نویسندگانی که به دنبال آزادی بودند، باز همین شعار را تکرار کردند. این شعار از کمونیسم تا کاپیتالیسم هم‌راه ما روس‌ها بوده است.

ادبیات مدرن روسیه سوال‌ها و دغدغه‌های اساسی و سرنوشت‌سازی را مطرح می‌کند: اگر واقعن انسان همان‌قدر که ما سال‌ها گفته‌ایم خوب است، پس چرا شرایط بد را می‌سازد؟ اگر انسان‌ها واقعن خوب هستند، پس چرا نظام‌های غیرقابل تحملی را برای خودشان می‌سازند؟ ادبیات امروز می‌‌گوید شاید ما اشتباه می‌کرده‌ایم و شاید انسان‌ آن‌قدرها هم خوب نیست. ادبیات امروز روسیه می‌پرسد که از کجا معلوم این نظام‌های ارزشی و اخلاقی‌ای که ما در روسیه و جاهای دیگر داریم، ما را به خیر خواهد رساند و اسیر شر نخواهد کرد؟ ادبیات امروز روسیه برای اولین بار در طول تاریخ خودش، کامل بودن و بی‌نقص بودن انسان را زیر سوال برده است.

ادبیات مدرن روسیه از یک سو شاهد توتالیتاریسم کمونیستی روسی و انحصارگرایی در کلام بوده و از طرف دیگر مافیا و باندبازی‌های کاپیتالیستی دهه‌ی نود را هم تجربه کرده است. برای اولین بار در ادبیات ما، دیگر نویسنده‌ها نیامده‌اند منشا مسئله را به عوامل خارجی مرتبط کنند؛ به همین خاطر در ادبیات مدرن روسی، دنیای درونی انسان‌ها به تم اصلی این ادبیات بدل شده است. اگرچه ما در مورد نوشته‌های داستایوسکی به این سادگی نمی‌توانیم بگوییم که او هم همه مشکلات را به عوامل بیرونی نسبت می‌داده، چون او چند جا گفته که شر ریشه‌هایی در وجود انسان دارد که از دید جامعه‌شناسان پنهان می‌ماند؛ اما او هم در نهایت، جمع‌بندی‌ای را داشته که سایر هم‌دوره‌ای‌هایش داشته‌اند. این دامی است که ادبیات روسیه همیشه گرفتار آن بوده.

اگر ما به ادیان جهانی نگاه کنیم، و مثلن به بیان عیسا مسیح توجه کنیم، خواهیم دید وی مبارزه‌‌ی اساسی را مبارزه با درون دانسته،‌ نه مبارزه با بیرون. به عقیده‌ی عیسا مسیح، منبع شر و بدی در درون انسان است و نه در بیرون، ولی ما به دلیل ترسناکی این واقعیت، از روبه‌رو شدن با آن واهمه داریم. وضعیت کنونی ادبیات روسیه را می‌توانیم در رویارویی دو نویسنده تعریف کنیم: یکی سولژنیتسین که انسان او حتا اگر به قعر جهنم هم رفته باشد، باز بلند می‌شود و دیگری نویسنده‌ای که شما کم‌تر می‌شناسیدش و من دوست دارم نامش را به خاطر بسپارید، شالاموف، که 17 سال تمام را در اردوگاه‌های تبعید استالین سپری کرد و وقتی بیرون آمد، انسان دیگری بود و نویسنده‌ی دیگری.

