Saturday, 18 July 2015
30 October 2020
روز گفته‌های یک مسافر شهری

«برف خون‌آلود»

2011 January 19

یسنا یاوری/ رادیو کوچه

برف، تازه شروع به باریدن کرده بود. خصوصیت ایرانیاس که زیر برف و بارون با هم مهربون می‌شن. از کلاس زبان تازه اومده بودم بیرون و شانس آورده بودم که بالای شهرم و می‌تونم یه دل سیر برف بدون گل و ببینم. برف سپید که مثل تور عروس کم‌کم داره می‌شینه و این همه آدم و برای دیدن خودش توی خیابونا کشونده.

فایل صوتی را از اینجا بشنوید

 

فایل را از این جا دانلود کنید

طبق معمول همه‌ساله ‌یه قطره بارون برف که بباره  تاکسی گیر نمیاد و بیش‌تر‌شون منتظر دربستین. مسیر تجریش-راه‌آهن هم که کلن به سمت جنوب، اتوبوس‌روئه و خدا می‌دونه چقدر اتوبوسا شلوغن توی مواقع عادی. چه برسه الان که همه دارن خودکشی می‌کنن.

امروز روز شانس منه. اتوبوس غلغله‌اس، ولی خانمی که من کنارش ایستادم گویا پشیمون می‌شه و اتوبوس و به سرعت ترک می‌کنه و من که انگار دنیا رو بهم دادن می‌شینم.

شیشه‌ها رو بخار گرفته. از بچگی عاشق این کارم که روی شیشه‌های بخار گرفته با حروف انگلیسی چیز بنویسم. الان ولی هوس می‌کنم شعر شاملو رو بنویسم که‌: «تنها انسان بود که سخنی نگفت و آستینش از اشک پر بود». وقتی متوجه می‌شم اشتباه نوشتم و چند نفر دارن نگام می‌کنن با آستینم پاکش می‌کنم. کتابای زبانم و بیرون میارم و مشغول خوندن می‌شم. دارم می‌رم بازار «رضا» قیمت لپ‌تاپ بگیرم. نمی‌دونم چرا تازگیا خجالتی شدم. روم نمی‌شه برم داخل مغازه‌ای که چند تا پسر جوون داخلشه. دوستم «مینا» می‌گه دیوونه شدی. بعضی وقتا یه پررو بازیایی در میاری که آدم خندش می‌گیره ولی حالا برا ما ادا در‌میاری. میدون ولیعصر باهاش قرار دارم. دوست پسرش تو کار خرید و فروش قطعات کامپیوتره و الان درست یه ربع که من دیرم شده.

میدون ولیعصر شلوغ‌تر از همیشه است. می‌گم مردم برف و بارون ندیده‌ان و دوس دارن توی این سرما قدم بزنن زیر برفا و به قول معروف هوا دو نفره‌اس که راه بری آروم آروم زیر برف و حرفای عاشقانه بزنی.

مینا رو که می‌بینم می‌گم‌: «سلام من جدی چرا حس و حال قدم‌زدنای عاشقانه رو ندارم؟» می‌گه: «چون تو خری، خر که عشق و عاشقی نمی‌فهمه چیه. یکی از خصوصیات خر اینه وقتی دیر می‌رسه سر قرار عذر‌خواهی می‌کنه ولی تو شعور همینم نداری… بدو دیره»

این و می‌گه و دستم و محکم می‌کشه و می‌بره. مثل بچه‌ها با من رفتار می‌کنه. کفشم پاشنه بلنده و چند باره نزدیک بود سر بخورم و بیفتم روی زمین و مردمی که عاشقانه قدم می‌زنن کلی بهم بخندن.

برف کاملن روی زمین نشسته و حزن عجیبی هم تو دل من‌. از چند متر مونده به بازار رضا، مینا آینه از توی کیفش بیرون میاره و خودش و توی آینه نگاه می‌کنه و رو به من می‌گه: «تو رو خدا قیافش و یه ماتیکی چیزی می‌زدی مردم فکر نکنن دعوات شده»

«دوس‌پسر توئه من ماتیک بزنم؟ ولمون کن بابا …»

نزدیک ورودی پاساژ که می‌رسیم انگار گوسفند کشته باشه. خون غلیظ با گل و لای کفش آدمایی که می‌رن و میان قاطی شده. بازار شلوغه مثل همیشه. دور و برم، به آدمایی نگاه می‌کنم که از روی خونی که دم در ریخته شده بدون این‌که حتا نگاه هم بکنن رد می‌شن.

