Saturday, 18 July 2015
27 October 2020
روشنان- قسمت دوم

«ماری و مکس به روایت آقا عزت»

2011 January 14

یسنا یاوری/ رادیو کوچه

در قسمت اول اشاره کردیم به زندگی پر از تنهایی ماری که با عضویت در بسیج مسجد محل و شرکت در جلسات «خانم اسلام‌زاده» هم ازبین  نرفت. او یک تازه نوجوان شده‌ است و هنگام تماشای اخبار روزانه، اونم در ساعت چهارده عده‌ای آدم با بصیرت و می‌بینه که دارن در دفاع از غزه پرچم آمریکای جنایت‌کار و آتیش می‌زنن. اون یک دل نه صد دل ارادت‌مند و شیفته فریادهای اون پیرمردی شده بود که مشت گره کرده خودش رو به پرچم مچاله شده و «نیم سوز» آمریکا می‌کوبید و ازش بصیرت‌های کذایی تراوش می‌کرد.

فایل صوتی را از اینجا بشنوید

 

فایل را از این جا دانلود کنید

ماری هر وقت خیلی هیجان‌زده می‌شد احساس می‌کرد در نقاط حساس بدنش که همانا روی بازوها و زیر چونش بود یهویی مور مور می‌کرد و می‌خارید و قرمز می‌شد و اون‌قدر بدنش و می‌خاروند که زخم و زیلی می‌شد و این لحظه درست همون لحظه بود.

ماری صدای تی وی رو زیاد کرده بود و توی رویاهای خودش اون پیرمرد عظیم الجثه رو جای پدر خودش فرض می‌کرد و دلش می‌خواست جای اون دخترای نوجوونی باشه که تخم‌مرغ‌های دونه‌ای ایکس تومن ( در حال حاضربه دلیل آزادسازی قیمت‌ها  اطلاعات موثقی از قیمت ثابت تخم‌مرغ در دست نیست)، رو به دیوارای بلند ساختمونی خوشکل پرت می‌کنن. البته به دلیل ازدحام موهای برخی نقاط حساس مثل بالای لب، تشخیص جنسیت و سن این خانم‌ها کمی مشکل بود اما ماری با عشق از این موضوع  گذشت.

ماری هیچ‌وقت با خانواده‌اش در تظاهرات شرکت نکرده بود. حتا به بچه‌های مسجد دروغ هم نگفته بود که با خانوادش به راه‌پیمایی می‌رفته. اون هر وقت از پدرش سوال می‌کرد که: «بابایی چرا نمی‌ریم راه‌پیمایی؟»

ماری هر وقت خیلی هیجان‌زده می‌شد احساس می‌کرد در نقاط حساس بدنش که همانا روی بازوها و زیر چونش بود یهویی مور مور می‌کرد و می‌خارید و قرمز می‌شد و اون‌قدر بدنش و می‌خاروند که زخم و زیلی می‌شد و این لحظه درست همون لحظه بود

پدرش مثل گلوله‌ای آتشین برافروخته می‌شد و می‌گفت: «من نقطه چین بخورم … همون یه بار رفتم مرگ بر شاه گفتم سی ساله داره پدرم در میاد و …»

و ماری اصلن به حرف‌های پدرش بعد از پرسیدن این سوال فکر نمی‌کرد. اون اساسن علاقه‌ای به فکر کردن نداشت. البته گاهی اوقات دوست داشت یک سری چیزها رو تحلیل کنه مثلن این‌که پدر فرشته همسایه‌شون توی کار نصب ماهواره و این چیزاست، البته قبلن کارگر شیر بوده یعنی کارگر کارخونه تولید شیر پاستوریزه و به تازگی‌، حدود یه سال که اخراج شده و زده تو کار نصب دیش ماهواره.

وقتی خانم اسلام‌زاده به بچه‌ها پیشنهاد می‌ده نه دی با خانواده‌تون بیاین راه‌پیمایی خودجوش و ما براشون امکانت رفاهی مثل آژانس، ناهار، کیک و ساندیس فراهم می‌کنیم و بگین بیان فرشته گفته بود خانواده ما خودشون جدا می‌رن راه‌پیمکایی و دروغ گفته بود و شبش پدر ماری اشاره‌ای داشت به این موضوع که حین راه‌پیمای خودجوش مردمی زنگ زده خونه فرشته و فرکانس فارسی وان و از بابای فرشته پرسیده.

به هر حال ماری هنوز داشت می‌خارید و می‌سوخت و قرمز می‌شد و هیجانش بسیار بالا بود.

او آرزوی هم‌چین پدری رو داشت. ماری گریش گرفته بود و اون‌قدر از پدرش متنفر شد که لحظه‌ای به مرگ موش و چایی بابا و این عملیاتا فکر کرد ولی دید الان وقتش نیست و باید فوری  تلفن رو بر داره و به تی وی زنگ بزنه.

ماری این و می‌دونست که 118 معمولن جوابای قانع کننده‌ای به اون نمی‌ده. مثلن یک بار زنگ زده بود و شماره جایی رو می‌خواست که جواب خون شهدا رو بدن. خانم اسلام‌زاده مدام به بچه‌ها می‌گفت که آدم‌های بدحجاب اون دنیا نمی‌تونن جواب خون شهدا رو بدن.

