Saturday, 18 July 2015
30 November 2020
روشنان

«رفیق روز مبادا»

2010 November 05

یسنا یاوری / رادیو کوچه

خیلی خبرا رو پس‌و‌پیش کردم. هی دنبال یه موضوع خبری خوب می‌گشتم. موضوع خوب هم از نظر من یعنی یه چیزی که کم‌تر خبرگزاریا و سایتا دستمالیش کردن. به‌عنوان مثال توی هفته‌ای که گذشت «عباس کیارستمی» جایزه «خوشه‌طلایی» از جشن‌واره اسپانیا رو گرفت یا «هدیه‌ تهرانی» ممنوع‌الخروج شد و یا نمایش‌گاه مثلن مطبوعات که هیچ رد‌پایی از غیر‌فرمایشی بودن درش دیده نمی‌شد، افتتاح شد. و حقش همونی بود که سرش اومد: عدم استقبال مردم…

فایل صوتی را از اینجا بشنوید

 

فایل را از این جا دانلود کنید

اما هیچ‌کدوم از این مسایل دغدغه من برای برنامه این هفته نبود. بهتر بگم شاید بود، ولی بعد از دیدن صحنه‌ای که مختصر شرحش می‌دم دیگه به هیچ کدومشون فکر نمی‌کنم.

بارون بدجوری چند روزه به قول رفقا همه رو یه حالی کرده. سوار تاکسی بودم و مقصد میدون آزادی. اون‌قدر رگبار بارون شدید بود که برف‌پاک‌کن کفاف بارون روی شیشه‌های ماشینو نمی‌داد. پیاده که شدم مرد دست‌فروشی که هر دو پاش قطع شده بود زیر این سیلی که از آسمون می‌بارید، فقط یه کارتن گرفته بود بالای سرش و چند تا پلاستیک هم گذاشته بود روی بساط محقرش و هیچ‌کس حتا نگاهی هم بهش نمی‌نداخت. هیکل درشتی داشت. به زور زیر اون بارون تاکسی نگه می‌داشت. با کمک راننده تاکسی بساطشو جمع کردیم و راننده سوارش کرد و رفت. جانباز جنگ بود. قبل از سوار‌شدن کارت جانبازیشو دیدم.

بارون بند اومده و من توی خونه‌ام. خبرها رو مرور می‌کنم ولی دست و دلم به‌کار نمی‌ره و همه حواسم به اون مرده است. هی می‌آم خودمو توجیه کنم که خوب خودش مقصره که مثلن نمی‌ره از بنیاد جانبازان… چه‌قدر یاوه می‌بافم.

چند سال قبل شعری گفته بودم برای این‌که یه روزی یه جایی خونده بشه. تا امروز جایی نه نوشته شد و نه خونده شد. حس اون‌روز، موقع گفتن اون شعر درست شبیه امروز بود. اون روز ولی بارون نمی‌بارید تابستون بود و رفته بودم دیدار جان‌بازان شیمیایی توی بیمارستان. القصه حالم از شعار دادن به‌هم می‌خوره. فکر کنم بریم سراغ شعر بهتر باشه:

رفیق روز مبادا، برادر دل‌تنگ

شهید جاری در کوچه‌های نفت و جنگ

کبود حادثه بر نگشته از تقویم

نشسته در رحم خاک توده‌ای بدخیم

صدای سرفه و خون چکیده از امواج

تمام آن‌چه که بودست و رفته بر تاراج

برادران غیورم ستاره‌های سترگ

گلوی زخمیتان سهم پنجه‌های گرگ

رفیق روز مبادا رفیق پژمرده

خوش آمدی به فراخوان قصه‌ای مرده:

و جنگ نعمت بی‌حد خانه‌هامان شد

محال چیدن دانه ز خوشه‌هامان شد

دقیقه‌های مشوش گرفت جای شما

شعاع تشنگی ما کجا و چشمه کجا

شروع شد همه خواب‌های بی‌تعبیر

گلایه‌ها و شکایت حال ‌بی‌تفسیر

جناب زهر کشنده، جناب جامه سیاه

جناب راوی مطلق، خدای علم گناه

جناب گرد سفید میان این دفتر

جناب پر‌زدن این همه کبوتر نر

جناب زنگ کلاس، امتحان بنگ و حشیش

جناب دامن کوتاه در جزیره کیش

جناب … بس کن از این دردهای بی‌درمان

شهید کوچه بن‌بست، کوچه ایمان

نگاه کن به افق‌های دور بعد از تو

به برگ‌های نبرده به سور بعد از تو

به سنگری که لگد می‌زند به بخت شما

به مردهای پس از این کنار تخت شما

به خواهرت که نرفته هنوز خانه بخت

به تا نخورده این اسکناس گوشه تخت

به پک زدن، هپروتش که: «آخرین کام است»

برادرت که هنوز و همیشه ناکام است

شهید روز مبادا غبار می‌پیچد

صدای ضجه این انفجار می‌پیچد

صدای کوه غرورت که … وای بر باد است

و دخترت که به بابا نرفته هم شاد است

صدا بزن همه را شهر خالی از عشاق

برای خاطر لیلی، به خاطر این باغ

حریف غمزه لیلی، عصاره مجنون

دلم گرفته کجایی برادر هم‌خون؟

دلم گرفته … کجا … یی…

«نوشته فوق می تواند نظر نویسنده باشد و الزامن نظر رادیو کوچه نیست»

|

TAGS: , , , , , , 

۱ Comment


  1. Hamid
    1

    خمینی برای تدوام استبداد و حفظ حکومتش مایل بود جنگ را تا بیست سال هم که شده ادامه دهد. از سال ۱۹۸۲ که صدام حسین قرارداد ۱۹۷۵را پذیرفت واز خاک ایران خارج شد و اعراب مایل به پرداخت قرامت شدند جنگ نا مشروع و ضد ایرانی شد. از سال ۱۹۸۲ به بعد این خمینی و دولت حاکم برایران بود که متجاوز بود. وظیفه هر ایرانی وطن پرست و آزادیخواه این بود که جلو متجاوز بایستند اگر چه متجاوز ارتش و سپاه ایران باشد. از آنزمان به بعد این صدام حسین است که مشروعیت دارد نه خمینی.

    تمام کسانی که بعد از سال ۶۱ و خروج صدام حسین از ایران داوطلبانه به جنگ رفتند ومجری سیاست فتح قدس از طریق کربلا شدند خائن به ایران، و تمام کسانی که به زور برده شدند و کشته و معلول شدند قربانیان جنگ ضد مردمی خمینی به شمار می آیند….. به خمینی و رهروانش باد!