او مثل یک الهه‌‌ی اسطوره‌ای که از دل جهنم برخاسته باشد، از تبعید برگشت و به همه گفت که تفاوتی بین انسان‌های خوب و بد وجود ندارد. او گفت که پوسته و قالب بسیار نازکی که به عنوان فرهنگ و تمدن داریم، درست است که ما را تحت حمایت خود گرفته، اما با هر فشار ساده‌ی بیرونی ممکن است شکسته شده و خطر را متوجه ما بکند. همه چیز بستگی به شرایط دارد، و درست مثل بازی شطرنج، هر کسی که قربانی می‌گیرد، دقیقه‌ای بعد می‌تواند قربانی باشد. این نتیجه‌گیری خوبی درباره‌ی انسان نیست، اما من فکر می‌کنم نوع نگاه شالاموف این امکان را می‌دهد که در مورد ریشه‌های بدی در درون خود کندوکاو کنیم. در واقع ادبیات جدید روسیه دنبال این می‌گردد که بگوید گناهکار و مقصر وضع موجود، نظام مستقر نیست، بلکه افرادی است که آن شرایط را ساخته‌اند.

در کتاب «استالین خوب» هم مستقیم یا غیرمستقیم به این موضوع زیاد پرداخته شده است. انسان میل به خشونت، تجاوز و حسادت دارد. انسان باید شرایطی فراهم کند که احساساتی که در وجود همه هست و برشمردیم، فرصت بروز نداشته باشد. هم‌چنین باید نسبت به رفتارهای نظامی که ما را احاطه کرده حساسیت داشته باشیم. اگر جامعه‌ی ادبی نسبت به وقایع پیرامونی حساسیتی نداشته باشد، شرایط  روزبه‌روز بدتر خواهد شد و مسایل بدتری پیش خواهد آمد.

به نظر من دموکراسی دارویی تمام‌عیار و کامل برای مشکلات انسان‌ها نیست، ولی تنها درمانی است که فعلا به آن رسیده‌ایم. معتقدم یک نویسنده معاصر و مدرن حتما باید از بیش از یک فرهنگ استفاده کرده و از آن وام بگیرد. اگر نویسنده‌ای فقط به فرهنگ خودش اکتفا کند، قطعن به مرور هم ارزش‌های فرهنگ خودش و هم ارزش‌های بشری را از دست خواهد داد. من در برنامه‌ای که در تلویزیون اجرا می‌کنم تلاش دارم تا خشونت‌ها و شرهایی را که ریشه و رنگ روسی دارند شناسایی و واکاوی بکنم. نویسنده‌های مدرن روسی هم به خوبی توانسته‌اند رنگ‌های این بدی‌های روسی را به تماشا بگذارند. این اتفاق نشان می‌دهد ادبیات در روسیه هنوز زنده است.

فکر می‌کنم نتیجه‌ای که نویسندگان یک کشور با تلاش به آن می‌رسند، نتیجه‌ای نیست که فقط برای نویسندگان آن کشور کارساز باشد. همه کشورها می‌توانند با کمی تغییر و انطباق نتایج با شرایط خودشان از آن‌ها استفاده بکنند. در روسیه این بحث داغ مطرح است که آیا روسیه شرقی است یا غربی یا شرقی‌غربی؟ به نظر من روسیه شرقی‌ ـ غربی است و سعادت آن را در برقراری تعادل بین دو میراث شرقی و غربی باید جست‌وجو کرد.

متن سخنان امیرعلی نجومیان، منتقد و استاد دانشگاه:

آثاری هستند که دنیایی را خلق می‌کنند و خواننده را فروتنانه دعوت به ورود می‌کنند و دست او را باز می‌گذارند تا با آزادی تمام با شخصیت‌ها و رویدادها ارتباطی شخصی برقرار کرده و آن‌ها را از زوایای متعدد نگاه کند.

«استالین خوب» برای من در زمره‌ی این آثار جای دارد. خواندنش بسیار لذت‌بخش بود، به شعور من توهین نمی‌کرد و اجازه می‌داد در دنیای متن آزادانه قدم بزنم. برای این تجربه لذت‌بخش نخست از ویکتور ارافیف و بعد هم از خانم زینب یونسی برای ترجمه و در دسترس قرار دادن متن به زبان فارسی تشکر می‌کنم.

