Saturday, 18 July 2015
02 December 2020
در رسای جانباز شیمیایی‌ مدحی،

«سرفه‌هایی که از تنهایی می‌گویند»

2010 August 20

مطلب‌هایی که در این بخش تارنمای رادیو کوچه منتشر می‌شود یا انتخاب دبیر روز سایت و یا پیشنهاد دوستان رادیو است که می‌تواند از هر گروه یا دسته و یا مرامی باشد. نظر های مطرح شده در این بخش الزامن نظر رادیو کوچه نیست. اگر نقد و نظری بر نوشته های این بخش دارید می توانید برای ما ارسال کنید.

منبع : ایران نیوز /  احسان سلطانی

زخم ها،تاول‌ها و سرفه‌هایی که از تنهایی می‌گویند. در رسای جانباز شیمیایی‌ای که به‌جای این‌که در کشورش تحت درمان قرار گیرد، در غربتی سرد و مظلومیتی مطلق با عوارض شیمیایی دست و پنجه نرم می‌کند. باز کبود می‌شود و صدای سرفه‌های پی‌در‌پی‌اش در خانه می‌پیچد. باز دل فرزند می‌لرزد. دست‌های پرتاولش هنوز می‌لرزند کمی برایش آب می‌آورند، اما دست را پس می‌زند و هم‌چنان سرفه می‌کند فرزندش به چشم‌های مهربانش خیره می‌شود اما چشمهایش از فرط درد قرمزند و مجالی برای لبخند به فرزندش نمی‌گذارد.

نفس‌هایش به شماره افتاده است. سال‌هاست تاول دستانشان کهنه شده، چشمانشان دیگر سوی دیدن ندارد و تک سرفه‌های خشکش با اسپری خاموش می‌شود. داستان درجه و درصد جانبازی نیزبرایش بی‌معنا و مایه پوزخند است زیرا هیچ ترازویی نمی‌تواند ضایعه مصدومیت شیمیاییش را اندازه بگیرد.

جنگ تمام شده و او به شهر بازگشته، با تنی خسته و زخم‌هایی ناپیدا که آرام آرام خود را نشان دادند حتا فرزندانش نیز باید جور این جنگ و سختی‌هایش را بکشند زخم‌هایی که می‌خواستند سال‌های سخت ماندن را کوتاه کنند. سال‌هاست که جنگ تمام شده است اما سایه سخت آن از زندگی او رخت برنبسته است. در طول جنگ طبق آمار رسمی بیش از 110 هزار نفر گازهای شیمیایی را استنشاق کردند که از این تعداد تنها 48 هزار نفر آن‌ها تحت پوشش و درمان بنیاد جانبازان هستند که همین تعداد نیز همواره با مشکلات شدید دارویی مواجه هستند.

واقعن این حاکمیت چه برای گفتن دارد در طول این سال‌ها چه برای مردم و حداقل آن‌ها که برای کشور جنگیده‌اند کرده است. سردار مدحی 8 سال برای آن کشور جنگیده است. در برخی کشورها که به هم‌راه او بودم و برای درمان می‌رفت برخی دکترها از زنده بودنش با آن حجم بیماری اظهار تعجب می‌کردند و با تعجب پرونده پزشکی را مطالعه می‌کردند.

اما کم‌کم دکترهایی که می‌شناختد ما را عادت کرده بودند. جای ترکشی که در کمر داشت باز شده بود و خون‌ریزی می‌کرد و دکترها نیز گفته بودند عمل بسیار سختی‌ست و در کنار هزینه بالایش خطر بالایی دارد و باید پس از عمل مدت‌ها بر تخت بیمارستان باشد تا جایی این زخم باز شده و عفونت کرده بود که درست به اندازه 2 انگشت باز شده بود و می‌توانستی عفونت‌ها را ببینی، گاها با او شوخی می‌کنم و می‌گویم تو کلکسوین ترکشی، ترکشی نیز نزدیک قلب و ترکشی در ناحیه گردن و دانه‌ای در سر دارد.

