شنبه, ۲۷ تیر ۱۳۹۴
25 August 2016
میکروفن- خانه‌به‌خانه- قسمت دوم

«‌محرومیت از تحصیل، مهم‌ترین دلیل ترک وطن‌»

۱۳۸۹ بهمن ۰۳

شکوفه/ دفتر ترکیه/ رادیو کوچه

[email protected]

در دومین برنامه از سری برنامه‌های خانه به خانه، می‌شنوید از «سولماز»، دختری که به هم‌راه مادرش در ترکیه پناهنده شدند و مدت یک سال و نیم است که منتظرند تا به کشور سوم سفر کنند. از جمله مشکلات آن‌ها در ایران، محرومیت از استخدام و تحصیل به خاطر اعتقاد به دیانت بهایی بوده است.

فایل صوتی را از اینجا بشنوید

 

فایل را از این جا دانلود کنید

چند وقته که این‌جا هستید؟ و کدامیک از اعضای خانواده هم‌راهتان هستند؟

ما 15 ماه است که این‌جاییم و منتظریم که پرواز بگیریم. پدرم ایران است و خواهر و برادرم استرالیا هستند. ما هم قصد دارید پیش آن‌ها برویم.

تفاوت زندگی این‌جا و ایران در چه چیز‌هایی است؟

بزرگ‌ترین‌اش این است که پدرم پیش ما نیست. خانواده‌مان کامل نیست. همین‌طور امکانات مالی این‌جا مثل ایران تامین نیستیم. باید خیلی در مصارفمان صرفه‌جویی کنیم. و البته امکانات کم. مخصوصن که خانه‌ی ما خیلی سرد و وسایل گرماده هم هزینه‌اش خیلی بالاست. همین‌طور مشکل بعدی این است که هم‌خانه داریم و نمی‌توانیم بگوییم چاردیواری اختیاری. خیلی باید مراقب ساعت رفت و آمد و کلاس گرفتن و این برنامه‌ها باشیم.

ما غذا را جداگانه می‌پذیم. اما گاهی که غذای سنگین می‌خواهیم تهیه کنیم، همه با هم درست می‌کنیم. اما مزیتی که هم‌خانه داشتن دارد این است که هزینه‌ها تقسیم می‌شود و به هر حال این هم می‌تواند کمی به بهبود این مشکلات اقتصادی کمک کند. البته یک مسئله‌ی خوبی که هست این است که ما با هم فامیل هستیم و باهم راحتیم. حتا برای رفع دل‌تنگی می‌توانیم دور هم باشیم.

اگر برگردید به 15 ماه قبل، آیا بازهم این راه را پیش می‌گیرید؟

سولماز: نه من پشیمان نیستم.

مادر: اگر سولماز نبود، ترجیحن ایران بودن برایم به‌تر بود اما در غیاب او، در ایران ماندن واقعن برایم سخت می‌شد.

خیلی‌ها ناراضی هستند از این‌که در ترکیه وقت‌شان به بطالت می‌گذرد و خیلی بلا‌تکلیف هستند. شما چطور حس می‌کنید؟

سولماز: نه، اگر افراد از وقت‌شان مفید استفاده کنند این‌طور نیست. من تمام اوقاتم را صرف کردم برای کارهایی که در ایران وقت انجامش را نداشتم. مثل کلاس پیانو و آب‌رنگ که دوستان ایرانی‌ام گذاشته‌اند.

مادر: اگر هر‌کسی فکر کند که هدفش از زندگی تعالی روح و فکرش است، فرقی نمی‌کند کجا باشد. من بیش‌تر مطالعه می‌کنم و کارهای هنری انجام می‌دهم. و این‌جا را فرصتی می‌دانم تا بیش‌تر فکر کنم و روی برنامه‌های روحانی بیش‌تر کار کنم.

سولماز خودت واقعن دوست داشتی به خارج از کشور بیایی؟ آیا حس نمی‌کنی که با این آمدن از هم سن و سال‌های خودت لا‌اقل دو سه سال عقب می‌مانی؟

از همان اول من دوست داشتم که درسم را ادامه بدهم و به خاطر محرومیت از تحصیلم می‌دانستم باید به خارج از کشور بیایم. این اواخر البته پشیمان شده بودم. اما پدرم یک پیشنهاد اجباری!! به من داد و من هم فکر‌هایم را کردم و تصمیم را برای آمدن گرفتم. من خیلی فکر کردم در این مورد. اگرچه ممکن است چند سال از هم سن و سال‌هایم در ایران که الان دانش‌جو هستند عقب بمانم اما در نهایت آن‌چنان تفاوتی نمی‌کند. سعی می‌کنم این وقفه را به کارهای دیگر بپردازم که از دستم نرود.

عمده‌ترین مشکلاتان چه بود؟

سولماز: من که از دانش‌گاه محروم بودم

مادر: من هم دانش‌جوی اخراجی هستم. سال دوم دانش‌گاه تهران در رشته‌ی مدیریت بودم که اخراج شدم. پدر سولماز هم با مدرک لیسانس از دانش‌گاه تهران، نتوانست ادامه‌ی درسش را بخواند و همین‌طور در بازار کار استخدام شود. برای همین  سال‌هاست که در یک کارخانه‌ی خصوصی کار می‌کند.

دخترم به محض این‌که دیپلم گرفت فرستادیم، پسرم هم با وجود درسی که در زمینه‌ی کشاورزی در دانش‌گاه بهایی خوانده بود، اما چون حمایت دولتی نبود و پشتوانه‌ی مالی آن‌چنان نداشت، حتا روی قطعه زمین کوچکی که کار می‌کرد، دچار ضرر شد و او هم تصمیم گرفت که برای ادامه‌ی تحصیلش به استرالیا برود.

آیا دوست دارید یک روزی باز به ایران برگردید؟

سولماز، بله چرا که نه. به هر حال هر کسی سرزمین مادری‌اش را دوست دارد. فکر می‌کنم اگر به هدف‌هایی که در ذهن دارم و در ایران به آن‌ها نمی‌رسیدم برسم، یک روزی بر خواهم گشت.

مادر: بله، همه‌ی ما دوست داریم که از این شرایط در بیاییم و باز اعضای خانواده دور هم جمع بشویم و در وطن خودمان باشیم.

«نوشته فوق می تواند نظر نویسنده باشد و الزامن نظر رادیو کوچه نیست»

|

TAGS: , , , , , , , , , , , , , , ,