Saturday, 18 July 2015
27 September 2021
دایره‌ی شکسته- سینما

«آشفتگی‌های زیبای ذهن یک نقاش»

2010 September 20

مه‌شب‌تاجیک/ رادیو کوچه

«وقتی پسربچه به‌دنیا وارد شد تا بازی کند، شیطان متولد شد و او را تعقیب کرد. وقتی دختر به‌دنیا آمد در شلوغی گم شد.»

این دیالوگ فیلم «آینلند امپایر» Inland Empire «دیوید لینچ»David Lynch  است، یکی از عجیب‌ترین و رازآلودترین دیالوگ‌های فیلم را در یکی از نماهای ابتدایی می‌شنویم دنیای رازآلود، وهم‌آلود و به نوعی وارونگی از حقیقت.

فایل صوتی را از اینجا بشنوید

 

فایل را از این جا دانلود کنید

سینمای دیوید لینچ همانند رازی است در خود پیچیده و مانند هزارتویی که خود را دور می‌زند هم‌چون راه‌رفتن در شاه‌راهی بی‌انتها آن هم در شبی سیاه و بی‌پایان‌، شاه راهی در آمریکا و مرثیه‌ای است برای نقد جامعه‌ی مدرن آمریکایی. دنیای فیلم‌های لینچ دنیایی به‌طور عمیق اسکیزوفرنیک است و جابه‌جایی شخصیت که جلوه‌ی مهمی از اختلال‌های جنون‌آمیز است. «بزرگ‌راه گم‌شده» Lost    highway  و «جاده مالهالند»Mulholland drive  در نگاهی مختصر به داستان‌های لینچ مشاهده می‌شود که همه مملو از شخصیت‌های بی‌هویتی هستند که در سرزمین‌های بی‌وجود یا اتاق‌های دربسته و بدون درز، اسیر گم‌شدگی هویت  شده‌اند، به‌دنبال واقعه‌ای وارد مسیری تازه در زندگی می‌شوند و پس از مدتی کشمکش در دنیاهای عینی و ذهنی عاقبت تصمیم نهایی را می‌گیرند و ره‌سپار دنیایی دیگر می‌شوند که معلوم نیست حقیقت است یا تنها جلوه‌ای از آن.

واقعیت برای من یعنی همه‌چیز هم دنیای معین و هم دنیای انتزاعی. به‌طور دقیق همه‌چیز واقعیت یعنی تمامیت اما در فیلم، این تمامیت کاملن نمایش داده نمی‌شود، تنها با برش‌هایی از زندگی مواجهیم و داستانی که در فیلم‌ها تعریف می‌شود، باید به‌طور حسی فهمیده شود

به همین خاطر لینچ در آثارش سعی می‌کند که شخصیت‌هایش را از مراکز پر‌رفت‌و‌آمد و کلان‌شهرهای آمریکایی دور کند تا جریان سریع زندگی، آن‌ها را از مکاشفه‌ی درونی و بیرونی باز ندارد. چنین است که فیلم‌های جاده‌ای لینچ شکل می‌گیرد و ادیسه‌های کوچک و شگفت‌آور در دنیای ذهنی و عینی آن‌ها تشکیل می‌شود. در‌واقع لینچ با روی‌کردی به مفاهیم نوین جامعه‌شناسی آمریکایی، داستان‌هایی مشابه را بازگو می‌کند و با توجهی خاص به جزبیات، مظاهری خاص از فرهنگ عامه را در وجود و پیرامون مخلوقاتش قرار می‌دهد.

دیوید لینچ یک فیلم‌ساز است هم چنین یک نقاش، یک «پلاستیسین»، یک آهنگ‌ساز، یک دکوراتور، یک عکاس و سرآخر یک پیرو تعمق و تفکرات ماورایی. فیلم‌های لینچ نه تنها باید دیده شوند که می‌باید شنیده شوند، احساس شوند و خواب دیده شوند. در واقع برای لذت‌بردن از سفر به سرزمین لینچ باید که تمام پیش‌فرض‌هایتان را دم دری بگذارید و خودتان را رها سازید. از طریق بررسی و موشکافی در ریشه‌های مضمونی فیلم‌هایی که بی‌شک تنها از طریق دنبال‌کردن و جمع‌آوری کدهای پراکنده خاص لینچ در جهان فیلمش امکان‌پذیر است، به یک نکته مهم و شناخت به نسبت واحدی خواهیم رسید، تفاوت. چیزی که برای عده‌ای کاملن مضمونی و درون متنی خواهد بود و برای عده‌ای خارج از متن شکل خواهد گرفت و بیش‌تر منجر به سردرگمی آن‌ها نسبت به فیلم‌هایش خواهد شد. این عنصر آن‌قدر دقیق و ذهنی پرداخته شده که می‌تواند مخاطب‌هایی که توان هم‌راهی با فیلم‌های او را را ندارند، اسیر گیجی کند.