آقا رضا این روزها به جای این‌که در کشور باشد و به‌عنوان یک جانباز که از ناموس و شرف و کیان کشورش دفاع کرده، از او مراقبت و نگه‌داری کنند حاکمیت ظالم‌کاری کردند تا تاب نیاورد و به قول خودش غیرت خاک‌ریزیش نتوانست ببیند و این‌گونه امروز بر تخت بیمارستانی در یک گوشه دنیا در مظلومیت مطلق بستری شود. دکترش می‌گوید که عوارض ناشی از گازهای شیمیایی دوباره تشدید پیدا نموده و مجددن حساسیت پوستی ایجاد نموده است. تاول را حتا بین انگشتان پایش نیز می‌توانی مشاهده کنی، آن‌قدر حجم قرص‌هایی که می‌خورد بالا است که گاهی از جدا نمودن آن‌ها خسته شده بود و بعضن یادش می‌رفت کدام را خورده و کدام را نخورده است بنابراین لیستی تهیه کرده بود که حدود نود و چند نوع قرص بود و هر روز با مداد جلوی هر قرصی که می‌خورد علامت می‌زد گاها من می‌رفتم که قرص‌ها را تهیه کنم هزینه‌اش که سرسام‌آور است در خارج کشور که برای ما خبری از بیمه نیست هر 2 هفته یک‌بار معمولن به داروخانه مراجعه می‌کردم بعضی قرص‌ها را داروخانه نمی‌دهد باید به بیمارستان مراجعه کنیم و با سختی آن‌ها را تهیه کنیم به هر روی شرایط خیلی سختی است وقتی وقت تزریقش فرا می‌رسد هنگام تزریق عرق بر پیشانی زیبایش نقش می‌بندد و فقط باید کنار پایش بنشینی و وقتی این لحظات را می‌بینی که چطور یک جانباز شیمیایی و جانباز 71 درصد کشور که سال‌ها برای آن کشور جنگیده است و امروز این‌گونه در غربت باید از این بیمارستان به آن بیمارستان برود و این‌گونه زجر بکشد می‌خواهی از زور غصه دق کنی که چرا کاری از دستت بر نمی‌آید و عده‌ای بی‌شرف جامی که این‌ها در دفاع از کشور فتح کرده‌اند را بالای سر می‌گیرند و این‌گونه به مردم ظلم می‌کنند. چیزی دیگر برای گفتن ندارم جز این‌که یک فردی که سال‌ها برای کشور جنگیده است و شرف و ناموس ما محافظت نموده و سال‌هاست با درد شیمیایی و عوارضش ساخته است دگر بار در غربت و مظلومیت بیماریش تشدید شده و در غربتی سرد و مظلومیتی مطلق فقط به دعای خیر شما هم میهنان نیاز‌مند است.دستانم را از روی کیبورد برمی‌دارم تا عکس‌ها با شما سخن بگوید

راه می‌رود

سرفه می‌کند

پلک می‌زند

سرفه می‌کند

تکیه می‌دهد

سرفه می‌کند

سرفه می‌کند

سرفه می‌کند

ایستاده مرده است

لحظه‌ای

هزار بار

تکه‌تکه او

شهید می‌شود

سید! تویی که هنوز نشناختمت! و امروز شاه بیت غزلم هستی. سید تو هستی که برایمان روایت می‌کنی مرام مردان بی‌ادعا را

از سنگرهای به آتش کشیده شعر می‌گویی؛ گویی قافیه‌هایش را از سنگرهای سوخته وام می‌گرفتی.

و با ردیف قمقمه‌های تیر‌باران شده، قصیده‌ای از جنس مشک خونین سقا می‌سرودی.

حرف بزن، که طنین صدایت، خاک شلمچه را به چشمان بی‌اشک و سرهای بی‌سود امان تبرک می دهد. تحمل این همه سنگینی را ندارم. کاش آسمان هم کمی هوای دلم را داشته باشد و دست در گردن هم، غریبانه بسراییم و بباریم!

تو بازمانده نسل جهان آرا، شیرودی، زین‌الدین و… هستی.

نشانی‌ات را در فاو می‌دادند، … در بستان … در هویزه … دو کوهه.

سید!

کمی واژه بفرست تا آسمانی حرف بزنم

تو مرثیه‌خوان آنهایی هستی که بام‌دادان پیش از این در مه گم شده بودند.

تو رد‌پای روشن آن سفر کردگان را در سرزمین رویاهایت جستجو می‌کردی.

در صدای محزون تو، یک دسته پروانه آواره بود که در تمام جنگل‌ها، کوه‌پایه‌ها، دشت‌ها و کویرها سرگردان، رد عطر گل‌های قتل‌عام شده را می‌گرفتند.

امروز صدای تو غایب است، اما سکوت تو حقیقتی است که رساترین فریاد زمانه است. حالا سکوت توست که هم‌چنان قصه می‌گوید. عطر کلمات تو هم‌چنان در کوچه‌های دلم جاری است.

زود برگرد دلاور به وجودت نیاز داریم.

«نوشته فوق می تواند نظر نویسنده باشد و الزامن نظر رادیو کوچه نیست»

|

TAGS: , , ,