Saturday, 18 July 2015
20 October 2021
طنز در پزشکی - قسمت سی‌و‌یکم

«سه‌شنبه‌ها با حوری»

2011 January 20

علی انجیدنی/‌ رادیو کوچه

نفهمیدم چه‌قدر در حال بی‌هوش بودم فقط چشم که باز کردم خودم را روی یکی از تخت‌های اورژانس دیدم در حالی‌که سرمی توی دستم بود و پرستاری هم بالای سرم ایستاده بود. گفتم: «ببخشید این حوری خانم ما رو ندیدید این دور و برا‌؟» پرستار با لبخندی گفت: «ما هم در خدمت هستیم آقای دکتر اگر قابل بدونید؟» گفتم: «‌اختیار دارید صاحبش قابل به عالمه، فرمودید…»  یکی از هم‌کاران پزشک وارد اتاق شد و صحبت من نصفه نیمه ماند گفت: «به به آقای دکتر عزیز خدا بد ندهد. انشااله هیچ‌وقت شما را در کسوت بیمار نبینیم. چه خبر؟ اتفاقی افتاده؟» گفتم: «آقای دکتر‌ شما این حوری ما رو این دور و برا ندیدید؟» تا بنده خدا هم‌کار پزشک بخواد جواب بدهد دکتر مصطفا وارد اتاق شد و گفت: «چی شده علی جان؟ اتفاقی افتاده؟» با دیدن دکتر مصطفا زدم زیر گریه.

فایل صوتی را از اینجا بشنوید

 

فایل را از این جا دانلود کنید

بعد شروع کردم به یک نفس حرف زدن و گفتم: «می‌بینی دکتر‌جان من تو این دنیا هم مثل اون دنیا بد شانسم و همش بد‌بیاری می‌آرم. دو نفر که می‌گفتند مامور ابلاغ خبر بد هستند یه خبری بهم دادند که دنیا پیش چشمم تیره و تار شد. تا دیروز نازنین‌، ببخشید، معاون اجرایی بهشت‌، که صمیمی‌ترین فردی بود که تو اون دنیا داشتم و …» دکتر مصطفا حرفام رو قطع کرد و گفت: «ببین علی جان با این سرعتی که تو داری این چیزها رو پشت سر هم می‌گی نه من می‌فهمم چی شده و نه خودت می‌فهمی چی داری می‌گی؟ تو فقط بگو اون دو نفر چی بهت گفتند و چه خبر بدی رو بهت دادند؟»

آهسته و زیر لب گفتم: «روم نمی‌شه دکتر جان این دوستان برند بیرون تا بگم.» هم‌کار پزشک و خانم پرستار بیرون رفتند و من در حالی‌که سرم رو نزدیک گوش دکتر مصطفا برده بودم گفتم: «اون دو نفر به من گفتند که طبق نظر باری‌تعالی تمام گناهان من بخشیده شده است و دیگه هیچ عذابی هم در انتظارم نیست و هیچ اتفاق جدیدی هم برایم نمی‌افتد اگر یک کاری رو انجام بدهم.» دکتر مصطفا گفت: «این که بد نیست علی‌جان انجام بده بره پی کارش این مصیبت‌ها» نجوا‌کنان گفتم: «خوب از من می‌خواهند که تبدیل به جنس مخالف بشم یعنی تغییر جنسیت بدهم.» دکتر مصطفا زد زیر خنده و گفت: «جون من جدی می‌گی؟ بدم نیست‌ها؟»

گفتم: «اه دکتر جان شما باید با من هم‌دردی کنی مسخره‌ام می‌کنی؟» خودش رو کنترل کرد و گفت: «چرا هم‌چین‌کاری رو باید انجام بدهی؟» گفتم: «البته خودم هم به هم‌چین نتیجه‌ای رسیده بودم که سیستم جنسی من با سیستم کائنات هم خوانی وتطابق ندارد و به محض این‌که اتفاقی در هورمون‌ها و مسایل دیگر تناسلی من می‌افتد عالم کن‌فیکون می‌شود و همه چیز به هم می‌خورد. حالا چه‌کار کنم دکتر‌جان؟ شما یه راه حل پیش پای من بذار لطفن؟» دکتر مصطفا گفت: «اون دنیا خوب عشق و حال می‌کردی حالا این دنیا باید جواب بدی و باهات عشق و حال کنن. حالا زیاد غصه نخور بذار ببینم من می‌تونم برات چی‌کار کنم.»