امروزه وقتی بحث تاریخ‌نویسی به شکل سنتی مطرح می‌شود، بیشتر محققان و اندیشمندان از وارد شدن به این عرصه پرهیز می‌کنند؛ چون شاید تاریخ به شکل سنتی دیگر در زمینه‌ی تحلیل گذشته کارآمد نیست. اکنون تاریخ به شدت با ایدئولوژی‌ها پیوند خورده و ما نمی‌توانیم از تاریخ محض حرف بزنیم. علاوه بر این امروز صحبت از «داستان» و «ناداستان» هم کار بسیار دشواری شده و به نظر می‌رسد مرز بین داستان و ناداستان محو شده باشد. در مورد این کتاب باید به این پرسش پاسخ داد که استالین خوب در چه طیفی قرار می‌گیرد: داستان یا غیرداستان؟ من از سه ژانر اسم می‌برم و نسبت استالین خوب را با این سه مورد توجه قرار خواهم داد:

۱. تاریخ. در تاریخ به شکل سنتی ما ارجاع به اسناد تاریخی را داریم. سندیت داشتن و عینیت داشتن اصل است. اما به نظر می‌رسد در کتاب آقای ارافیف سندیت تاریخ با روایت‌های ذهنی، پراکنده و شخصی مخلوط شده است. این کتاب نشان می‌دهد که نویسنده‌ی آن با تاریخ به شکل سنتی، میانه خوبی ندارد.

۲. اتوبیوگرافی. قرار است اتوبیوگرافی از تاریخ مستند دور شده و به سمت داستانی بودن نزدیک شود و به تعبیر دیگر، بازنمایی خود یا روایتی از خود باشد. از ظاهر کتاب مورد بحث ما هم چنین برمی‌آید که اتوبیوگرافی است و خیلی‌ها هم در نقدها‌‌ی‌شان آن را اتوبیوگرافی نامیده‌اند، اما من موافق این طبقه‌بندی نیستم؛ چون بسیاری از قسمت‌های کتاب، اصلن روایت خود نیست و نویسنده در آن‌ها درباره‌ی خودش حرف نمی‌زند. نویسنده نوشته که خیلی از بخش‌های کتاب راجع به پدر اوست. شاید بتوانیم بگوییم کتاب بیش‌تر درباره‌ی پدر ارافیف است تا خود او و همین مساله اتوبیوگرافی نامیدن اثر را دچار مشکل می‌کند. مورد دیگر این‌که کتاب فقط به صورت اول شخص نوشته نشده و خیلی جاها ناگهان ما شخصیت اصلی را از نگاه سوم شخص می‌بینیم، ولی از همه این‌ها مهم‌تر بخشی است از کتاب که راوی اتوبیوگرافی بودن را رد کرده، می‌گوید: اتوبیوگرافی ژانری بی‌سروته است و من هرگز اتوبیوگرافی نخواهم نوشت.

۳. اتوفیکشن. به نظر من این ژانر نزدیک‌ترین ژانر به کتاب «استالین خوب» است. اتوفیکشن ژانری است که در آن نویسنده اول آن را فیکشن یا داستان تعریف می‌کند، اما در اصل زندگی واقعی خودش را به هم‌راه نام واقعی‌اش شرح می‌دهد. این اصطلاح را در سال ۱۹۷۷ سرژی دوبروسکی نویسنده و منتقد فرانسوی در مقدمه‌ی یکی از رمان‌هایش به کار برد. دوبروسکی می‌گوید در این نوع متن رویدادها به گونه زمان‌پریش و بلاغی و با روش روانشناختی روایت می‌شوند. در این روایت، فراداستان هم وجود دارد، یعنی پروسه‌ی شکل‌گیری اثر هم موضوع مورد مطالعه قرار می‌گیرد. اتوفیکشن از سویی قرارداد اتوبیوگرافی را بین نویسنده و مخاطب دارد؛ مبنی بر این‌که نویسنده هر چه می‌گوید حقیقت است و هم‌چنین، قرارداد فیکشن یا داستان را شامل می‌شود که راه را بر خیال‌پردازی و ابداع باز می‌گذارد. این نقطه‌ی پارادوکسی به ما اجازه می‌دهد خوانش‌های متفاوت و متناقضی در آن واحد از متن داشته باشیم. «استالین خوب» هم در بین این دو راه قرار دارد. اتوفیکشن یکی از ژانرهای مهم در ادبیات پست‌مدرن به حساب می‌آید.

