Saturday, 18 July 2015
30 October 2020
دایره‌ی شکسته

«انحنایی پرپیچ و زیبا»

2011 January 09

مه‌شب‌ تاجیک / رادیو کوچه

انحنای خط گردن را که کشید یک‌هو یک‌جوریش شد. گوشاش داغ شد و دلش البته بازم نریخت پایین ولی تعجبی کرده بود در حد سکته کردن. حالا احساس می‌کرد قلبش داره سعی می‌کنه که تند تند بزنه ولی درگیره و نمی‌تونه. خوش‌حال شد. دوباره احساس کرد که زنده است. انحنای خط گردن چقدر زیباست. دلش می‌خواست لبانش را بگذارد روی گردنش ولی فقط نگاه کرد و از این‌همه داغ شدن لذت برد.

فایل صوتی را از اینجا بشنوید

 

فایل را از این جا دانلود کنید

از آتلیه نقاش که اومد بیرون خوش‌حال بود که شرط‌بندی رو برده و حالا نقاشی را دارد و می‌تواند با آن هرکاری بکند، نقاش نگاهش پر از یخ بود از اول تا آخر که نقاشی‌اش را می‌کشید، حتا وقتی رسید به سینه‌ها کوچک‌ترین تفاوتی در کشیدگی چشمانش دیده نشد ولی وقتی رسید به گردنش، خال برنده‌اش، همان برق همیشگی چشمان دیگران را که نه ولی جرقه‌ای کوچک در نگاهش دید. مادرش همیشه می‌گفت این گردن برگ برنده‌ی توست.

رایحه‌ی کنار گردن یک زن اگر هم موقع کار باشد بازهم عطر همیشگی خودش را دارد که به نظر او دل‌نشین‌ترین بوی دنیاست

فاحشه که شد (البته این اسمی بود که مردم می‌خوانندش)، خودش این‌طوری فکر نمی‌کرد، خوش‌حال بود. البته کار سختی داشت ولی چون از شغلش لذت می‌برد مشکلی با سختی‌هایش نداشت به خصوص وقتی مشتر‌هایش زن بودند که هم بسیار تمیز و خوش‌بو بودند هم لذت می‌برد در آغوششان. یک‌بار وقتی یکی از مشتری‌هایش انحنای گردنش را بوسید و گفت که چقدر کشیده و زیباست، عاشق مشتری شد و می‌خواست حتا شغلش را رها کند و برود با او ولی او نخواست. الان می‌فهمد که به‌تر هم شد چون زندگی با یک‌نفر چیزی نبود که او می‌خواست و برای همین هم فاحشه شد که شعل خوبی است، گاهی آن‌قدر لذت می‌برد که پولی هم نمی‌گیرد و می‌داند که انحنای گردنش مشتری‌ها را بیچاره‌اش کرده است.

آخر کدام احمقی به مادرش این را می‌گوید که او گفت. من زنی می‌خواهم که از گردنش لذت ببرم. خوب الاغ آخر گردن هم شد ملاک یک انتخاب برای زن گرفتن. آره می‌داند که ملاک رسمی نیست ولی برای او گردن یک زن، یعنی همه چیز او، رایحه‌ی کنار گردن یک زن اگر هم موقع کار باشد بازهم عطر همیشگی خودش را دارد که به نظر او دل‌نشین‌ترین بوی دنیاست. خودش هروقت سرمی‌گذارد در گردن مادرش مست می‌شود از این بوی شصت ساله. او زنی می‌خواهد که گردنی بلند و خوش‌بو داشته باشد و نه هیچ چیز دیگر.

به سمت ماشین که می‌رود سوییچ را که وارد در می‌کند، آسفالت جاده به نظرش کش‌دار می‌آید. پشت فرمون که می‌نشیند و ماشین را روشن می‌کند جاده کش‌دارتر می‌شود مانند گردن آن زن که هرچی بیش‌تر بهش نگاه می‌کرد کش‌دارتر می‌‌شد و به ‌نظر او بلندتر ولی زیبا بود، نه، همه می‌گفتند که نه ولی به‌نظر او زیبا بود و همین زیبایی بیچاره‌اش کرد که زندگی و دو بچه‌اش را رها کرد و آواره‌ی آن گردن شد که هروقت بهش نگاه می‌کرد به نظرش می‌آمد که کش می‌آید، حالا همین حس را به جاده و آسفالت دارد و می‌داند که دربه دری دیگری در راه است.

در مدرسه که دخترک کوچکی بود، دوستانش که با پسرها دوست می‌شدند او خوش‌حال می‌شد چون وقتی آن‌ها از سر قرارهای کودکانه‌اشان برمی‌گشتند و تعریف می‌کردند از قرارها وقتی دستشان را زیر چانه‌شان می‌زدند و تعریف می‌کردند او عاشقشان می‌شد چون عاشق گردن‌های آن‌ها بود که وقتی در تماس با دستشان کج می‌شد و با خاطراتشان عجین. الان که چهل سال دارد و زندگی زناشویی و هم‌خوابگی مزخرف می‌داند که به‌خاطر یک دست است زیر چانه تا در تماس با یک گردن زیبا خاطره تعریف کند. خودش هرگز با یک مرد نخوابید تا قبل از ازدواجش به‌خاطر رویای انحنای یگ گردن. و الان هم با خاطرات آن انحناها زندگیش را به باد می‌دهد.

از انحنای گردن یک زن با آن همه ظرافت متنفر است، گردن یک زن هر جور گردنی که باشد بلند، باریک کشیده، کوتاه، کلفت یا نمی‌داند هرچی، گردن یک زن است و او از آن متنفر است. برایش مهم نیست که به او گی یا هر نسبت دیگری بدهند او هست و از آن لذت می‌برد ولی از گردن زنان، انحنا و رایحه‌‌شان متنفر است و نمی‌خواهد به یک زن حتا نزدیک شود تا آن رایحه را به مشامش بخورد و آن انحنای بی‌قواره ببیند.

روی گردن که کار می‌کرد حالت تهوع داشت، به دکتری می‌مانست که بوی خون حالش را به هم می‌زند، این گردن بسیار زیبا بود، بسان گردن یک فرشته بود که او از کودکی عاشقشان بود و روزی که با یک فرشته خوابید و سر در انتهایی‌ترین قوس گردنش گذاشت دنیا برایش در همان‌جا ایستاد. دنیا برای او آن گردن بود و قوسش و تمام زندگی او همان بود تا روزی که سری دیگر را دید در انحنای آن قوس زیبا. دیگر هیچ‌کس نه فرشته بود نه گردن داشت تا به امروز که دوباره گردن را دید. می‌دانست که به فنا می‌رود و نمی‌خواست.

با دست لرزان شماره را گرفت.

من نمی‌توانم این نقاشی را بکشم ببخش.

گوشی را گذاشت و به فنا رفت.

گوشی را که گذاشت، اشک در چشمانش جمع شده بود،شرط‌بندی را باخت و نمی‌تواند با زنی که همه می‌گفتند که فاحشه است ولی او عاشق چشمانش بود بخوابد.

«نوشته فوق می تواند نظر نویسنده باشد و الزامن نظر رادیو کوچه نیست»

|

TAGS: , , , , , , , , , ,