Saturday, 18 July 2015
20 October 2021
طنز در پزشکی- قسمت سی‌و‌چهارم

«‌سه‌شنبه‌ها با حوری‌»

2011 February 02

علی انجیدنی‌/ رادیو کوچه

گفتم: «جان‌؟ مگه این‌جا آقایان هم پریود می‌شوند؟» با صدایی آهسته گفت: «آخه منم مثل شما چند وقته مجبور به تغییر جنیسیت شده‌ام‌.» گفتم‌: «ای داد و بیداد. از قرار معلوم این قضیه مخصوص من نبوده و جز مسایل روتین بهشت است، حالا یعنی من هم پریود می‌شوم؟» پیر‌مرد بنده خدا گفت: «من از کجا بدونم من اومدم پیش شما ببینم باید چه کار کنم‌؟ گفتم‌: «کاری نمی‌خواد انجام بدهی پدر‌جان. نه،  مادر جان‌ خودش می‌آید و خودش تمام می‌شود‌، هیچ زوری هم نیاز ندارد بزنی، راستی نوار بهداشتی هم گرفته‌ای‌؟»

فایل صوتی را از اینجا بشنوید

 

فایل را از این جا دانلود کنید

بیچاره رنگ چهره‌‌اش هی قرمز و سفید می‌شد و با شنیدن جمله آخر من، رنگ از چهره‌اش پرید و با سری پایین فوری از اتاق خارج شد. با خود گفتم: «اه اه چرا بیچاره رو معانیه نکردی الاغ‌؟ شاید مشکل دیگه‌ای داشت.  باز گند زدی علی آقا؟ نه، علی خانم.. عالیه خانم. کوفت و زهر مار خانم.» داشتم به خودم فحش می‌دادم که در باز شد و بیمار دوم وارد شد. یک آقای قد بلند و سبیل کلفت که یقه پیراهنش رو باز گذاشته بود و صدایش مثل شیپور اسرافیل بود هنوز ننشتسه بود گفت: «آبجی ما چطوره‌؟ کار و بار میزونه‌؟» گفتم: «ببخشید، هنوز آبجی شما ته سبیل‌اش  نریخته. بدنش هنوز گرمه داداش.» گفت: «ای ول خوشمون اومد، ماشا‌اله. خوب حاضر جوابی آبجی‌.»

با صدایی که تلاش می‌کردم شدت و فرکانسش از صدای او کم‌تر نباشه گفتم‌: «خوب‌، حالا فرمایش‌؟» گفت: «عرض کنیم خدمت با سعادت آبجی‌جون خودمون‌، روم به دیفال، چند روزه سیستم‌مون قاطی شده‌، رومون نمیشه قضیه‌رو واز کنیم براتون، ولی سر‌بسته خدمتتون می‌گیم که هم‌چنین بفهمی نفهمی کمر ممر تعطیل شده و رفته پی کارش.»  گفتم‌: «کمر رو که فهمیدم چیه‌، ولی ممرت کجاست‌؟» ابروهایش را تو هم انداخت و گفت: «ممر رو بعد نشونتون می‌دیم آبجی.» سرم رو پایین انداختم و گفتم: «شما هفته‌ای چند‌بار تقاضای حوری می‌کنی پهلوون‌‌؟»

گفت: «زیاد نیست آبجی. روزهای زوج صبح‌ها و روزهای فرد عصرها‌. جمعه‌ها هم برا‌ی خودم بسته تشویقی در نظر می‌گیرم.» گفتم‌: «خوب اون کمر اگر کمر فیل هم بود دو‌لا می‌شد زیر این همه‌کار.. داداش، یک کم یواش. بزار یه کم بدنت استراحت کنه. حالا من این قرص‌ها رو هم کمکی برات می‌نویسم ولی تو رو خدا مواظب باش یه موقع محرومیت ندی به خودت.» از جا بلند شد و گفت: «عزت زیاد، ایشااله یه جمعه‌ای‌، وقتی، بی‌کار بودین در خدمت باشیم.»

با خنده گفتم: «ما هنوز تازه‌کاریم پهلوان اجازه بده راه بیافتیم انشا‌اله به شما هم می‌رسیم‌.» اون روز انواع مریض‌های عجیب و غریب آمدند و رفتند و بعد‌از‌ظهرکه شد من احساس خستگی می‌کردم و دوست داشتنم هر‌چه زودتر به اتاقم برگردم و ولو بشم روی تخت و تا صبح بخوابم. با خودم گفتم: «به نظر انرژی جسمانی‌ام هم تحلیل رفته و ضعیف‌تر شده‌ام و باید سعی کنم خودم را تقویت کنم.»