اما به نظر من «استالین خوب» یک روایت اتوفیکشن پسااستعماری است.

اصطلاح پسااستعماری وقتی برای اولین بار در حوزه نقد ادبی مطرح شد، معمولن به ادبیات کشورهایی اطلاق داشت که از دوره‌ی استعمار خارج شده‌اند و در حال حاضر در دوره‌ی استقلال یا آزادی قرار گرفته‌اند، ولی به مرور اصطلاح پسااستعماری یک مفهوم گسترده‌تری پیدا کرد. امروزه وقتی ما صحبت از پسااستعمار می‌کنیم، دیگر لزومن بحث ما به استعمار و پسااستعمار مربوط نیست و به این معنی می‌شود گفت که رویدادهای استالین خوب، پسااستعماری است. روسیه در دوره‌‌ای که راوی به شرح آن می‌پردازد، دوره‌ی استعمار را طی نمی‌کند، بلکه در عصر انقلاب قرار گرفته، ولی تعریف جدیدی که از پسااستعماری داریم می‌گوید: هر وقت کشوری و ملتی دچار مجموعه‌ای از گسست‌ها می‌شود، ما می‌توانیم در آن‌جا بحث پسااستعماری را به میان آوریم. این اثر هم اثری است پسااستعماری، چون مسئله‌ی آن مسئله‌‌ی انسان‌ها و مسئله‌ی هویت، وطن و معنای روسیه است.

ادبیات پسااستعماری محورهایی دارد که این محورها را در این کتاب هم می‌شود شناسایی کرد. محور اول بحث مرزهاست. ما در اثر حاضر هم مرزهای جغرافیایی را می‌بینیم و هم مرزهای بین ژانرهای ادبی را. محور دوم این است که اثر یک روایت موازی یا جایگزین محسوب می‌شود. در واقع این روایت پسااستعماری سعی می‌کند از آن روایت رسمی‌ای که قدرت‌ها یا حکومت از سیستم در حوزه‌ تاریخ ارایه می‌دهند خارج شده، روایتی خاص خودش بنویسند. می‌شود گفت کتاب استالین خوب نوشتن یک تاریخ موازی برای روسیه است. نویسنده کوشیده تا از تاریخ رسمی خارج شده و تاریخی شخصی برای خودش بنویسد. برای نوشتن یک روایت موازی با تاریخ رسمی باید چه کرد؟ ادبیات تنها نوع نوشتار است که قدرت آفرینش تاریخ موازی را دارد. پس به تعبیری می‌شود گفت استالین خوب یک ایستادگی ادبی در برابر تاریخ است. این قد علم کردن ادبیات در برابر تاریخ، در این کتاب، قد علم کردن پسری است در برابر پدرش. ادبیات در قیام خود در برابر تاریخ از خاطره استفاده زیادی می‌برد و خاطره در این کتاب هم نقش زیادی بازی کرده است.

یکی از ویژگی‌های مهم ادبیات پسااستمعاری مقوله‌ی هویت است. آیا هویت چیزی اصیل، یک‌دست، یگانه و ثابت است یا گسسته، چندپاره و موقتی است و نشانه‌ای متکثر و متغیر.