دکتر این جمله را گفت و از اتاق اورژانس خارج شد. حوری وارد اتاق شد و گفت: «به جمع حوری‌های بهشت خوش آمدید دکی‌جون؟ داد زدم من تا ترتیب… با داخل‌شدن مجدد پرستار و غیب‌شدن حوری حرفم نصفه ماند و خانم پرستار که شدیدن تمایل به اعلام و ابراز علاقه‌کردن داشت مشغول چک‌کردن رگ و سرم وصل شده به من شد. گفتم: «زیاد به خودتون زحمت ندین تا چند روز دیگه هم‌کار می‌شیم با هم‌.» خانم پرستار گفت: «چی فرمودین آقای دکتر‌؟ منظورتون رو متوجه نشدم؟» ملافه سفید رو روی سرم کشیدم و گفتم: «خودم هم نمی‌فهمم چی‌دارم می‌گم، ولی مطمئنم بعدن احساسش خواهم کرد.» فکر این‌که بعد از این ماجرا زخم زبون‌های همسر گرامی  رو چه جوری تحمل کنم عذابم رو بیش‌تر می‌کرد.

یک ساعت بعد از اورژانس مرخص شدم و با کمک یکی از پرسنل به مهمان‌سرای بیمارستان برگشتم و در اتاق خودم مشغول فکر و خیال‌های الکی شدم‌. این‌که اگر حوری بشم باید چی‌کار کنم و چه اتفاق‌هایی برایم خواهد افتاد. باز به خودم می‌گفتم حالا با این قیافه  قناس‌ات کی خواست تو رو حوری کنه؟ شاید بذارنت کلفت ملفت خونه مقربین. که البته ممکنه اون‌جا استفاده بهینه هم ازت بشه. حالا خدا رو چه دیدی. تو همین افکار و اوهام بودم که سروکله حوری پیدا شد. به محض دیدنش گفتم حالا که قراره ما به صنف شما بپیوندیدم بیا و این دم آخر ما رو خجالت بده و …. گفت: «من که هیچ‌وقت حرفی نداشتم علی‌جون…. نه بذار ببینم‌؟  باید یه اسم جدید هم برات انتخاب کنیم. اگه بهت بگیم عالیه خوبه؟  به علی هم یه ارتباطی پیدا می‌کنه.» گفتم‌: «می‌شه این‌قدر سر به سرم نذاری؟ من حالم بده باید یه جورایی آرومم کنی. می‌فهمی؟» حوری اومد پهلوم نشست دست انداخت دور گردنم و من و با خودش روی تخت ولو کرد.

حوری گفت‌: «خجالت بکش، کفر نگو، مگه ما چه مونه؟ مگه زن شدن چیش بدتر از مرد بودنه؟ شما مردها فکر می‌کنید آخر خلقتین؟ فکر می‌کنید چه گلی به جمال عالم زده‌اید که ما نزدیم

نمی‌دونم چرا این‌بار هیچ استرسی سراغم نیومد‌. به خودم که اومدم از خواب چند‌ساعته بیدار شده بودم و حوری هم کنارم‌، تو آغوشم خوابیده بود. با خودم گفتم‌: «اه من که فکر می‌کردم ایراد از سیستم تناسلی منه. این که مشکلی ایجاد نکرد؟ نکنه اون دو نفر من رو سرکار گذاشتن؟» حوری تکونی خورد از خواب بیدار شد‌. گفت‌: «خوش گذشت دکی جون‌؟ اینم از اون چیزی که می‌خواستی. دیگه چی می‌خوای؟» گفتم‌: «آره خیلی خوب بود ولی من بیش‌تر عشق و عاشقی و گل گفتن و گل شنفتن و این چیزا رو دوست دارم. البته این کارا هم هم‌راهش باشه.

می‌گم حوری جونم، نکنه این ماجرای زن‌شدن من الکی باشه و می‌خواستن من رو اذیت کنن؟ جون من، تو که از اون بالا بالا‌ها خبر داری بگو ماجرا چیه؟ به خدا از نگرانی قلبم تو دهنم داره می‌زنه.» حوری خندید و گفت: «تا جایی که من خبر دارم این ماجرا حقیقت داره و امروز هم یه گودبای پارتی خوب برای دوران مردانگی‌ات بود و از فردا باید بیای طرف ما.» گفتم‌: «ای خدا می‌شه ما بهشت رو نخوایم؟ می‌شه نخوایم گناهمون بخشیده بشه‌؟ می‌شه بی‌خیال ما بشی؟‌« حوری گفت‌: «خجالت بکش، کفر نگو، مگه ما چه مونه؟ مگه زن شدن چیش بدتر از مرد بودنه؟ شما مردها فکر می‌کنید آخر خلقتین؟ فکر می‌کنید چه گلی به جمال عالم زده‌اید که ما نزدیم.» گفتم‌: «خیلی خوب، حالا نمی‌خواد فیمینیست دو آتشه بشی. من می‌خوام درخواست انتقال به جهنم رو بدم. من دیگه بهشت رو دوست ندارم‌. من دیگه از هرچی گل و بلبل و سنبله بدم اومده.» داشتم داد می‌زدم که‌: «یکی بیاد من رو ببره جهنم که دوباره از هوش رفتم…» (ادامه دارد)

«نوشته فوق می تواند نظر نویسنده باشد و الزامن نظر رادیو کوچه نیست»

|

TAGS: , , , ,