Saturday, 18 July 2015
21 October 2020
پس‌نشینی تند

«چیزها دید پیر ما در خشت خام»

2011 February 14

اکبرترشیزاد / رادیوکوچه

برخی از واژه‌ها در طول سال‌ها، کم‌کم معنای واقعی خود را از دست داده و نیاز به باز تعریف دارند. شبیه نانوایی‌های سنتی که «زواله‌گیران»، هر چند تا زواله‌ای که می‌گیرند، یکی را دوباره وزن می‌کنند، تا معیار واقعی از دست‌شان خارج نشوند. انگار در عالم انسانی نیز هر چند وقت یک‌بار نیاز است، تا الگوهایی بیایند و دوباره رفتارهای ما را وزن کنند و به ما نشان دهند که چه‌قدر از حقیقت دور شده‌ایم.

فایل صوتی را از اینجا بشنوید

 

فایل را از این جا دانلود کنید

«پرویزدهداری» را روزی شناختم، که مردم در استادیوم به سوی پیرمرد مریض، سنگ و گلوله‌برفی پرتاب کردند، چرا که او ببر‌های پوشالی‌شان را از تیم‌ملی کنار گذاشته بود و آن‌ها اوباشان خود را اجیر کرده بودند که به سرهنگ توهین کنند و او با بزرگواری که فقط مختص خودش بود، با سکوت از مربی‌گری تیم‌ملی فوتبال دست کشید و ما را با ستار‌گانی تنها گذاشت که سال‌ها طول کشید تا با شناخت آن‌ها، مردم ما بفهمند روی دیوار چه کسانی یادگاری نوشته‌اند و معلم اخلاق فوتبال ایران را قربانی امثال «ناصرمحمدخانی»ها کرده‌اند، که تمامی دل‌خوری‌شان از «پرویزخان» به این سبب بود، که نگذاشته بود در اردوی تیم‌ملی «چیز» بکشند.

«پرویزخان» هجرت کرد و با قلب دردناکش در گرمای 50 درجه‌ای دوبی به مدیریت سنگ‌بری مشغول شد، ولی حاضر نشد مربی‌گری تیم‌های عربی را بپذیرد، که حاضر بودند اسکناس در پایش بریزند. او حاضر نبود مربی کسی به جز بچه‌های ایران‌زمین شود. کسانی او را آواره کردند و باعث شدند، تا در نهایت، قلب مهربانش از کار بیفتد، که بعدها بر سر مزارش اشک تمساح ریختند. اما زمان همه‌چیز را نشان داد. از مکتب این مدعیان فوتبال، بازی‌کنانی بیرون آمده‌اند، که به جز پول و شهرت و پارتی‌های شبانه، با چیز دیگری آشنایی ندارند و تنها چیزی را که نمی‌شناسند، غیرت است و ملیت و وفاداری به پیراهن تیم‌ملی و باش‌گاهی. چنین بود که «پرویزدهداری» بازی‌کنان گم‌نامی را تربیت کرد که با خوردن ماکارونی و کوکو در کمپ تیم‌ملی و با اردو در کنار دریاچه‌ی آزادی و دو، سه بازی تدارکاتی با تیم‌های باش‌گاهی داخلی، موی دماغ بزرگان آسیا می‌شدند و خود بسنجید با اردوهای اروپایی و آسیایی چند صدهزار دلاری امروزی و حکایت «آفتابه لگن هفت‌دست، شام و ناهار هیچی».

«پرویزدهداری» در سال 1312 در شیراز به‌دنیا آمد، اما دراصل یک آبادانی بود. فوتبال را از اواخر دهه 20 آغاز کرد و آن‌چنان خوب کار کرد که سال 1334  به تیم‌ملی فوتبال دعوت شد. در سال 1339 و در اولین دوره مسابقات فوتبال باش‌گاه‌های قهرمانی کشور، کاپیتان تیم «شاهین آبادان» شد. در سال 1343 از تیم‌ملی و در سال 1345 از باش‌گاه شاهین کناره‌گیری کرد. «دهداری» براساس لیاقت‌هایش در سال 1350 سرمربی تیم‌ملی شد. او مکتب اخلاق خود را به تیم‌ملی برد و طی دو سال، علاوه بر قهرمانی در مسابقات جام ملت‌های 1972 آسیا و صعود به المپیک 1972 مونیخ، تیم‌ملی را به روزگار برجستگی اخلاق و اعتبار برد. «دهداری» در سال 1358 و پس از پیروزی انقلاب، به تهران آمد و مدیریت شاهین را بر عهده گرفت. او تا سال 1360 صاحب این مسوولیت بود. در سال 1365، بعد از استعفای «فریدون‌عسگرزاده» سرمربی تیم‌ملی، «دهداری» بعد از 15 سال بار دیگر سرمربی تیم‌ملی در دورانی شد که بازی‌کنان تیم‌ملی احکام اخلاقی و رفتار او را برنمی‌تابیدند. به همین جهت 14 بازی‌کن تیم‌ملی در این دوران از حضور در تیم‌ملی فوتبال استعفا کردند.

در بین این نفرات نام «محمدپنجعلی»، «حمیددرخشان»، «عبدالعلی‌چنگیز»، «ناصر‌محمدخانی» و «مهدی‌ابطحی» به چشم می‌خورد. اما «دهداری» با همان اعتقاد مثال‌زدنی در کارش، فعالیت را ادامه داد و با یک عده جوان گم‌نام تیم‌ملی را بار دیگر زنده کرد، تا جایی که دو سال بعد این تیم را در عرصه مسابقات فوتبال جام ملت‌های آسیا به‌عنوان سوم رساند. «پرویز‌دهداری» در دی ماه سال 67 و در جریان دیدار دو تیم‌ملی ایران و ژاپن، مورد بی‌مهری و توهین تماشاگران قرار گرفت و بنا به درخواست آنان از تیم‌ملی کناره گرفت.

«پرویزدهداری» 40 سال برای ورزش ما زحمت کشید و نه صاحب خانه‌ای شد و نه ماشینی و نه ثروتی اندوخت و نه کیسه‌ای برای خودش دوخت، فقط سوخت و تلاش کرد و ساخت و تربیت کرد و از همه مهم‌تر، اخلاق را در ورزش ایران بازتعریف کرد. رفتار «پرویزخان» مانند عده‌ای، هم‌چون آفتاب‌پرست، با شرایط عوض نشد، او خودش بود، پیش و پس از انقلاب خودش بود و ماند، مجیز کسی را نگفت و نشنید و آزاده زندگی کرد. او در پاییز سال 1371 و در روز دوم آذرماه چشم از جهان فروبست. یادش گرامی باد.

«نوشته فوق می تواند نظر نویسنده باشد و الزامن نظر رادیو کوچه نیست»

|

TAGS: , , , , , , , ,