برای لینچ مخاطب خاص و آگاهی‌ها و شناختش از هنر بسیار اهمیت دارد. البته مشکل هنر و این دسته از مخاطب‌ها و علاقه‌مندان سیستم رایج و غالب به کل به تاریخ هنر باز می‌گردد. نقاشی با این عمر طولانی‌اش هنوز نتوانسته در توجیه آثار نقاشانی چون «بیکن»، «پولاک» و «روتکو» برای مخاطب‌ها موفق باشد چه‌رسد به سینما که با روایت سر‌و‌کار دارد. البته در کدام دسته قرار گرفتن مخاطب‌ها آن‌قدر اهمیت ندارد که درک و شناخت این دسته‌بندی اهمیت دارد. لینچ که خود با نقاشی و سایر هنر‌های تجسمی آشنا است و بهتر از هر کسی می‌داند که سینما تا چه اندازه به معماری، روان‌شناسی و نقاشی متکی است، مانند بیکن و آثارش حقانیت را به بی‌معنایی‌، معنا‌گریزی و در مرحله‌ی بعد به هوش و شناخت مخاطب از سینما و هنر نسبت می‌دهد. این‌که سینما حتمن باید معنی خاص و واضحی را در اختیار مخاطبش قرار دهد، توسط لینچ به نقد و تمسخر کشیده می‌شود. این از ریخت افتادگی و معنی ستیزی که باز به نوعی با نقاشی‌های بیکن مشابه است، کاملن وابسته به ساختا‌رگرایی و نشانه‌شناسی خاص سینما است.

او می‌گوید:

«واقعیت برای من یعنی همه‌چیز. هم دنیای معین و هم دنیای انتزاعی. به‌طور دقیق همه‌چیز. واقعیت یعنی تمامیت. اما در فیلم، این تمامیت کاملن نمایش داده نمی‌شود، تنها با برش‌هایی از زندگی مواجهیم و داستانی که در فیلم‌ها تعریف می‌شود، باید به‌طور حسی فهمیده شود. هر تماشاگری باید به حس خودش رجوع کند. فیلم‌ها، ما را به دنیای دیگری می‌برد و باید چیزهای تازه‌ای را تجربه کنیم.» یک فضای داخلی ساده و خانوادگی هرگز در نزد لینچ به‌صورت اولیه باقی نمی‌ماند‌. محل تجمع رویا و هراس می‌شود و به حریم‌اش تجاوز می‌شود، در بزرگ‌راه گم‌شده دوربین مانند یک قاتل قتل‌های زنجیره‌ای خانه را زیر‌نظر می‌گیرد و بدون آن که بفهمیم چگونه وارد آن می‌شود. خشونت جنسی البته جنسیت به ندرت درسینمای لینچ نمای شهوت‌برانگیزی دارد. بی‌پرده بیان می‌شود مانند «مخمل آبی» ‌blue velvet، یا «بزرگ‌راه گم‌شده». تمامیت‌بدن‌، تمامیت‌روح و تمامیت‌درونی هرکس درتهدید مستمر است. در نزد لینچ میل به حمایت و محافظت در برابر جهان خارج نمود می‌یابد. در فیلم کوتاه‌اش «آلفابت» در سال ۱۹۶۸آموختن، یک سم است که وارد کله دانش‌آموزی می‌شود و او را می‌کشد و البته در فیلم‌های او پارادوکسی نیز مطرح می‌شود. فقط آنی که خود را فدا می‌کند می‌تواند به عشق دست یابد .

بحث بر سر داستان و چگونگی روایت‌کردن آن  است. ممکن است یک داستان بد داشته باشید، اما آن را خیلی خوب روایت کنید و در عین حال، ممکن است داستان خوبی داشته باشید و در بازگو‌کردنش موفق نباشید

شهر درشب زیبا است اما همین‌طور خطرناک‌، در اکثر مواقع در فیلم‌های لینچ شب است، شب و ظلمات و همچنین تصادم روح‌های مشوش. در شب هر اتفاقی ممکن است پیش بیاید به ندرت خوب و بیش‌تر بد. درشب است که تصادف جاده مالهالند صورت می‌گیرد‌. به هنگام انفجار نور آن دیگر طبیعی نیست. نئون‌های کارباره، چراغ ‌های ماشین و چراغ‌های قرمز‌رنگ خون به مانند هشدارهایی هستند که از رسیدن حادثه خبر می‌دهند. سینمای لینچ  و بسیار هیچکاکی از این نظر ما را در انتظار مداوم صحنه بعد می‌گذارد.

باز هم او می‌گوید:

«بحث بر سر داستان و چگونگی روایت‌کردن آن  است. ممکن است یک داستان بد داشته باشید، اما آن را خیلی خوب روایت کنید و در عین حال، ممکن است داستان خوبی داشته باشید و در بازگو‌کردنش موفق نباشید. موضوع، داستان و چگونگی بازگوکردن آن داستان است. هر داستانی، لایه‌های مختلفی دارد و خب یک‌سری لایه‌های معلوم وجود دارد، یک‌سری هم لایه‌های انتزاعی. سینما هردوی این‌ها را در خودش دارد، هم لایه‌های معلوم و هم لایه‌های انتزاعی. من واقعن از «داستان‌های‌ سرراست» خوشم می‌آید، اما عاشق منطق رویا هم هستم. شیفته‌ی انتزاع هم هستم. به‌عبارت دیگر، من عاشق احساساتم و دلم می‌خواهد ببینم سینما چگونه می‌تواند بعضی از این احساسات را نمایش بدهد. بعضی از چیزها را فقط به ‌کمک سینما می‌شود گفت. چیزهایی که بازگوکردنشان با کلمات بسیار مشکل است، اما سینما آن‌ها را بازگو می‌کند.»

اگر چه فیلم‌های لینچ موفقیت بزرگی در گیشه کسب نکرده‌اند، ولی همیشه محبوب منتقدها و فیلم‌دوستان بوده‌اند. در سال ۲۰۰۳ در نظر‌سنجی که از منتقدهای فیلم در سراسر دنیا توسط روزنامه «گاردین» انجام شد، دیوید لینچ به عنوان بزرگ‌ترین فیلم‌ساز زنده‌ی دنیا برگزیده شد.

«نوشته فوق می تواند نظر نویسنده باشد و الزامن نظر رادیو کوچه نیست»

|

TAGS: , , , , , ,