شیفت رو تحویل دادم و به طرف مهمان‌سرا راه افتادم‌. در لابی مهمان‌سرا اون نگهبان که به عمه‌اش فحش داده بودم دیدم‌. سعی کردم یواشکی از کنارش رد بشوم تا متوجه من نشه‌، ولی با صدای بلند گفت: «اگر خانم دکتر زنبیل ما رو از توی صف بردارن‌، عمه‌مون ناراحت می‌شه‌ها‌؟»‌ جوابش رو ندادم و فوری به اتاقم آمدم. چند دقیقه‌ای نگذشته بود که در زدند و من فکر کردم همون نگهبان اومده زنبیل‌اش رو جابه‌جا کنه. از چشمی در نگاه کردم و قیافه حوری را دیدم که داره این پا و این پا می‌کنه‌. در رو باز کردم و گفتم‌: «چیه می‌خوای بری دست‌شویی؟» گفت: «سلام دختر خوب، خوبی؟ اول احوال‌پرسی می‌کنم بعد می‌روم دست‌شویی‌، ایرادی که نداره‌؟» گفتم: «ایراد نداره ولی دو تا سوال دارم. گفت: «بفرمایید عالیه خانم.» گفتم‌: «اول این‌که توی بهشت به این در‌ندشتی جای دیگه‌ای نبود مستقیم اومدی این‌جا بشاشی به اتاق من‌؟ دوم‌، الان که من زن شده‌ام توی میای این‌جا به کجای من برسی‌؟»

حوری با ناراحتی گفت‌: «کی بود اون اوایل می‌گفت‌: من عاشق صحبت‌کردن در مورد مرگ و جهان بعد از مرگم‌، من دوست دارم بشینم با تو در مورد این دنیا و همه چیزهای مربوط به آن صحبت کنم.» من که از خجالت سرم رو انداخته بودم پایین آهسته گفتم‌: «خیلی خوب بابا، من امروز یه کم عصبی و زود رنجم‌، تو به دل نگیر. حالا برو تا اتاق رو به گند نکشیدی کارت رو بکن و بیا بشینیم با هم صحبت کنیم.» برای حوری چای آوردم و اولین‌بار بدون در نظر گرفتن مسایل مربوط به زنانگی و زیبایی او‌، دوست داشتم برایم در مورد خودش‌، زندگی در بهشت‌، مرگ و همه چیزهای دیگه صحبت کنه.

بالاخره تونستم سر صحبت رو با حوری باز کنم. اول از خودش گفت‌، از مردنش‌، از زمانی‌که اون دنیا وقتی فائزه من بود و من خیلی اذیتش کرده بودم‌، تصمیم می‌گیره که دیگه هیچ مردی رو در زندگی خودش راه نده. تصمیم‌اش رو عملی می‌کنه و تا موقعی که زنده است با هیچ مردی دوست نمی‌شه. به بهشت که میاد به‌خاطر نامه اعمال خوبش به درجه حوری بودن ارتقا پیدا می‌کنه و روابطش رو با مردها از سر می‌گیره. من گفتم‌: «به نظر من که تنزل درجه دادنت. اون دنیا حداقل با یه سری مردهای سروکار داشتی که با توجه به محدودیت‌های فردی و اجتماعی سعی می‌کردند رفتارهای کنترل شده‌ای داشته باشند‌، ولی این‌جا همه مردها خودشون رو از هفت دولت آزاد می‌دونند و فقط دنبال لذت‌بردن و شهوت‌رانی هستند.»

گفت‌: «اشتباه می‌کنی عالیه‌جون. این‌جا هم‌، همه‌نوع مرد داریم. مردهایی که علی‌رغم آزادی که بهشون داده شده خودشون رو پابند دوستی‌هاشون می‌دونن و مردهایی که همون کارهای اون دنیا رو انجام می‌دن. این تفاوت مردها در هر سطحی از بهشت حتا در بین مقربین هم دیده می‌شه. مثلن همون استاد جراحی بیچاره‌ات که این‌قدر با تو لج بود. دیدی چه‌قدر با من مهربون و خوب بود؟ چه‌قدر هوای من رو داشت؟ یا مثلن خود تو‌، بیش‌تر سعی می‌کردی با حوری عاشقی کنی تا شهوت‌رانی.» از تعریف‌های حوری احساس نخوت و غرور می‌کردم و خودم رو آماده شروع یک سخن‌رانی غرا می‌کردم تا از خصوصیات خوب اخلاقی‌ام دفاع کنم که در با صدای مهیبی باز شد و مرد سبیل کلفت و جاهلی که صبح به اورژانس اومده بود در چارچوب آن ظاهر شد در حالی‌که صورتش قرمز شده بود و با دهانی کف کرده می‌گفت‌: «خوب بی‌پدر، گفتم کمرم شل شده‌، این قرص‌ها چی بود دادی که شکم و زیر شکمم با هم شل شد؟ ….. ( ادامه دارد)

«نوشته فوق می تواند نظر نویسنده باشد و الزامن نظر رادیو کوچه نیست»

|

TAGS: , , , , , ,