Saturday, 18 July 2015
19 September 2020
زندگی مجموعه‌ی از اتفاق‌های کوچک و بزرگ است که ناغافل یقه‌ی ما را می‌گیرند

«ساعت هشت و پنجاه دقیقه»

2009 October 19

به گمان من زندگی مجموعه‌ی از اتفاق‌های کوچک و بزرگ است که ناغافل یقه‌ی ما را می‌گیرند و حسابی تکان‌مان می‌دهند تا مثل کتلت‌های توی ماهیتابه پشت و رو شویم و هردو طرف‌مان خوب سرخ شود… همه‌ی کتلت‌ها تا وقتی که آماده‌ی خورده شدن بشوند بارها و بارها این پشت و رو شدن را تجریه می‌کنند. به نظر من فرق آدم با کتلت در این است که‌ آدم‌ها صبر نمی‌کنند تا اتفاق بسراغ‌شان بیاید، خودشان به سراغ اتفاق می‌روند، آن دسته که اهل خطر هستند با چتر از هواپیما می‌پرند یا موتورسواری می‌کنند یا دور دنیا را با جیب خالی و پای پیاده طی می‌کنند و آن دسته که مثل من محافظه‌کار هستند سر جای‌شان آرام می‌نشینند و از هیچ برای خودشان یک اتفاق هیجان‌انگیز می‌سازند.

20091019-weblog-koocheh

توکا نیستانی نویسنده وب‌لاگ «توکای مقدس» با بیان این مطلب در ادامه می‌آورد: «می‌خواهم اخبار ساعت ده را از تلویزیون تماشا کنم، به اتاق نشیمن می‌روم تا نگاهی به ساعت دیواری بیندازم، هشت و پنجاه دقیقه است پس هنوز باندازه‌ی کافی وقت دارم تا به اتاقم بر‌گردم و کارم را تمام کنم. بعد از یک ساعت دوباره یاد اخبار می‌افتم و سراسیمه سراغ ساعت دیواری می‌روم، هنوز هشت و پنجاه دقیقه است، جا می‌خورم، فکر می‌کنم چطور چنین چیزی ممکن است که یادم می‌آید ساعت هم مثل حافظه‌ی من خواب بوده. نزدیک نیمه شب است و اخبار را از دست داده‌ام… روی کاناپه دراز می‌کشم تا یکی از فیلم‌های عجیب و غریبی را که دوست دارم تماشا کنم، نگران هستم مبادا زیاد بیدار بنشینم و صبح خواب بمانم، صبح زود باید بیدار شوم و خودم را برای رسیدن به یک قرار مهم آماده کنم. هنوز فیلم به نیمه نرسیده پلک‌هایم سنگین می‌شود و به خواب می‌روم… با صدای برفک تلویزیون از خواب می‌پرم، زمان را گم کرده‌ام و سراسیمه به ساعت دیواری بالای سرم نگاه می‌کنم. ساعت هشت و پنجاه دقیقه است، نفسی به راحتی می‌کشم، هنوز یک ساعتی فرصت باقی است تا خودم را به محل قرار برسانم. با عجله و خواب‌‍‌‌آلود به سمت دستشویی می‌روم تا آبی به سر و صورتم بزنم که آسمان را از گوشه‌ی پرده‌ی اتاق خواب می‌بینم، چرا هوا تاریک است؟! یادم می‌آید ساعت دیواری خواب است، خراب است. به ساعت تلفن همراهم نگاه می‌کنم که چهار صبح را نشان می‌دهد. از خودم خنده‌ام می‌گیرد، خواب از سرم پریده و باید با نشستن پشت کامپیوتر وقت‌کشی کنم. وقت‌کشی می‌کنم، نشانه‌های صبح یکی یکی از راه می‌رسند. اول صدای اذان صبح از بلندگوهای مسجدالرضا بلند می‌شود و بعد از چند دقیقه صدای جاروی رفتگر را از کوچه می‌شنوم و سرآخر نوبت خانواده‌ی پرجمعیت گنجشک‌های درخت خرمالو است که مثل همیشه سحرخیز هستند و با طلوع آفتاب درباره‌ی مشکلات خانوادگی‌شان با صدای بلند بحث می‌کنند. می‌دانم که فرصت زیادی برای خوابیدن ندارم اما احساس خستگی می‌کنم، نگاهی به ساعت دیواری می‌اندازم، ساعت هشت و پنجاه دقیقه است، فقط یک لحظه جا می‌خورم و به رختخواب می‌روم. قبل از خواب زنگ ساعت تلفن همراهم را روی عدد نه میزان می‌کنم و آن‌را کنار بالش می‌گذارم و بی‌هوش می‌شوم.

زنگ ساعت اگر قدرت و شدت صوراسرافیل را می‌داشت باز نمی‌توانست بیدارم کند، معلوم بود که بی‌نوا تمام تلاشش را برای انجام وظیفه‌اش بخرج داده و دیگر رمقی برای زنگ زدن ندارد. چشم‌هایم را که باز می‌کنم اول خورشید را که به وسط آسمان رسیده می‌بینم و بعد احساس دلشوره به سراغم می‌آید… یاد قرار مهمی که داشتم می‌افتم. از جا می‌پرم و نگران به سمت ساعت دیواری می‌دوم. تا به اتاق نشیمن برسم دوبار به دیوار می‌خورم و یک گلدان را سرنگون می‌کنم اما… خدا را شکر، هنوز هشت و پنجاه دقیقه است!»

«محتوای این مطلب به الزام نظر رادیوکوچه نیست»

«نوشته فوق می تواند نظر نویسنده باشد و الزامن نظر رادیو کوچه نیست»

|

TAGS: