Saturday, 18 July 2015
23 October 2020
دایره‌ی شکسته

«وقتی هیچ‌کس نیست، هیچ‌جا»

2011 February 10

مه‌شب ‌تاجیک/ رادیو کوچه

یک زن که می‌خندد دوام خنده‌اش در پس دندان‌هایش حتا اگر همه‌اش هم ریخته باشد یک‌جور دیوانگی عریان و زنانه در خودش دارد، یک زن که می‌خندد تنها یک خنده نیست، یک برداشت آزاد است از همه چیز، یک زن که می‌خندد، در پس چشم‌هایش اشکی است که آن اشک شور و تلخ نیست، اشک است، باید باشد، یک زن که می‌خندد مثل یک پیام‌آور است، زنی که می‌خندد دردی دارد که شاید مال او نیست ولی داردش. شاید به دیگری گفته دردت برای من، زنی که می‌خندد می‌گوید به دیگران. زنی که می‌خندد دست‌هایش هم که یخ بزند بازهم خنده‌اش او را می‌سازد. و روزی که بیاید و زنی نخندد، دیگر او دفن شده در گورهای دسته جمعی که مال او نیست، خنده‌ی یک زن تپش حیات اوست که بازایستاده است.

فایل صوتی را از اینجا بشنوید

 

فایل را از این جا دانلود کنید

اتوبوس تند می‌رود و بوق ممتد خیابان شلوغ را هم به چالش می‌کشد، چنان نفیر می‌کشد که آغشته می‌شود به فحش‌. لای تمام استخوان‌های شهر سرما چنان تپیده که لب‌خند هم کارگر نیست. زن سرد است مانند وقتی انگشتر نقره را دست می‌کنی در لباسی است که مال او نیست. ایستاده می‌گویند و نوشتند که ایستاده من ندیدم ولی دردم گرفت زیاد. بغض هم برای من بود. او نمی‌شنود الان که این صدا پخش می‌شود گوشه‌ای ایستاده و مسافری را می‌کشد که به ماشین مسافرکشی قرضش بدهد. صورتش را خاک گرفته مثل آیینه‌های خانه‌های قاجاری در گوشه مغازه‌های میدان فردوسی که وقتی خاکشان را با یک دستمال تر می‌تکانی چه برق و شرنگی می‌گیرد.

صورتش اما لب‌خند را گم کرده است و با هیچ دستمالی بر نمی‌گردد. موهایش هم خاکستری است می‌دانم هر چند که من ندیدم. باد که در شاخه‌ی درختان می‌پیچد، هم‌راه صدای او که مسافران را فریاد می‌زند تا به مقصد برساندشان، کار اوست، بار اوست باید برساند، دوست هم که نداشته باشد کاروبار اوست. زن خسته است در جایی در  زمان در جاده‌ی ساوه گم‌شده است. راهش را بلد است با روزی هزار تومان کرایه می‌رود ولی خودش می‌گوید که گم‌شده است. او هم مثل بسیاری زنان سرزمین من مرد علیلی در خانه دارد که خدا کند اگر پایی ندارد زبانی برای واگویه داشته باشد. می‌گوید چهل سالم است نمی‌دانم چهل، چهارصد، چهار هزار سال نمی‌دانم، نمی‌داند، فراموش کرده‌ایم، فریاد که می‌زند، آشنا می‌آید چهره‌اش می‌گوید بعضی از راننده‌ها که می‌خواهند مسافرهای او را بگیرند و او نمی‌گذارد یقه‌اش را می‌گیرند خوب است که این‌جا حق برابری زن و مرد را رعایت می‌کنند لااقل.

آرایش هم که بکند مرگ پیداست از لابلای آرایشش، من دلم می‌خواهد روزی زن سوار موتوری بشود که دوست دارد و در پیک موتوری کار بکند و موهایش را هم طلایی بکند تا باد بزند زیرش و تکان تکان بخورد مثل ناقوس‌ها. دیوانگانیم در این سرزمین بر باد رفته.

می‌دانم که صدای مرا نه می‌شنوی و نه برایت مهم است که بشنوی. زن، می‌دانم که این چرندیات برای هیچ گوشه‌ی زندگیت نیست، من برای دل خودم نوشتم برای تویی که می‌دانم‌، یعنی ناخن‌هایم را به کف دستانم فشار می‌دهم و دلم بالا و پایین می‌شود که بگویی لب‌خندت درون جیب کوچک لباس مردانه‌ات است.  من کاری برای تو نمی‌توانم بکنم، دورم و دیر. شاید روزی سر خیابان وصال دیدمت و به هم لب‌خند زدیم، از خدامه، آرزوی من است. به هرحال اگر کاری داشتی که داری و من کاری نمی‌توانم بکنم استدعا دارم بدان که به یادتم، صدایم هم به یادت است. زن، بزرگی. نمی‌دانی چقدر بزرگ به اندازه‌ی یک بغض بزرگ‌تر از یک لب‌خند، چون می‌دانی بعض یک زن در پس پرده‌ی اشک‌هایش دوامی دارد… .

«نوشته فوق می تواند نظر نویسنده باشد و الزامن نظر رادیو کوچه نیست»

|

TAGS: , , , , , , , ,