ولی با این وجود زنگ زد و شماره کانال یک رو خواست. این بار اما 118 یک حرکت خوبی از خودش نشون داده بود و شماره ارتباطات مردمی رو داده بود.

ماری با استرس شماره رو گرفت و زنگ زد: «ببخشید من می‌خوام آدرس این آقایی که توی اخبار داشت مشت می‌زد به پرچم آمریکا رو بگیرم»

«عزیزم گوشی رو بده به بزرگ‌ترت»

«ببخشین من خودم الان بزرگ‌ترم تو خونه چون هیشکی نیست من شماره اون آقاهه رو می‌خوام که سنش زیاده، از بابای من هم بزرگ‌تره تو راه‌پیمایی نشونش دادین»

«برای چی می‌خوای دخترم؟»

«آقا خجالت می‌کشم … تو رو خدا بدین دیگه… کارش دارم»

«‌دخترم ما که شماره مردم و نداریم. از 118 بگیر اونا شاید داشته باشن»

وبعدش هم بوق بوق بوق ….

ماری افسرده شد. نا‌امید شد. گریه کرد و سعی کرد فکر کنه. هی سعی کرد و سعی کرد. ولی هر سری تا یک جاهایی جلو می‌رفت و بعد ادامه پیدا نمی‌کرد. همیشه همین بود.

تلفن خونه زنگ خورد. فرشته دوستش بود. ماری گاهی اوقات از راه‌نمایی های فرشته استفاده می‌کرد. فرشته بچه زبروزرنگی بود و ماری از این موضوع خوشش میومد. فرشته به تازگی یک کامپیوتر خریده بود و گاهی اوقات زنگ می‌زد برای ماری و آهنگ‌هایی که از اینترنت دانلود کرده بود و از پشت گوشی تلفن پخش می‌کرد. او علاقه زیادی به «احسان خواجه امیری» داشت و خانم اسلام‌زاده گفته بود که اگر سایتی که کارها رو ازش دانلود می‌کنین فیلتر نباشه، دانلود کارهای جدید این خواننده یا هر کس دیگه‌ای اشکال شرعی نداره.

ماری ماجرا رو برای فرشته گفت و کلی هم بغض کرد و گریه کرد و فرشته خیلی ناراحت شد. فرشته صدای اسپیکر رو کم کرد و به ماری گفت که گوشی دستش باشه تا ببینه اینترنت می تونه کمکی به ماری بکنه. ماری نمی‌فهمید اون چی می‌گه ولی می‌دونست که درست می‌گه.

چیزی نگذشت که صدای ذوق‌زده فرشته نشون می‌داد که اتفاق خوبی افتاده. اون گفت: «ماری این‌جا یه فرم هست ما می‌تونیم پر کنیم و بریم غزه نوشته فرم  «ا س ت ش هادو یون» یعنی پرش کنیم می‌برن ما رو غزه. اون وقت کلی هم حق انتخاب داریم. فقط یه نفر نیست که تو دلت بخواد جای اون بابای احمقت باشه، کلی آدم اون‌جا هست. من می‌گم یه پرینت ازش بگیریم ببریم عصری بدیم به خانم اسلام‌زاده … نه؟ اون خودش می‌فهمه اینا چیه ولی اگر پرسید برا چی میخواین اسم دوتامون و می‌گیم که اخبار و دیدیم و تصمیم گرفتیم بریم غزه»

ماری از این‌که فرشته به پدرش فحش داده بود ناراحت نشد و‌لی خیلی ناراحت شد که اصلن فرشته نفهمیده اون منظورش چی بوده و روش نشد بگه فقط آدرس اون آدم رو می‌خواد برای این‌که براش نامه بنویسه و ازش تشکر کنه، نه این‌که را بیفته بره غزه. تازه ماری اصلن نمی‌دونست غزه کجا هست برای همین از فرشته سوال کرد: «غزه خارجه فرشته؟» و فرشته ریز خندیده بود و گفته بود: «نه پس همین بغل دماونده؟»

ماری دلش گرفته بود. ماری دلش شکسته بود. یادش افتاد وقتی خیلی کوچولو بود و هنوز عضو بسیج نبود بی‌بی خدا بیامرزش (شخصیتی که ازش به عنوان مادربزرگ در قصه‌ها یاد می‌شه) بهش گفته بود برای خدا می‌شه نامه نوشت. اون چند بار این کار و کرده بود و حس خوبی داشت. یک بار هم برای بی‌بی‌اش نامه نوشته بود و انداخته بود توی کمد رختخوابای قدیمی توی زیر زمین و شب خواب بی‌بی رو دیده بود. همیشه حس خوبی از این کار داشت و الان سال‌هاست که این کار و نکرده بود.

از فرشته خداحافظی کرد و رفت سمت کیف و کتابش که کاغذ و قلمی بر داره و نامه‌ای بنویسه…

«نوشته فوق می تواند نظر نویسنده باشد و الزامن نظر رادیو کوچه نیست»

|

TAGS: , , , , , , , , , , , , , ,