روایت‌ها در بحث نقد ادبی امروز با تنش‌ها و تناقض‌هایی در بازنمایی من روبرو هستند. این من چیست؟ اتوبیوگرافی یا اتوفیکشن، ژانری است که به تعریف من می‌انجامد. کسی که اتوفیکشن و اتوبیوگرافی می‌نویسد، پیش از هر چیز می‌خواهد به این پرسش پاسخ بگوید که من کیستم؟ نکته قابل توجه در «استالین خوب» این است که «من» در هر موقعیت و وضعیتی دگرگون می‌شود و در برابر هر مخاطب جدیدی هویت جدیدی پیدا می‌کند و هر رسانه‌ای از این من چیز تازه‌ای می‌سازد. «من» راوی در داستان در چرخه‌ای از «من»های متفاوت گرفتار است و مهم‌ترین عاملی که باعث شکل‌گیری من راوی می‌شود، خانواده است و پدر. «ویکتور» برای تعریف کردن خودش اول از هر چیز باید پدرش را تعریف کند. بعد کشور، دیگری، غرب، اخلاق و از همه مهم‌تر استالین را. کتاب نشان می‌دهد تا وقتی که شما نتوانید استالین را تعریف کنید، به عنوان یک روس در پنهای اتحاد شوروی، نخواهید توانست خودتان را هم تعریف کنید. پس دغدغه اصلی این کتاب بیش از هر چیز ارایه‌ی تعریفی است از استالین. گویی راوی برای تعریف خودش اول باید استالین را تعریف بکند. پدر و استالین هم در این کتاب به صورت مرتب جای یکدیگر را می‌گیرند. استالین به گمان من متکثرترین نشانه هویتی این اثر است.

در این اثر رابطه‌ی راوی با گذشته‌ی خودش، کشورش و در واقع با هویت روسی‌اش هم اهمیت زیادی دارد. روسیه دو گسست مهم را در قرن بیستم تجربه کرده: یکی را دهه‌های نخست قرن بیستم و دیگری را دهه‌های پایانی قرن که هر دوی این گسست‌ها به مثابه‌ی‌ زخم‌هایی بر روی هویت روسی است. نویسنده در مقدمه‌ای که برای خوانندگان ایرانی نوشته جمله درخشانی دارد: «من تا حد جنون از کشورم برای این‌که مرا دوست نداشت سپاسگزارم.» این جمله مشکل راوی با کشور و هویتش را نمایان می‌کند. گسست‌های تاریخی و فرهنگی باعث می‌شود زندگی انسان‌ها به دوره‌های اول و دوم تقسیم شود. انگار آدم‌هایی که در دوره‌هایی زندگی می‌کنند که گسست‌های تاریخی در کشورشان اتفاق می‌افتد، یک من اول و یک من دوم دارند. کتاب وضعیتی متناقض درباره پدر دارد و کسانی آن را پدرکشی سیاسی نامیده‌اند. یکی از تم‌های کتاب، خیانت به پدر است و در عین حال ما شباهت‌های زیادی بین پدر و پسر می‌بینیم.

در استالین خوب ما مرتب رابطه‌ی «خود» و «دیگری» را شاهد هستیم. رابطه‌ی اتحاد شوروی با مردمش،‌ هویت راوی در تلاقی فرهنگ پاریس و مسکو، غرب و شرق، روسیه و فرانسه، روس‌ها و خارجی‌ها و… . اما جایگاه راوی و جایگاه روسیه در این رابطه خود و دیگر کجاست؟ من وقتی این کتاب را خواندم احساس کردم همان‌طور که راوی گفته دارای هویت دوگانه در عرصه فرهنگی است، این راوی روس در جایگاهی بینابین قرار گرفته و نه به روسیه‌ی امروز کاملن تعلق دارد و نه به اتحاد شوروی.

موسیقی‌ای که در این برنامه شنیدید انتخابی بود از مجموعه سرودها و هم‌خوانی‌های گروه موسیقی «ارتش سرخ روسیه».

گزارش کامل این نشست را از اینجا بشنوید:

فایل صوتی را از اینجا بشنوید

 

فایل را از این جا دانلود کنید

«نوشته فوق می تواند نظر نویسنده باشد و الزامن نظر رادیو کوچه نیست»

|

TAGS: , , , , , , 

۱ Comment