حالت تهوع بهم دست می‌ده. بچه که بودم بابام تازه خونه‌ای که تا چند وقت پیش توش ساکن بودیم و خریده بود. مامان اصرار داشت که گوسفند بکشیم. تصمیمی که نتیجش بیهوشی چند ساعته من در اثر دیدن صحنه سر بریدن گوسفند بود. عاشورا و تاسوعا و ایام محرم از ترس سر بریدن گوسفند از خونه بیرون نمی‌رم. حالم به هم می‌خوره. چشمام و می‌بندم و با مینا می‌رم توی مغازه دوس‌پسرش. تصویر گوسفندی که توی بچگی جلوی چشمم سر بریدن لحظه‌ای از ذهنم بیرون می‌ره. مینا می‌فهمه و می‌گه: «حالت خوبه؟»

«آره خوبم»

دوس‌پسر خوش تیپی داره. از اون پسرایی که کلی جینگیل، مینگیل به خودشون آویزون می‌کنن. احوال‌پرسی که می‌کنیم مینا توپ و می‌ندازه تو زمین من و می‌گه‌: «این شما، اینم آقا «فرید» هر سوالی داری بپرس»

«فرید جان من یه لپ تاپ می‌خوام. از نظر گرافیکی خیلی کاراییش برام مهم نیست. یعنی این طوری بگم به‌تره، من کار خاصی باهاش انجام نمی‌دم ولی برام مهمه که سگ جون باشه… » به رد پاهای گل و خون مردمی که میان و می‌رن نگاه می‌کنم. حواسم پرت می‌شه.

سوال می‌کنم: «بیرون گوسفند کشتن؟»

فرید سرش پایینه و داره با ماشین حساب احتمالن برای من قیمت در میاره: «نه بابا مگه خون بود هنوز پایین؟»

«آره من فکر کردم خون گوسفنده… چاقو کشی‌ای چیزی شده ؟»

فرید هم‌چنان سرش پایینه و نگاه من به قدمای گل‌آلود آغشته به خونیه که میان داخل پاساژ و می‌رن.

«نه بیچاره یه مرده دم پاساژ می‌شست با زن و بچش، می‌گفت زنش مریض با بچه‌های یه کم پول مول براش جمع کرده بودیم، گویا دیشب زن و بچش توی سرما یخ می‌زنن و می‌میرن، دم در پاساژ می‌خوابیده، دیشب هوا خیلی سرد بود، صبح که پا می‌شه می‌بینه مردن با چاقو خودش و تیکه تیکه می‌کنه. جسد سه تاشون صبح زود بردن. بچه‌ها آب ریخته بودن شسته بودن. مگه هنوز خون هست؟ بیچاره مرده، راحت شد به خدا چیه این زندگی ما داریم برا یه لقمه … »

دیگه حرفاش و نمی‌شنوم. سرم گیج می‌ره. فقط لب و دهن فرید و می‌بینم که باز و بسته می‌شه و مینا که گریش می‌گیره و فرید بقلش می‌کنه. از مغازه میام بیرون و خیره می‌شم به گلای خون‌آلودی که کف پاساژه و مردم نیم‌نگاهی هم بهش نمی‌کنن. از پاساژ بیرون می‌رم. بوی ذرت تو هوا پیچیده. جلوی پاساژ، دم در سطل آشغال. بالا میارم. کف پاهام و می‌مالم. به برفایی که حالا دیگه نشستن و سفید سفیدن و بوی خونی که توی گلوم پیچیده فکر می‌کنم. سردمه. من سردمه و انگار هیچ‌وقت گرم نبودم…

«نوشته فوق می تواند نظر نویسنده باشد و الزامن نظر رادیو کوچه نیست»

|

TAGS: , , , , , , , ,